ساعت صفر عاشقی

سلام

۱- یه برنامه ای می ذاشت شبکه ۳ فکر کنم اسمش مهتاب بود یا پنجره یا نمی دونم یه چیزی بود. مجری به ساعت ۲۴ که می رسیدیم در واقع از ساعت ۵۹ : ۲۳:۵۹ ثانیه  که می گذشت می گت به ساعت صفر عاشقی رسیدیم .

من هم اعتقاد دارم این ساعت می تونه نشانه عشق باشه. می تونین به کسی که عاشقش هستین توی این ساعت فکر کنین و یا بهش زنگ بزنین و یا... به هر حال من به صفر عاشقی خیلی معتقدم . دوست دارم شما هم نظرتون رو برام بنویسین

۲- به خاطر دلجویی از احمد عزیز چند تا پست توی گزاره نوشتم .. اما اصلا خوشم نیومد... جو خوبی اونجا نیست . رغبتی برای نوشتن اونجا ندارم ...

۳- حالا من برم و برگردم چند تا طرح دارم که دوست دارم با هم روش کار کنیم . یکی از این طرح ها اینه که از اونجا که ما عاشقان کارتونیم و هنوز هم احساس کودکی می کنیم بیایم با هم داستان های کوتاهی رو که قابلیت تبدیل شدن به کارتون یا برنامه عروسکی برای کودکان و نوجوانان داره بنویسیم . با هم اصلاحش کنیم و پیش ببریم ( منظورم این نیست که با هم بنویسیم نه ... البته می شه از جریان سیال ذهن هم کمک گرفت) ... به نظر من یکی از مشکلات اصلی برنامه سازان کودک و نوجوان ما نداشتن سوژه یا متن مناسبه.. چه بسا سوژه های مناسبی که به خاطر نبودن یک نویسنده قهار یا یکی که بتونه از پنجره نگاه بچه ها به موضوع نگاه کنه ، خراب شده و افتضاح از کار در اومده

۴- احتمالا قسمت دوم سرزمین آرزوها ( ادامه کاش و کاشکی) فردا از شبکه ۱ پخش می شه . ببینیدش احتمالا جالب خواهد بود. اگه مثل قسمت اول ادامه پیدا کنه و افت نکنه.

۵- موفق باشید

۶- بدرود

برو دیگه دوستت ...

سلام

از وقتی این گزاره اومده امیر و احمد و فروغ ( و شاید هم سامان خان) دیگه این ورا پیداشون نمی شه... خوب دیگه وقتی قطار سیمرغ و سبز و ... هست چرا کسی با اتوبوس ایران پیمای ما طی طریق کنه( هواپیما رو نگفتم چون ریسکش بالاست)

اونجا انواع و اقسام اطعمه و اشربه موجوده و اینجا هیچ چی فقط چند سیر دل خوش و یک دو جرعه خاطره دوران کودکی...

اونجا جمعیته که موج می زنه و اینجا فردیت که بیداد می کنه( لابد)

اونجا همه چیز داره و اینجا فقط یک چیز ...

وقتی می شه یه پست نوشت که روزی ۱۰۰۰ نفر ببیننش و ۵۰۰ نفر به به چه چه کنن و ۲۰۰ نفر سوال کنن که از کجا بلدی و ۱۰۰ نفر حرفت رو کامل کنن چه نیازی هست به نوشتن توی وبلاگی که باید با هزار زحمت قسمت پیام هاش رو باز کنی و چند خطی بنویسی و منتظر بمونی که ایا کسی بخونه یا نخونه جواب بده یا نده دیده بشه یا نشه ...

با جمعیت و بر و بچ و مخ های کارتون حال کردن و رو عشق است بی خیال این جماعت کوچیک نوستالژیک محقر منزوی، که سال به دوازده ماه بیان یا نیان بنویسن یا ننویسن...

اصلا کی گفته که جمع ما خودمونی و صمیمی و دوست داشتنی بود... کی گفته که روزهایی رو که از بسته شدن گفتمان سر خورده شده بودیم اینجا با هم گذروندیم تا شاید مرهمی باشه بر زخم های کهنمون آبی باشه بر آتش دلمون ..

آه ...

باشه ... ما که هنوز هم برای دل خودمون و به یاد اونایی که باهاشون کلی خاطره داریم می نویسیم .. اینجا هم می نویسیم...

قبل از گفتمان هم اینجا می نوشتیم ... گفتمان رفت و ما هستیم ... باشد که گزاره هم برود و ما باشیم

( البته امیدوارم گزاره تا ابد باقی بمونه نمی خوام تجربه گفتمان برای گزاره ای ها هم اتفاق بیفته)

اینجا همیشه... همه وقت به روی همه بازه و منتظره شماست ...

بدرود

سلام

سلام

۱- گویا گزاره کاسبی ما رو کساد کرده

۲- از بس امیر خان نیومدی ... من هم رفتم اونجا خودم رو با چند جمله کارتونی ساختم

۳- قرار نیست من بشم عضو فعال اونجا

۴- سری جدید کاش و کاشکی با اسم سرزمین آرزوها داره پخش می شه ... به نظر آی کیو بالا و قشنگ به نظر می رسه

۵- خدا کنه مثل اکثر برنامه ها نباشه که هر چی دارن تو قسمت اول رو می کنن و بعدش هم ...

۶- تا ازش اومدیم تعریف کنیم دیدیم باز هم صدا و سیما حرص ما رو در آورد . چون این هفته به جای قسمت دوم دوباره قسمت اول رو پخش کرد . به این می گن ضد حال

۷- تا بعد

۸- بدرود

 

سلام

نمی دونم این بلاگفا چه مرگیش زده ... هر چی یا ارسال می کنم نمی فرسته... شما هم با همین مشکل رو به رویید؟

 

امان از این بلاگفا

سلام

۱- بلاگفا هم چند روزه اذیت می کنه... نمی تونم پیام بفرستم ...

۲- احتمالا این که فقط ۱۱ پیام داریم همون دلیل شماره یکه

۳- دیروز بالاخره تونستم با هزار مکافات دهکده حیوانات رو ببینم .البته صدای تی وی رو بی نهایت کم کرده بودم تادوستان بیدار نشن.

۴- چون صدا کم بود درست صدا ها رو نشنیدم . بعضی جا ها که بلند حرف می زدن می شنیدم . اما با همون نیمچه صدا ها و کمک حافظه ام می تونم به این موارد اشاره کنم

۴/۱ پدر میشا : پرویز خان ریبعی

۴/۲ میشا: نوشابه امیری

۴/۳ میلا: (یادم رفت اسمش ... صدای جینا در پینو کیو؟؟؟)

۴/۵ کلانتر: مرحوم کنعان کیانی(درسته؟)

۴/۶ مادر گرگه : صدایی که خیلی دوستش دارم و نمی دونم اسمش چیه . در ماجرای شهر عجیب هم همون بود که می گفت: منهم می خواستم همین رو بگم

۴/۷ کنگو: تورج نصر( عشق امیر خان)

۴/۸ کدخدا: صدایی که اولین بار در ۱۵ پسر شنیدم فکر کنم روی داناوان بود...

۴/۹ بقیه رو که اصلا نتونستم بشنوم

نکته: جالبه که توی این قسمت نه دراگون نقشی داشت نه بچه کنگو نه دوست میشا ( البته از اون جایی که من دیدم ) فقط در یک صحنه که داشتن لی لی بازی می کردن همه شون بودن و بقیه ش هم در صحنه های دسته جمعی... آقای دکتر هم نقشی نداشت

۵- فیلم توپ طلایی رو برای صدمین بار در طول یک هفته دیدم ... جمعه منتظر یک فیلم تو از شبکه ۲ بودم که متوجه شدم فیلم تو طلایی رو پخش می کنه( آدم چقدر لجش می گیره بعد از اون همه مشقت در تحمل کردن بهمن هاشمی بعد یه فیلم تکراری پخش کنن) البته من دور کانال ها دور می زدم هر از گاهی لحظاتی از اون رو می دیدم . با خودم گفتم احتمالا این تکرارشه و فردا یه فیلم توپ می بینم . اما فردا هم باز تکرار توپ طلایی رو گذاشت. گفتم بذار برای تنوع هم که شده بشینم و دیالوگ ها رو جلو جلو بگم تا ضایع بشن( آخه خیلی به حافظه ام می نازیدم) اما متاسفانه دیدم که خودم ضایع شدم ... چون دیالوگ هایی که توی حافظه ام بود با دیالوگ هایی که توی فیلم گفته می شد فرق داشت... کم کم متوجه شدم که دوبلورها هم عوض شدن ... بعد دیدم که ای بابا زیر نویس انگلیسی هم نداره... آخر متوجه شدم اونی که من دیده بودم یه شبکه دیگه پخش کرده بود...

یکی از نمونه های تابلوی عوض شدن دیالوگ ها

موقعی که پسرک داشت دستهاش رو می شست

دوبله شماره ۱( با عصبانیت) تو اولین دهاتی هستی که میبینم قبل از غذا دستهاش رو می شوره...

دوبله شماره ۲:( با لحن دلسوزانه) شستن دستها قبل از غذا خیلی خوبه... آفرین... اما اینجا شهره وقت خیلی ارزش داره

۶- در گزاره دیدم که یک نفر از سریال خبرنامه صحبت کرده بود و من خیلی خوشحال شدم چون تا حالا به هر کی می گفتم یادش نمی اومد

۷- موفق باشید

پیام بذارین

 

بمونین .. تا همیشه ... تا هنوز

وای ... این چند روز که من نبودم چه اتفاق هایی که نیفتاده ... این بلاگ تا مرز تعطیلی پیش رفته و برگشته... خدا رو شکر... من باز از یک کارگاه وحشتناک کشوری برگشتم ... حق بدین که نتونم جلوی معاون وزیر برم کانکت شم و بلاگ کارتون نگاه کنم... این روزها سعی می کنم زودتر برگردم تا کارتونهای شبکه 2 رو ببینم اما متاسفانه فقط قصه های جزیره رو می بینم...
من با همه شما موافقم ( خنده خلی خنده چلی) دوست دارم که با هم بمونیم ... این صحبتهایی هم که پیش می آد به خاطر اینه که احتمالا همه ما ها آدم های حساسی هستیم... حیفه که از هم دور بشیم... شما خیلی من رو تحت فشار قرار می دین ... من نمی تونم این روزها خیلی به کارتون و این جور چیزها فکر کنم و نمی تونم زیاد شما رو همراهی کنم ( آخه من خیلی کمال طلبم و دوست ندارم مطالب ضعیف و تکراری بنویسم ) اجازه بدین همین جوری کم کمک با شما باشم ... مطمئن باشید ما اگه چند تا از این بحران ها رو پشت سر بذاریم به موقعیت های بسیار پایدارتری با هم خواهیم رسید... سعی کنیم با هم باشیم ...

توی فیلم دلشدگان مرحوم علی حاتمی، یکی از اعضای گروه موسیقی که می خواستن برن پاریس حمید جبلی بود که با زنش خیلی رابطه عاشق و معشوقی با هم داشتن... آخرین لحظه قبل از سفر حمید جبلی رو به زنش کرد و گفت (بذارین بدون توضیح دیلوگ ها رو بنویسم)

جبلی: اگه الان هم بگی بمون می می مونم

زن: بمون(سکوت... تعلیق) پایبند به عهدمون

من هم خطاب به تک تک شما

بمون... پایبند به عهدمون

 

هستم اگر می روم، گر نروم نیستم

با سلام

به روز شد

( با عرض پوزش سعی کردم فقط اونهایی که یه جورایی به بحث کارتون مربوط می شه رو بذارم )

در مورد اون مادربزرگه و نوه ش هم باید بگم خیلی دوستش داشتم .به چند دلیل

۱- چون بچه بودم و این جور بنامه ها رو دوست داشتم( چه دلیل محکمی)

۲- دوبله فوق العاده ای داشت

۳- از صدای مادربزرگه خوشم می اومد

۴- از صدای نوه (نوشابه امیری ) خیلی خوشم می اومد

۵- از شخصیت مادربزرگه خیلی خوشم می اومد( اون قسمت فوتبال رو هم یادمه . دروازه بانه اونقدر د ابزی می کرد که مادربزرگ از پای تی وی بلند شد و رفت . وقتی نوه اومد پا یتی وی دید مادربزرگش رفته توی مسابقه و دستکش دروازه بانی هم دستش و ... پسره هم مثل همیشه گفت- با صدای ناز و زبای نوشابه امری بخونین-: مادربزرگ... واقعا که تو عجیب ترین مادربزرگ دنیایی!!!)

۶- چون خوشم می اومد( خنده فروغی... خنده فروغی...)

کامنتها رو بخونین

بدرود

 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 9:45
احمد..

پس این یکی کیست
انگشت دیگر
آری درست است
او هست خواهر

من هستم آخر
انگشت کوچک
انگشتها را
دیدی تو تک تک
...
 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 9:50
انگار یه چیزایی از کارتون قطارا یادمه...چشمای قطار کهنه ..درشت بودن ؟ یا با یه کارتون دیگه قاطی کردم؟

اون کارتونه یادتونه یه راسو/سمور لاغر و کشیده با یه جونور دیگه که تپل بود همسایه بودن...

لاغره ورزش میکرد ..تپله تنبل بود؟ لوبیاهای هر دوشون تنهایی خورد...بعد به لاغره می گفت که من عوض تو خوردم. بعد لاغره گیج مونده بود که چرا هنوز گشنه اشه؟

لوبیا خوردن تپله یادتونه ؟ هرکی توصیفش کنه ..جایزه داره!
 

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 10:47
1. ممنون فروغ عزیز که به روز کردی.

2. من اون کارتونه یادمه و قبلا هم گفته بودم. موش نبودن؟

چاقه لوبیاها رو (لوبیا سبز بودن و نخشو می کشید و دونه هاشو) چندتا چندتا توی دهنش می ریخت و دولوپی! تو هر دو تا لپاش انبار می کرد. در حالی که تمام رخ لپای گنده ش به نمایش در می اومد. رنگ پوستشم سیاه و سفید بود.

3. راستی می دونستید دولوپی _که اولین بار مهران مدیری رواجش داد، مثل خیلی از واژگان دیگه ی امروزی مث پاچه خوار، آی کیو در حد جلبک و..._ از dollop انگلیسی گرفته شده. به معنی لقمه ی قلمبه.

4. احمد و فروغ عزیز، من انگشت ها یه چیزایی یادمه. دست واقعی یه آدم بود، بخصوص موقعی که مشت می شد. موقع توصیفش هم اگه اشتباه نکنم رو نوک انگشت ها عکس سر پسر و دختر و پدر و مادر و ... کشیده بودن.

اما زاغی جون: شعرش خیلی آشناست. شبیه گنجیشکک اشی مشی بود؟

عادل بزدوده عروسک گردانش بود؟
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:1
1. تقدیم به فروغ:
بارباپاپا
بارباماما
باربازو
باربالالا
بارباليب
باربابرايت
باربابو
باربابل
باربابراوو

2. احمد جان، هنوز مسحور "شنل قرمزی بلا!"(برگردون خودمه!) هستم. آخرش بود. دستت درد نکنه. کارتونی مربوط به 60 و خورده ای سال پیش و این همه نوآوری.

3. فروغ جان جایزه ی ما چی شد؟ چه جوری می خوای جایزه بدی؟
  وب سايت


نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:10
امیر خان ....جوابت کامل نبود...از جایزه خبری نیست...
 

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:21
ای بابا! خوب خودتون زحمت کاملشو بکشید فروغ خانوم.
  وب سايت

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:23
بذار احمد هم شانسشو امتحان کنه...جوونه ...آرزو داره...
 

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 12:57
معلومه یادمه یعنی .... یادمه لوبیا می ریخت تو دهنش دو لپی بعد که می خواست از رو یه پل رد بشه تعادلش به هم می خورد و قورباغه ها مسخرش می کردن که اخرشم می افتاد تو اب لوبیا خوردن اون راسو نازنین جونه یادمه که چقدر آروم می خورد . راستش من بیشتر مثل اون تپله غذا می خورم تا لاغره!!!!!!!!!
فروغ قطاره یادت نیست که هن هن می کرد تو سر بالایی ها و اون قطار مدرنه چقدر عصبانی بود و آخرشم بردنش موزه؟ یعنی قطار قدیمیه رو بابا یادتون بیاد یادتون بیاد
  پست الکترونيک

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:4
Red Hot riding hood رو تر جمه خوبي كردي شنل قرمزي بلا واقعا هم كه خودشه! ترجمه زير نويس ترانه ها رو هم چك كن . تر جمه وفاداري نيست و اشتباه هم داره ولي خوب. راستي كليپ كارتون وامپير هانتر رو ديدي آخر كارتونه من دنبال دي وي دي اش هستم. خوش باشي فروغ خانم جايزه چي شد؟
  پست الکترونيک

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:7
فروغ خانم درسته حالا بگو من فسفر احتكار مي كنم كيه كه همه شعرارو درست از حفظه؟ محتكر اعظم فروغ
مي گم اينجا خنده مچ گيري خوب مي چسبه پس
خنده مچ گيري
يا
خنده فسفر گيري
  پست الکترونيک

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:10
منم مسابقه

خوب حالا هركي تونست بگه هر كدوم از باربا ها چه خصوصيتي داشتند؟
خيلي سخت نيست
منتظرم
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:13
احمد چون مطمئن بودم همون صحنه یادته ....یه کم برو عقب تا بگم...تله بود...جایزه نداشت....

حرکت قورباغه ها ..خیلی بامزه بود....هی روی پل اینور اونور میشدن...
بی انصاف نیستم ..جایزه ..امروز ناهار برو به حساب من ..هر چی دوست داری بخور...
خیلی خنده جالبی ..خیلی خنده جالبی
 

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:39
فكر كنم يادم اومد نهارو بردم

لوبيارو ميذاشت تو دهنش بعد يه دفعه دراز مي شد آره؟ بعد نخ لوبيا رو از دهنش مي كشيد بيرون و مي رفت استراحت مي كرد . اين بود؟ نبود؟
  پست الکترونيک

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:41
1. من به این جمله ی فروغ که می گه "احمد فسفر احتکار می کنه" باور آورده م. پسر تو چطوری اون همه جزییات یادته؟ پل، تعادل، قورباغه ها و....

2. خواهش می کنم احمد جان. راستش هنوز نرسیدم همه شو نگاه کنم. اما ثاندر رول هم کلیپ محشری داشت. کلیپای ام تی وی (هر چند قدیمی) رو با کارای کوجی زادوری مقایسه کنید! یه چیزی تو مایه های شرک و سپاه فیل!

3. چشم داداش احمد، در اولین فرصت حتما. دستت درد نکنه.

4. بارباماما به شکل ظروف مختلف در می یومد و بارباپاپا می رفت توش!

بارباپاپا که سالار تموم بارباها بود! (کم آوردنو حال کردید؟)

یکی شون دایم نقاشی می کشید. همون که شبیه خارپشتا و صداش نخراشیده بود.

یکی شون با ذره بینش و کلاه شرلوک هولمزی کارآگاه بازی درمی آورد. بقیه شون یادم نیست!

اوه راستی دو تا آبجی! تیتیش و بچه مثبت هم داشتن.
  وب سايت

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:41
قور باغه ها لپاشونو باد مي كردن اينور اونور مي شدن يادمه با دوستام كلي اين صحمه رو بازي كرديم!!!!!!!!!!!!!
  پست الکترونيک

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:42
درسته احمد جان. البته منم کمکت کردما!

خنده ی نمی دونم چی چی!
  وب سايت

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:46
نه نشد
كدون ياريا چي كار مي كرد.؟ خودم بگم؟
باشه
باربا براوو قرمز بود
ورزشكار و كاراگاه بود
باربا برايت ابي و متفكر بود
باربا زو زرد بود و حيووناتو دوس داشت
بابا بو سياه پشمالو و هنرمند
باربا بل يكي از دخترا صورتي و تيتيش بود
باربا لالا سبز بود و موسيقيدان
باربا ليب نارنجي بود و كتابخون


البته من كلك زدم اين اطلاعاتو از اينجا اوردم

http://www.barbapapa.fr/gb/barbapapa.html
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:46
ای بابا ...جواب درستو که داده بودی منم نوشتم که جایزه نداشت..تله بود.....

ناهار رو از روی سخاوتمندی بهت دادم...
مدل خنده که معلومه ...سخاوتمندانه است

 

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:48
خنده بي پولي و بي غذايي
خنده بي پولي و بي غذايي!!!!!!!!!!
  پست الکترونيک

نويسنده: امید چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 14:3
یک سلام دیگه به دوستان .
فروغ جان من هم امیدوارم امیر , حمید , احمد و شما یک بار دیگه آن خاطرات گفتمان را برای همه ما زنده کنیم .
یکی گروه دوست داشتنی شما و دیگری هم گروه دوبله گفتمان با حضور منصور , رامین , لند و ... از آن گروه های موفق و دست نیافتنی فارومهای فارسی بوده و هستند .
چشم انتظار حضور پررنگ دوباره همه دوستان به بهانه گزاره هستم .
یک سلام و عرض ادب ویژه هم به هر 4 دوست عزیز این وبلاگ : فروغ - امیر - حمید و احمد عزیز دارم .

خواننده مطالبتان هستم .
  وب سايت



نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 10:1
بچه ها من امروز هستم و بعد میرم تا 10-12 تیر.
تاپیک کارتونا هم تو گزاره خوب راه افتاده...
جای منو همچنان خالی کنید ...بخصوص وقتی کارتون تماشا میکنید وبخصوص تر ...احمد خان وقتی نون پنیر چایی ...میخوری.
 



نويسنده: احمد پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 10:42
سلام
خیلی خوب فروغ خانم کی به قول خاله خانم ها بیایم " جا خالی " وای شما؟
ای داد و بیداد که تا اون موقع یعنی بی فروغیم؟
آخه دنیا که.....
خورشید خانم....
دلمون براتون تنگ می شه هر جا هستید خوش بگذره
منم 6 تیر میرم تا دهم اهواز
راستی شیراز نمیایید؟

سلام امیر
خوبی امیر
دیروز نشستم به یاد تو شنل قرمزی بلاگرفته رو دوباره نیگا کردم!!!

می گم ها
یه خنده غم انگیز

خنده بی فروغی
خنده بی فروغی
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 11:15
احمد جان ..
تو این گرما ...اهواز ..به تو هم خوش بگذره..کباب نشی جوون!

شیراز ..ما تصمیم داریم طی برنامه پنج ساله توسعه آینده ...یه ماشین مناسب بخریم و اندکی به سمت شیراز بیاییم... تا اون موقع عقل بچه ها هم کمی جوونه میزنه و تو ماشین آروم می شینن و میشه امیدوار بود که به سلامت به جایی برسیم...

اینا مهم نیست..مهم اینه که فعلا هستیم و میتونیم از کارتونا یاد کنیم...
خنده های کارتونی...
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:12
اووه ولک ...چه عجله ای داری ؟ یه چند سالی صبر کن هنوز...


آلیس در سرزمین عجایب رو دیدید؟
 

نويسنده: احمد پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:19
دیدم ولی یه چیز خوب یادم اومد
یه کارتن از نوع عروسکی مثل پت پستچی بود به اسم مادربزرگ( Granny) يه پسر با مادر بزرگ واقعا عجيب غريبش. چقدر قشنگ بود يادتون مياد؟
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:32
ای لعنتی!!!(اینو خیلی با محبت بخون)

دقیقا به همون کارتون فکر میکردم ..دیدم هیچ چی ازش به یاد نمیآرم جز همون پیرزن و...ننوشتمش ..اومدم سر آلیس..که جزو کارتونای بسیار محبوبمه

میشه بیشتر بنویسی...
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:39
حالا بنده آواره بین اینجا و گزاره شدم....

اینجا دنج تره ...ولی اونجا فکر ها و ایده ها بیشترن..

کاش حمید با حال و حوصله درست و حسابی برگرده و یه تصمیم برای هر دو جا بگیریم....

تو این 10-12 روزی که من نیستم حتما یه تصمیم مناسب بگیرین.
 

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:44
1. بازم خوش بگذره فروغ جان.

2. احمد جان. من هم دیشب "آخرین تکشاخ" رو دیدم. اگرچه اون نسخه ی ژاپنی ای که شبکه ی دو نشون داد نبود، اما باز هم خیلی قشنگ بود و گرافیک نازی داشت. دست مریزاد.

3. "خنده ی بی فروغی" ایهام داشت. فروغ سعی کن زودتر بیای که احمد مثل همیشه بخنده.

4. می گم جای حمید خیلی خالیه ها. فروغ هم که یه مدت نیست.

من می مونم و احمد و هر از گاهی سامان. البت سامان فقط وقتی به بلاگش سر می زنم اینجا می یاد. انگار رودربایستی داره. من که می دونم!

5. به قول شهرام (عشق من):

با تو هر جهنمی می شه بهشت
با تو می شه صد هزار قصه نوشت
با تو می شه خونه زد تو شهر عشق
اما افسوس نمی ذاره سرنوشت!

به مامان سلام ما رو هم برسون داداشی.

6. آره عامو. همون که یه پسر (دوبله ی محشر نوشابه امیری) بود که موهاشو فرق راست وا می کرد و همه ش می گفت: مادر بزرگ.

یه قسمتش یه استخون از تو باغچه پیدا کرد و بردنش موزه ی دایناسورها.


مادربزرگه هم عینکی بود و همه ش بافتنی می بافت. این برنامه یکی از محبوب های من بود.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:45
فقط یه خواهش:

آدرس اینجا رو به هر کی هر کی ندید که لوث نشه. مرسی.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:48
راستی احمد جان نوشابه امیری دوبلور میشا - گل سرخ در شازده کوچولو (نوار قصه) - لوسین (بچه های کوه آلپ) و ... ان. ایشون چند سالیه فرانسه زندگی می کنن.
  وب سايت

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:48
سلام امیر جان...

هم درباره پت پستچی هم درباره این پیرزن عینکی ...من همیشه تو ذهنمکلنجار میرفتم که آیا اینا تو ماشینشون راحتن؟ آیا ماشینشون تو جاده راحت جا شده ؟...اگه یه ماشین دیگه از روبرو بیاد چی؟....

یه جورایی مکانها به نظرم تنگ میومد...
 

نويسنده: احمد پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:58
اسم نوه پيرنه جی بود به كسر ج
يادمه يه بار فوتباليست شد
البته اين كارتون امريكاييه امير جان با اون ژاپني خيلي فرق داره اين خيلي قشنگ تره
من رفتم خونه تا شنبه باي
  پست الکترونيک

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 14:7
1. راس می گی فروغ جان. ماشینای کوچولوشون یادمه.

2. درسته احمد جان. این هم خیلی قشنگه. تا شنبه. ببخشید من هم عجله ای جواب می دم.
  وب سايت

نويسنده: سامـان جمعه 2 تير1385 ساعت: 22:20
نه امیر جان مسئله روی‌دربایستی و دید و بازدید و اومد و نیومد نیست. اینجا برای من حال عجیبی داره. من دوست دارم. اما خب چون به خوندن همهٔ کامنت‌ها سر وقت نمی‌رسم، همیشه عقبم و نمی‌تونم بیام تو.
الان هم که دارم می‌نویسم چون اهواز رفتن احمد و کامنتش دربارهٔ مادرش من رو بد جوری تحت‌تأثیر قرار داد.
دلم هوای پل آهنی رو کرده. هوای کارون. هوای آلاچیق‌ها و آتیشا. خودآییش دلم با خوندن کامنتش بیشتر آب شد تا دیدن بارباپاپا. اونم دوست دارم، اما اهواز رو با دنیا عوض نمی‌کنم.
احمد جان جای من هم خوش باش. توی همون گرما هم خوشه با مردم گرم اهواز. من می‌دونم.
  وب سايت



نويسنده: امیر امیری شنبه 3 تير1385 ساعت: 14:22
1. سامان عزیز. خیلی خوبه که راحت حرفاتو می زنی. نکنه تو هم آبادانی ای کاکو؟

2. شیوه ی جالبیه. فقط تنها چیزی که آزارم می ده و بارها عرض کردم اینه که موتورای جستجو مطالب کامنتهای بلاگ ها رو پشتیبانی نمی کنن. بر خلاف سایت ها که به راحتی می شه کامنت ها رو هم سرچ کرد. و این مساله جستجوی آینده رو تقریبا غیرممکن می کنه.

3. احمد عزیز دم رو غنیمت باش داداشی. "هیچ کی مث ما نمی شه" رو. دلم برای حمید و فروغ تنگ شده. خیلی.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری شنبه 3 تير1385 ساعت: 14:23
راستی احمد جان، منظور سامان سرجمع شدن گفتگوها بود که فقط و فقط برای وقتیه که تعداد خواننده ها زیاده. اما اینجا - که من همین جوری شو دوست دارم - اختصاصیه و ما می دونیم داریم به کی جواب می دیم.

به هر حال ممنون سامان عزیز.
  وب سايت

نويسنده: صورتک شنبه 3 تير1385 ساعت: 20:8
سلام ... بدونین که هستم ... اما ...
 

نويسنده: امیر امیری شنبه 3 تير1385 ساعت: 21:40
اما چی؟

But what?
  وب سايت

نويسنده: skytiger73 يکشنبه 4 تير1385 ساعت: 9:6
حمید باید یه شماره تلفن به من بده تا من بتونم بهتر باش صحبت کنم . انگاری خیلی سخت گرفته وقتی تو گزاره مینویسه من دلم خون است . من می دونم که یه چیزی هست. اگه مبروط به این فارومها و بلاگهاست که نباید سخت گرفت و اگه چیز دیگری است با کمک همگی می تونیم اون حل کنیم و یا لا اقل کمی از بارشو سبک کنیم. نه؟
حمید امیر در جریان مشکلات من هست که شاید خیلی بزرگ باشه هر چند نمی خوام مشکلای تورو کوچک کنم اما باید ادامه داد
 

نويسنده: امیر امیری يکشنبه 4 تير1385 ساعت: 13:5
با احمد موافقم. حمید جان امیدوارم از دست ما نرنجیده باشی.

لااقل اینجا که بنویس.

ما باهاتیم حمیدخان.
  وب سايت


نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 16:32
حمید عزیز، اگه می بینی من تو گزاره نمی نویسم، درست به همون دلیلیه که خودتونم خوب می دونید. گرفتاری رو هم اضافه کن.

اما اینجا رو با هیچ جا عوض نمی کنم.
  وب سايت

نويسنده: صورتک سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 18:43
سلام امیر خان
ممنون
من هم قصد ندارم جایی به جز اینجا بنویسم ... اون پست پاسخ هم آخرین پست من بود ... اینجا رو هم تازه می بینی که کم آوردم ... نمی رسم بنویسم ...
چند روزیه که کمی از مشکلاتم حل شده و از بی خانمانی رها شدم و فعلا در یک پانسیون 45 متری یک خوابه با 2 نفر دیگه که به زودی می شن سه نفر زندگی می کنم ... از همه بدی هاش که بگذریم حالا تی وی دارم و میتونم تی وی نگاه کنم همین چند روزه گاهی تونستم کارتونهایی مثل باب مورن و لاک پشتهای نینجا رو ببینم .. باید بگم به لاک پشت های نینجا علاقه خاصی پیدا کردم ... کلا از هر چیزی که به اصول رزمی و فلسفه شرقی و قواعد و قوانین خاص استاد شاگردی و فلسفه هنرهای رزمی شرق مربوط بشه خوشم می آد... هر چند یک نقطه ضعف بزرگ داره مثل خیلی دیگه از کارتون ها و اون اینه که بدمن فیلم همیشه (تقریبا همیشه ) یک نفره و هرگز هم از بین نمی ره و هر وقت که مطمئن می شی که مرده باز پیداش می شه... مثل شره در در لاک پشت های نینجا یا مینگ در باب مورن ...
اصلا قصد نوشتن نداشم برای کار دیگه ای اومده بودم ... یک کارگاه کشوری داریم آخر هفته (جمعه و شنبه) اگه برگار بشه شاید سرم کمی خلوت بشه .. فقط شاید
به خاطر این همه روز ننوشتن من رو ببخشید
موفق باشید
( راستی این سامان عزیز گویا همیشه من و امیر رو با هم اشتباه می گیره )
بدرود
 


نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 23:12
1. خیلی خوبه که باز هم می رسی به اینجا سر بزنی حمید جان. اینجا رو از دست ندیم. من منتظر احمد و فروغ عزیز هم می مونم.

2. نمی دونستم که به رزمی و اکشن علاقمندی. تا حالا رو نکرده بودی. برام جالب بود!

3. چطور مگه؟ سامان کجا سوتی داده؟ من که نگرفتم.

3. هدیه ی امروز من: (البته اگه کپی نشه زیر خروارها کامنت بلاگفا دفن می شه و بازم می گم برای آینده که بخواییم برگردیم مشکل داریم)



حتما جتما سر بزنید. خودم پیداش کردم:

http://www.thechestnut.com/

تا یکی دو هفته سرگرم خواهید بود. مطمئنم. خودم که خیلی حال کردم.

4. ضمنا حمید جان اون کارتونی هم که گفتی شبیه "سوزی" بود ولی پسر و من تایید کردم هم اینجا هست. حال کن:

http://www.thechestnut.com/joe.htm

اسمش "جو" بوده.


5. تقدیم به فروغ:
http://www.thechestnut.com/moomins.htm

6. تقدیم به احمد:
http://www.thechestnut.com/deputy/deputy.htm

7. تقدیم به سامان:
http://www.thechestnut.com/simon/simon.htm


8. من هر روز به اینجا سر می زنم. کم لطفی نکنید.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 23:13
سایتی که بالا معرفی کردم واقعا محشره. چون اطلاعات کاملی + موسیقی ها رو هم داره.

باز بگید امیر بده!

: )
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 23:19
واقعا خوش به حالشون که این قدر سایت های توپ می ذارن. ما اما در حسرت یه عکس از یه عروسکی گذشته. یادمه تو یکی از فاروم ها چشم همه با دیدن عکس "هادی و هدی" گرد شده بود و تعجب می کردن! باید هم تعجب کنیم. .....! ببخشید که اعصابم خورد شد!
  وب سايت

نويسنده: فروغ پنجشنبه 8 تير1385 ساعت: 0:24
سلام
امشب من یه اینترنت دیزلی گیرم افتاده...
نمیدونم کدومتون ممکنه آنلاین باشین...
امیر سایت فوق العاده ایهواز محبتت ممنون
حمید گل گلاب...یه ایمیل برات فرستاده بودم ..انگار ندیدی ویا نخواستی جواب بدی...ای کاش دو خط می نوشتی.
احمد نازنین ...پیش مادر بهت خوش بگذره
سامان مهربان ...خوشحالم اینجا می آیی.
همگی شاد باشید.
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 8 تير1385 ساعت: 0:44
این اینترنتی که دارم خیلی تنبله وگر نه فرصت خوبی دارم برای به روز کردن ...اما هر پستی رو چند بار باید سعی کنم تا ارسال بشه.
حمید ..........حمید
گاهی بیا ...صورتتو برگردون اونور...که ماها رو نبینی.. زودی اینجا رو به روز کن ...