اوه چه همه نبودم اومدم
الان مرداده؟فکر نمی کنم... وحشتناک سرم شلوغه.... تا ۱۷ ابان که امتحان دکتراست اصلا به هیچ کاری نمی رسم... اومدم یه سلامی بکنم و برم و چند تا نکته...
۱- یوکی رو نشون داد چند وقت پیش که حسابی حال کردم... همون که با اسب سفیدش می اومد و کمک می کرد مردم روستا مقابل سامورایی ها بایستند. یک سامورایی چلاق هم بود...
۲- بی بی چلچله و جواد آقا هم من و برد به دنیای کودکی
۳- خیلی حرف ها هست خیلی چیز ها بود که نشد بگم...نمی شه گم... بذارید به وقتش..
۴- ماه رمضان هم آخر نوستالژی های ماست... یه برنامه ای که فکر کنم تا حالا کسی در موردش حرف نزده بود و چند سال هم هست نشونش نمی ده برنامه بود که یه پسره به اسم حمید روزه گرفته بود اما وسط روز یواشکی روزه ش رو خورده بود... حالا عذاب وجدان داشت چون پدر و مادرش هم حسابی تحویلش می گرفتند.... موقع اذان سر سفره بغضش ترکید و ...
یادمه موقع افطار این شعر توی اون برنامه پخش می شد
این دهان بستی ... دهانی باز شد...
موفق باشید