برو دیگه دوستت ...
از وقتی این گزاره اومده امیر و احمد و فروغ ( و شاید هم سامان خان) دیگه این ورا پیداشون نمی شه... خوب دیگه وقتی قطار سیمرغ و سبز و ... هست چرا کسی با اتوبوس ایران پیمای ما طی طریق کنه( هواپیما رو نگفتم چون ریسکش بالاست)
اونجا انواع و اقسام اطعمه و اشربه موجوده و اینجا هیچ چی فقط چند سیر دل خوش و یک دو جرعه خاطره دوران کودکی...
اونجا جمعیته که موج می زنه و اینجا فردیت که بیداد می کنه( لابد)
اونجا همه چیز داره و اینجا فقط یک چیز ...
وقتی می شه یه پست نوشت که روزی ۱۰۰۰ نفر ببیننش و ۵۰۰ نفر به به چه چه کنن و ۲۰۰ نفر سوال کنن که از کجا بلدی و ۱۰۰ نفر حرفت رو کامل کنن چه نیازی هست به نوشتن توی وبلاگی که باید با هزار زحمت قسمت پیام هاش رو باز کنی و چند خطی بنویسی و منتظر بمونی که ایا کسی بخونه یا نخونه جواب بده یا نده دیده بشه یا نشه ...
با جمعیت و بر و بچ و مخ های کارتون حال کردن و رو عشق است بی خیال این جماعت کوچیک نوستالژیک محقر منزوی، که سال به دوازده ماه بیان یا نیان بنویسن یا ننویسن...
اصلا کی گفته که جمع ما خودمونی و صمیمی و دوست داشتنی بود... کی گفته که روزهایی رو که از بسته شدن گفتمان سر خورده شده بودیم اینجا با هم گذروندیم تا شاید مرهمی باشه بر زخم های کهنمون آبی باشه بر آتش دلمون ..
آه ...
باشه ... ما که هنوز هم برای دل خودمون و به یاد اونایی که باهاشون کلی خاطره داریم می نویسیم .. اینجا هم می نویسیم...
قبل از گفتمان هم اینجا می نوشتیم ... گفتمان رفت و ما هستیم ... باشد که گزاره هم برود و ما باشیم
( البته امیدوارم گزاره تا ابد باقی بمونه نمی خوام تجربه گفتمان برای گزاره ای ها هم اتفاق بیفته)
اینجا همیشه... همه وقت به روی همه بازه و منتظره شماست ...
بدرود