X
تبلیغات
سفر به نوستالژی های کودکی

سفر به نوستالژی های کودکی

فقط کارتون

اوه... شهر دوباره شلوغ شده

 
سلام سلام بچه های نازنین ... بچه های قشنگ ایران زمین
ساعت ۴ کلاس دارم و باید خودم رو آماده کنم اما دلم نیومد چیزی ننویسم و برم.
این روزها فقط می تونم فیتیله رو ببینم
با عمو مجید خیلی حال می کنم
من و برادرم رو اصلا خوشم نمی آد... فقط از اون قسمتی که رئیس مهد کودک عینکش رو بر نمی داشت خوشم می اد
امیر عزیز کلی در دیدار در مورد جعبه ناطق گفته که سر موقع در موردش بحث می کنیم.
از احمد و سجاد و بهرام و فروغ خانم و پل کوچولو (چقدر با حال بود این سریال پل کوچولو) و... هم ممنونم که چراغ این محفل رو روشن نگه داشتند.
نمی دونم چرا یه هویی هوای بازم مدرسه م دیر شد رو کردم و یاد مرشد و بچه مرشد افتادم... دلم یه دفعه برای اکبر عبدی و محسن چاقه تنگ شد.... نکنه عبدی داره ... نه خدا نکنه...
خیلی پراکنده گویی کردم... فعلا نظرات رو بخونید و نظر بدین تا بعد
(نظر هم اتاقیم رو هم دلم نیومد حذف کنم)

نویسنده: بهرام
سه شنبه 1 آبان1386 ساعت: 13:30
سلام به همگی
من درام می رم ماجراهای سندباد رو بخونم

برمیگردم...حتما ...ههههههههه

نویسنده: اتاق 13
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 11:1
تو را به عشق. به آبی ...
سلام حال شما؟
کم پیدا؟
2 روزی اومدم خوابگاه جی. وای افتضاح...
یعنی واقعا این همون خوابگاهی که ما 3 سال ار بهترین روزای رندگیمونو توش سر کردیم نه اونجا نیست. من که برا یه لحظه .هم نمی تونم اونجا باشم.
وقتی قدم داخل خوابگاه می ذارم اینقدر خاطرات ریز و درشت دورم و می گیره که می خوام بیام رو به روی بوفه خان عمو و داد بزنم. اسم تک تک بچه های خوابگاه رو صدا بزنم اسمایی که با هر کدومشون یه دنیا خاطره دارم. وای دکتر . فدوی رو که می شناختیش. نگهبانه. امسال باز اومده جی. یادته بدبخت همیشه موقع شیفتش دعوا می شد. یا می زد به کله خراباتی یا اراذل و اوباش.
واییییییییییییییییییییی
یه سری به ما بزن. بای

نویسنده: امیلیانو
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 14:16
1. البته در هنرمندی بی نظیر زنده یاد "مهدی آزیر" هیچ شکی نیست.
2. من که نگفتم بدون سانسورِ "بابالنگ دراز" رو دارم، حمید جان. فقط گفتم اون زمان دیده مش.
3. احمد عزیز، یه سایت معروف هست به نام http://rapidshare.com که چند ویژگی عالی دارد:
3.1. شما هر فایلی رو می تونید اونجا آپلود کنید، اعم از صوتی، تصویری، تکست، پی دی اف و خلاصه هر نوع "دیتا"یی رو.
3.2. نیازی به ثبت نام و مسخره بازی های فرم پُرکنی نداره؛ گرچه، هرکی دوست داشت می تونه رسماً اسم بنویسه و شاید امکاناتش بیشتر باشه. شاید!
3.3. پس از آپلود، به شما دو لینک می ده: یکی لینکی که می تونید برای دوستاتون بذارید و دیگه لینکی خصوصی که اگه زمانی دوست داشتید اون فایل رو از وب حذف کنید، سه سوته این کارو می کنید.
4. خوب بود احمد جان؟ پس امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره و اون آهنگا رو زحمت بکِشی بذاری؛ بخصوص، "رامکال" و "مهاجران" و "نیکو" رو. بی صبرانه منتظرم و ممنون.
5. احمد، شاید به همون دلیل مینی ژوپ پوشیدن "فلونه" دیگه "خانواده ی دکتر ارنست" رو نمی دن!
6. واقعاً ممنونم که این قدر با حوصله تک تک 52 قسمت "سندباد" رو نوشتی و چه زیبا هم صحنه ها رو توصیف کرده بودی. راستش، من خودم، فقط چند قسمتش یادم بود: سفر سندباد و شکستن گلدون با حسن، اون قسمت که بهش گوشت می دادن چاق شه، قسمت معروفِ الماسای ته درّه، قسمت آخر که انگار کلی هم قیچی شده و چندتا دیگه.
7. چه خوب این دی وی دی ها رو شکار کردی! من خیال می کردم نشستی، دانلود کردی.
8. اما درمورد قیمت بی انصافیِ "بابالنگ دراز" راست می گی. خیلیه انصافاً.

نویسنده: امیلیانو
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 14:18
9. "رامکال" برای من همیشه قبل از هرچیز ، تداعی کننده ی دو صداست: "ققو، ققو" و "ایه، ایه"!!! اولی صدای اون کلاغه و دومی رامکال بچه ست!
10. از کارتون رامکال بود که واژه ی "اسکانک" رو یاد گرفتم و تا مدت ها به سمور می گفتم "اسکانک"!
11. صدای "آلیس" رو خیلی دوست داشتم. بزرگتر که شدم، فهمیدم ایشون "زهره شکوفنده" هستن. اما اون زمونا هروقت این صدا رو می شنیدم، می گفتم "شوییچی". شوییچی که یادتونه؟ "پدر مجرد".
12. صدای "استرلینگ" که برای همه مون خاطره ست: "لوسین"، "جامپی"، خرگوش سفید و ملوسِ "بامزی، قوی ترین خرس دنیا"، و سری نوارهای کودکانه، بخصوص گُل های نوارِ "مسافر کوچولو" که به مسافر کوچولو سلام می دادن. "نوشابه امیری" با اون خنده های منحصربه فردش.
13. به جون خودم این خانوم با من هییییییییچ نسبتی ندارن!
14. احمد جان، من هم از اون قسمت که استرلینگ، رامکال رو بی رحمانه ول می کرد، خیلی بدم می یومد. سال ها بعد یه همچین صحنه ای رو تو یه فیلم معروف دیدم. می دونم که الآن دقیقاً اسمش و صحنه ش یاد تو اومد، احمد جان. درسته؟ آخه می دونم فیلم بین قهاری هستی.
15. درسته. خودشه: "هوش مصنوعی". انصافاً تقاضاهای کودکانه ی اون پسر بازیگره، که متأسفانه الآن اسمش یادم نمی یاد، و از اون قشنگ تر، دوبله ی فوق العاده ش توسط خانوم "مریم شیرزاد"، به زیبایی اون صحنه جلوه ی خاصی داده بودن. به طوری که من یکی نتونستم با دیدن و شنیدنش، از اشک ریختنم جلوگیری کنم.
16. نوشته هات درمورد "رامکال" و خودت خیلی عالی بود، احمد جان. می دونی چرا؟ چون "از دل بود". به قول "حمید"، "بااحساس" بود.
17. ضمناً یادمه که "آلیس" هم تو همون تعطیلات، مینی ژوپ می پوشید. یه مینی ژوپ زرد یا کِرِم و پُر از چین. یکسره هم سوار دوچرخه بود. شرط می بندم این عقده ای ها، این صحنه ها رو این سری یا اصلاً نشون ندن، یا اونقدر زوم کنن که فقط صورت آلیس دیده شه!
18. رامکال هر روز ساعت 10:30 تا 10:50 صبح، از شبکه ی دو داده می شه.

نویسنده: پل کوچولو
دوشنبه 7 آبان1386 ساعت: 9:51
سلام.
سند باد. وای که شما چقدذ با حالین.
من که جر چند تاش بقیه یادم نمی آد. ذاستی دیویدی فروشی نیست. با هر قیمتی که باشه.
من مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوامشششششششششششششش

نویسنده: پل کوچولو
دوشنبه 7 آبان1386 ساعت: 10:4
راستی
1) کسی مهدی آرین نزاد رو می شناسه صدای روی برونکا توی چوبین؟
2) محمد عبادی : تسوکه و بشوک؟
3)در مورد پسر شجاع اول فکر کنم نادره سالار پور جاش صحبت می کرد بعد وقتی رفت خارج ناهید امیریان اومد من که متوجه نشدم.؟
4)غلام علی افشاریه مدیر دوبلاجش بود اونی که روی ورجن سریال قدیمی زورو حرف می زد؟
5)صداهای به یاد ماندنی
1) واکی بایاشی: فاطمه نیرومند
2)مهوش افشاری: تارو/ ماتسویاما/کاکرو البته ورجن قدیمی
3)زهره شک.فنده: شویچی پدر مجرد
4)

نویسنده: احمد
سه شنبه 8 آبان1386 ساعت: 8:6
آقای پل کوچولو! در مورد سند باد ها با ایمیل من تماس بگیریدskytiger73@yahoo.com

نویسنده: احمد
سه شنبه 8 آبان1386 ساعت: 8:11
امیر هوش مصنوعی رو دوس دارم. اول که من عاشق اسپیلبرگ هستم. دوما این فیلم اقتباس زیبایی از داستان مورد علاقه من پینوکیو است.سوما فیلم هوشمندانه ای است.
درسته اون صحنه خیلی وحشتناک بود. البته من فیلم دوبله رو ندیده ام. امیر دوبله دیگه راضیم نمی کنه. فقط زیرنویس. این دوبله های جدید حس رو می گیرند. منو راضی نمی کنند حتی به اصطلاح بهترینشون. اما چیزایی هستن که ترجیح می دم دوبلشون روببینم تا اصلی. گربه روی شیروانی داغ. پابرهنه توی پارک.معجزه سیب.

نویسنده: احمد
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 9:25
امیر جان سلام

بسته ات الان رسید./ خیلی ممنونم. هنوز نرفته ام خونه ببینمش . خیلی لطف کردی . می بینمت
قربان تو احمد!

نویسنده: سجاد
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 12:41
سلام

1.تو روزنامه جام جم دیروز مطلبی چاپ شده بود با عنوان"کارتون ها خوبی که دیگر پخش نمی شود" هر چی گشتم نتونستم لینکش رو تو سایت روزنامه پیدا کنم.یک قسمتش که به نظرم جالبتره (و اصل مطلب)اینجا می نویسم:

((انگار در حوزه آثار انیمیشن تلویزیون جهانی نیز همچون دیگر اتفاقات پیرامون ما دگردیسی های بنیادین صورت گرفته است که این گونه یکی از "اسباب" رهنمون کردن دنياي كودكان به وجوه ذاتي خودشان عملا وسيله اي براي هدايت آنها به دنياي خشن و خالي از مهرباني بزرگسالان شده است.))

فكر كنم دليل اينكه بچه هاي امروز چندان كارتون نمي بينن يا از ديدنش لذت نمي برن و براشون خاطره نمی شه همین باشه.

2.روز شنبه صبح شبکه دو کارتون گوش مروارید رو داد(ساعت 10)بعد از اونم رامکال.کلی حال کردم که دوتا کارتون خوب پشت سر هم دیدم.چند وقتی بود می نشستم از بی کارتونی جمال و کمال رو با علاقه نگاه می کردم!نمی دونم این گوش مروارید رو هرروز میده یا هفتگی یا همون یک دفعه بود!

3.یک سوال دوبله ای:دوبلور مادربزرگ آلیس(خانم کلاریسا) کیه؟

4.اینجا رو ببینید(پست شماره 1376)

http://forum.persiantools.com/showpost.php?p=1484219&postcount=1376

باید بریم پیداش کنیم.
ولی آخه کی روش هست بره تو کلوپ ها بپرسه آقا کارتون لولک بولک داری


نویسنده: احمد
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 16:41
سلام سجاد.

راستش نمی دونم تو آهنگ سند باد یه بندش میگه
با سندباد هراه شوید و آن را به یکی از بهترین خاطره هایتان تبدیل کنید. برا من این بیت عین حقیقت بود. اما الان کی می تونه قسمتهای کارتن دژ فضایی رو نوستالژیک کنه؟ مثل اون دوتا کارتن دیگه بود که ما از تلویزیون عراق می دیدیم . گرندایزر( مغامرات فضا) و رجل الحدیدی( مرد آهنین) خوب اینا هم تخیلی بودند اما مثل کارتنای روبوتیک جدید بی حس و حال و مکانیکی نبودند. هنوز تو ذهنمون قسمتهای گریندایزر حک شده اما دژ فضایی پاک پاک شده. راستی قابل توجه امیر: وقتی ما تو جنگ برگشتیم آبادان برا یه مدت محدود تلویزون عراق سند باد گذاشت و تمومش کرد. بعدش یه کارتن گذاشت به اسم ساندی بل. این کارتون رو تو کشوری دیگه عربی خلیج فارس نشون نمی دادند چون ماجراش یه کم حنس لطیفی بود. یادم میاد با یه دختر کویتی که صحبت کردم خیلی به من حسودی کرد که حتی دو سه قسمت از این کارتون را دیده ام! ساندی بل

نویسنده: احمد
چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت: 16:44
ساندی بل

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/d/d8/Sandybell.jpg

نویسنده: امیلیانو
شنبه 12 آبان1386 ساعت: 18:1
1. سلام به همه.
2. احمد جان، درسته. "هوش مصنوعی" اقتباسی از "پینوکیو"یه؛ ولی، با تعدیل های فراوون و به نوبه ی خود زیا. اتفاقاً من هم از طرفدارای این غول پرفروش های تاریخ سینمای جهانرو هستم. "استیون اسپیلبرگ"، کسی که از هر 10 فیلم پرفوش تاریخ سینما، یکیش مال اینه. و انصافاً هم تو کاراش هوای هردو مخاطب "عام" و "خاص" رو داره، بدجور.
3. منظورت از "زیرنویس" چیه داداشی؟ فارسی هاش که مدنظرت نیست، هست؟ آخه اند پرت بودنه.
4. البته زیاد هم نباید بی انصافی کرد. مطمئنم تو هم مث خیلیا با شنیدن دوبله های مسخره و غیراستاندارد، حالت از دوبله بد شده؛ وگرنه، خیلی از کارای "صداوسیما" (رسمی ها) انصافاً قشنگن.
5. دهه های 40 و 50 که "گربه ی روی شیروانی داغ" "تیلر" رو ازش نام بُردی، که حساب جداگونه ای دارن. چرا "اشک ها و لبخندها" ("آوای موسیقی") رو نمی گی؟ یا "بانوی زیبای من"؟ یا ...؟
6. احمد جان، خوشحالم که هدیه ی ناقابل و کوچیکم بهت رسیده. جداً ناقابل بود. امیدوارم خوشت اومده باشه.
7. راستی، خوش به حالت که مجدداً "سندباد"ها رو دیدی و اون یکی کارتون لطیفو، "ساندی بل". چی بگم؟ دل ما رو می سوزونی؟


...........................................

8. سجاد جان، خوشحالم که از اینجا یادت نرفته و به ما سر زدی. خوش اومدی. چه خبرا از خدمت؟
9. درسته. اغلب کارتونای امروزی اعصاب خوردکن، پرسروصدا و عجله ای ان و به بیننده فرصت تفکر و تأل نمیدن؛ البته، استثنائات خوبی هم دیده می شن؛ مثل، "من و برادرم".
10. به اون لینک سر زدم. "اُگی" همون "فرهاد پناهی" معروف "گفتمان"ه، دشمن شماره ی یک "سعید شیخ زاده"! حرفاشو قبول دارم و اهل خالی بندی نیست؛ ولی، متأسفانه، من اون "لولک و بولک"ها رو ندیده م.
11. من روم شده، بارها. "سعدی" مشهدو زیرورو کردم؛ اما، مشکل اینه که این کارتونا پیدا نمی شن!
12. شاید "اسمم" تو آرشیوش چیزی داشته باشه ها.
13. راستی، "اسمم" از اینجا (پناهگاه) خبر داره؟ اگه نه، حتماً بگید بیاد.
14. من متأسفانه زیاد نمی رسم وبگردی کنم و هفته ی پیش هم بیمار بودم، احمد درجریانه. خبرکردن "اسمم" با شماها.

نویسنده: احمد
شنبه 12 آبان1386 ساعت: 18:49
امیر جان سلام باز هم ممنون.

زیرنویس فارسی هایی که گفتی البته کمی پرت هستند اما خوب هم توشون هست. من البته زبان اصلی و در صورت لزوم زیرنویس انگلیسی یا فارسی مد نظرم بود. خود من 7 تا فیلم زیرنویس کرده ام
گیلدا.
کارتنن آتش و یخ 0 بسیار بسیار امیر پسند
فیلم تار عنکبوت شارلوت
فیلم گوشت زنده( اسپانیایی و خیلی هم قشنگ)
فیلم چانکینگ اکسپرس
فیلم زن یک زن است فرانسوی
فیلم ستون فقرات شیطان
فعلا در حال تر جمه اینلند امپایر دیوید لینچ هستم که یه زیرنویس افتضاح ازش تو بازاره
اشک ها ولبخند ها رو خوب دیگه خوبه اما من گربه روی شروانی رو بهتر می پسندم می دونی چرا؟ من اصل اون فیلم رو دیدم. صدای الیزابت تیلر یه حالت جیغ جیغوی گربه ای داره که اصلا با شخصیتش جور نیست یعنی کاری که خانم کاظمی کرد این روده که یه شخصیت قوی و در عین حال شکننده رو زنده کرده در حالی که صدای اصلی تیلر اصلا این رو نشون نمیده.
فیلم های دوبله رو نمیبینم چون خوبترینشون هم قابل اعتماد نیست مثل سرگیجه مثل فیلم مردگان اسکورسیزی که وابستگی شخصیتها نسبت به هم عوض شده. فقط زبان اصلی .
راستی کارت آتش و یخ یادم بمونه . راسته کار خودته تو وب یه خورده بگرد دنبالش. عکساشو ببین ّfire and ice

نویسنده: احمد
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت: 18:48
یاد همه به خیر.
رفتم پیامهای قبلی رو یه بار خوندم از دعواها و قهر ها گرفته تا دوستی ها و خنده ها.خیلی جالب بود. بابا شما هم دیگه شور کم محلی رو در آوردید. اینجا شده صحرای کارتنهای سند باد. خالی خالی خالی .
فروغ خانوم؟ فروغ خانوم کجایی؟ کجایی؟
حمید آقا حمید آقا نمیایی؟ نمیایی؟
امیر خان بیشتر بیا
یا اگه می خواین منم دیگه اینجا رو از حافظه کامپیوتر پاک کنم؟
شوخی کردم. دلم برا تیکه های فروغ خانوم خیلی تنگ شده. شما چی؟
اگه یادتون رفته شما هم برید یه بار دیگه همه رو بخونید
همه رو.
خودش یه پا سریال باحاله
مگه نه؟

نویسنده: صورتک
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت: 21:31
سلام
احمد خان شرمنده مدتیه که نتونستم چزی بنویسم.
امیر و فروغ و سجاد و بقیه کجان؟
می خوای یه بحث جدید شروع کنی یا نه... این دفعه مثلا قسمت های مختلف پینوکیو؟

نویسنده: فروغ
سه شنبه 15 آبان1386 ساعت: 0:22
سلام
چطور منو نمي بينيد؟
مگه ميشه اينجا سر نزنم؟
ولي بچه ها ..فعلا تو بد وضعي ام...وحشتناك كارم زياده..
اينجا واقعا پناهگاه دلنشين منه. اي كاش واقعا يه همچين جايي داشتيم....

نویسنده: احمد
چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت: 7:21
سلام فروغ خانوم
حالا می بینیم. خوشحال شدیم نوشتید. امیدواریم کاتون کم و کمتر بشه.
حمید جان باشه ولی من پینوکیو رو کامل یادم نیست هرچند که این عروسک آتشپاره بت من بود.
به من می گفتن عین پینوکیو شیطون و حرف گوش نکنی. بدبختا بچه حرف گو.ش نکن ندیده بودند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هر چی شما بگید

نویسنده: امیلیانو
چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت: 9:22
1. سلام احمد جان. خواهش می کنم، قابلی نداشت.
2. جدی؟ چه جالب! نگفته بودی، ناقلا. متأسفانه حتا یه دونه فیلم یا کارتون از لیست 7 تایی زیرنویسای تو رو هم ندیده م احمد جان؛ ولی، خیلی مایلم حداقل یکیو ببینم؛ چون، من هم دستی از دور تو ترجمه داشته م؛ البته، نه رسمی. هرچند تو "گفتمان" افتخار خوندن ترجمه ی خیلی زیبا و دلنشینتو از "آخرین تکشاخ" داشتم. همونی که بعدها واسه ی من هم خاطره شد.
3. راستش در مورد کارتون "امیرپسند"! "آتش و یخ" من این لینکو پیدا کردم:
http://www.eccentric-cinema.com/cult_movies/fire_ice.htm
خودشه یا نه؟
4. خیلی دوست داشتم این فیلم کارتونو ببینم و کلی هم تو مشهد گشتم؛ اما، دریغ از یه سی دیش! از وقتی هم که عکساشو دیده م-البته اگه خودش باشه- بیشتر خواستارشم.
5. درمورد دوبله ی "گربه ی روی شیروانی داغ" به نکات قشنگی اشاره کردی که خیلی حال کردم. دستخوش.


6. خوشحالم که مجددا "فروغ" خانوم رو می بینم. خیلی مخلصیم.
7. راستی، چرا دیگه "حمید"و "بهرام" و "سجاد"به اینجا سر نمی زنن؟

نویسنده: احمد
چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت: 11:43
امیر جان. خودشه که هیچ خود خودشه......

خوب پس اگه دوست داشته باشی.............. اینو که نمیتونی گیر بیاری. حالا.. شاید هم یه جوری گیرت اومد یعنی فرشته مهربون اومد گذاشتش زیر بالشت!. حواست باشه هر روز صبح بالشت رو چک کن. از این فرشته مهربون ها همه چیز برمیاد....
شوخی می کنم.
من دارمش سعیمی کنم در اولین فرصت برات بفرستمش فقط باید از ترجمه من تعریف کنی ها وگرنه...............

نویسنده: سجاد
پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت: 17:27
سلام سلام.سلام به همه.چه خوبه اينجا دوباره شلوغ شده.

سلام احمد
کاملا بات موافقم.مقایسه کارتونی مثل رامکال یا همین سندباد با کارتونهای امروزی همه چیزو معلوم می کنه.حتی خود ژاپنی ها هم دیگه نمی تونن (شاید هم نمی خوان) که این جور کارتونا رو دوباره بسازن.

سلام امیر
8.مگه ممکنه یادم بره.هر وقت به دنیای مجازی بیام اینجا اولین و بهترین جایی است که سر می زنم.از خدمت هم خبر خاصی نیست جز اینکه اسفند ماه اعزام میشم.
9.بله.استثنا هم حتما وجود داره.اما این استثناها برای ما خوبه که بخشی از وقت آزادمون رو می خوایم کارتون ببینیم و لذت ببریم(و البته جای خالی برنامه های خوب دیگه تو تلویزون رو پر کنن) اما برای بچه ای که نیاز به خوراک هر روزه داره فکر کنم کافی نیست.
من و برادرم چه موقع پخش میشه؟


یکی از اساتید سوالم رو جواب بده:تو کارتون رامکال دوبلور مادربزرگ آلیس(خانم کلاریس) کیه؟اون موقعها یک نوار قصه داشتم به اسم ننه قوزی که همین خانم توش صحبت می کرد.

نویسنده: سجاد
پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت: 17:51
چند روز قبل شبکه استانی ما فیلم ماشین ها رو داد و من برای بار دوم دیدمش.حتما همه تون دیدینش.تو مسابقه اول فیلم سه تا ماشین همزمان با هم به خط پایان می رسن ولی یکی شون در واقع تقلب میکنه و با دروردن زبونش با اونا برابر میشه.نمی دونم کسی قبلا اشاره کرده یا نه ولی من اولین بار که این صحنه رو دیدم یاد اون قسمت بامزی افتادم که الاغه با همین کلک برنده مسابقه شد.جالبه نه؟به نظر شما ممکنه این ایده رو از کارتون بامزی گرفته باشن یا این شباهت اتفاقیه؟

نویسنده: فروغ
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 0:23
من این شماره رو 22 می کنم...

حال کردید؟
خنده فروغی ...خنده فروغی..

نویسنده: احمد
چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت: 9:19
والا خدا بهتون عوض خیر بده. یه مدت همینجور روی شماره 21 مونده بود که فکر کردم دیگه طلسم شکسته نمیشه ولیییییییییییییییییی

دنیا که بی فروغ نیست
خورشید خانوم دوروغ نیست

مرسی که طلسم رو شکستید.

نویسنده: امیلیانو
پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت: 15:54
1. سلام به همه. احمد عزیز، من به شخصه خیلی گرفتار شده م و کم می رسم به اینجا سر بزنم؛ اما، همیشه به یادتونم.
2. پاییز 85، یعنی یه سال پیش، هم من همین کار تو رو کردم و خیلی حال داد. منظورم خوندن قهر و آشتیای "پناهگاه" بود.
3. "سریال" دقیق ترین کلمه ای بود که می شد به همه ی اون ماجراها گفت. مرسییییی!
4. من چند روزه زیر بالشمو صبح به صبح نگاه میکنم؛ ولی، چیزی نمی بینم. : )
5. از شوخی گذشته، ممنون احمد جان. این جوری که باز من بدهکار می شم!
6. چشم. پس دوست داری نقد از نوع پاچه خوارانه بشی، ها؟ پس زودتر زیر بالشمو پُر کن،لطفاً. : )
7. راستی داداش احمد، موسیقی های "نیکو"، "مهاجران"، "خانواده ی دکتر ارنست" و "بل و سباستین" چی شد؟ یادت که نرفته؟ به "رپیدشر" سر زدی؟



..................................................................................


8. حمید جان، من که مرتب سر می زنم. شما نیستی.
9. کاش زود به زود به اینجا سر بزنی.


..................................................................................


10. فروغ جان، تازه شدی مث من! "گرفتاااار، بدبخت!" ("هامون").



..................................................................................

11. سجاد جان، خوشحالم که مجدداً می بینمت. هرجا هستی، سبز و موفق باشی.
12. "من و برادرم" رو ندیدی؟ اگه نه، خیلی حیف شده؛ چون، گنجی رو از دست دادی. درهرحال، هنوز هم دیر نشده. شبکه ی دو، جمعه ها، بین 10:30 تا 11:00 می ده. تکرار: دوشنبه ها، 18:30 تا 19:00.
درمورد "ماشین ها" (Cars) که نوروز 86، شبکه ی یک دادش، درسته. من و تموم هم سن و سالای ما با دیدن اون صحنه ی ضابلو یاد "بامزی، قوی ترین خرس دنیا" افتادیم. دزدی هم حدی داره، واقعاً. آدم یاد "همشهری جوان"نویسا می افته! : )



..................................................................................

13. همه نوشتن، جُز بهرام.

    
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:38  توسط صورتک  | 

ادامه ماجراهای احمد و سندباد

فصل سی وپنجم: پوکو پسر ماموت
سند باد و علی بابا و علاالدین در جنگل با کرگدن خطرناکی رو برو می شوند. اماپوکو پسر عصر حجری با ماموتش بومبو آنها را نجات می دهد. بومبو زخمی می شود تنها راه نجات او بردن بومبو به داخل اهرام است. جایی که او می تواند شفا یابد. سفر آغاز می شود و آنها با دشمنانی چون تمساح ها و یوزپلنگها دست و پنجه نرم می کنند تا به اهرام می رسند.

فصل سی و ششم: دزد اهرام
ادامه قسمت قبل. پوکو و بومبو و سند باد به اهرام می رسند با خوب شدن مومبو آنها کاری می کنند که دزدان اهرام را مغلوب کنند.

فصل سی و هفتم: سرزمین سراب
اصلا نشان داده نشده سند باد و علی بابا و بابا علاالدین در کنار واحه ای به خوب می روند وقتی بیدار می شوند قصری را می بابند .شاهزاده خانمی از قصر بیرون می آید و توضیح می دهد که آنها از خوب صد ساله شان بیدار شده اند و تنها یک روز زندگی خواهند کرد و دوباره به خواب می روند و ناپدید می شوند تا صد سال دیگر. علی بابا عاشق دخترک می شود و دخترک نیز.آنها تنها یک روز برای ابراز عشق فرصت دارند. علی بابا تصمیم می گیرد جزو افراد آن سرزمین رویایی شود. طبق رسم باید آبی جادویی را بنوشد تا مثل آنها شود. علی بابا اصرار دارد که بماند اما دختر به او نوشیدنی دیگری می دهد چرا که دوست ندارد او را از ماجراجویی هایش جدا کند. علی بابا از دوستانش خداحافظی می کند اما با دمیدن سپیده قصر و ساکنانش ناپدید می شوند اما علی بابا ناپدید نمی شود. علی بابا با غصه واحه را ترک می کند

فصل سی و هشتم: اژدهای جادویی
سند باد و دوستانش پیر مردی را می یابند که از انها می خواهد به برادر دوقلویش کمک کنند. غافل از اینکه این صدرات همان جادوگری است که پیش از این چند بار با سندباد برخورد داشته و می خواهد از او انتقام بگیرد.او سندباد و دوستانش را به دره ای خالی می اندازد و اژدهایی جادویی را برای کشتن آنها می فرستد. با کمک یک گیاه بو دار( شاید پونه) آنها اژدها را مغئلوب می کنند و صدرات را شکست می دهند.

ــــــــــــــــــ

فصل سی و نهم : واحه سوخته
در پی یافتن آب علی بابا زمین را می کند او آنقدر به این کار ادامه می دهد تا غول نفت را بیدار می کند غول هم برای انتقام علی بابا را اسیر و می خواهد او را به سنگ تبدیل کند. سند باد و بابا علاالدین غول را آتش می زنند. اما غول خشمگین تر می شود. بالاخره با در گرفتن طوفانی غول ناچار به عقب نشینی می شود و دوباره در زمین فرو می رود
فصل چهلم: دختری از ستاره ها
شهابی به زمین فرود می آید . سیندی دختری از سیاره ای دیگر به بغداد می آید. سیندی ازاینکه خواهر بزرگتر برادرش است بسیار عصبانی است. او حسن و برادران کوچکترش را می بیند. مارگیری به کمک طبسه( پیرزن جادوگر) سیندی و برادران حسن را می دزدند آنها به این کو.دکان دارویی می دهند که آنها را مطیع و برده خود می کند اما سند باد و دوستانش به کمک سیندی جادوگران را فراری می دهند. سیندی می فهمد که خواهر بزرگتر بودن چه خوب است. شهابی دوباره سیندی را به سیاره اش باز می گرداند
فصل چهل و یکم: ماهی بزرگ کشتی خوار
سند باد و دوستانش در دریا گرفتار ماهی بسیار بزرگ و وحشی می شوند. آنها از دست ماهی فرار می کنند اما پریان دریایی از آنها می خواهند این ماهی را از بین ببرند. سند باد به کمک پریان و اختاپوسهایی ماهی را مغلوب می کند.
فصل چهل ودوم: سرزمین بابا علاالدین
در سرزمین علاالدین شاه ظالمی حاکم است. تاج شاه گم شده و یافتن آن تنها راه آوردن صلح و شادی به شهر است. سند باد و دوستانش سعی می کنند آن را پیدا کنند

فصل چهل و سوم: بدو علی بابا بدو
سند بادو دوستانش اسیر شده اند. تنها راه نجات آنها این است که علی بابا از شاه بغداد نامه ای بیاورد و آنها را نجات دهد. اما در این مدت سند باد و علاالدین در چیزی مانند ساعت شنی گذاشته می شوند. اگر علی بابا به موقع نرسد آنها زیر شن ها خفه می شوند. علی بابا با کمک راکل. غولها و پریان دریایی راه را طی می کند و به موقع آنها را نجات می دهد
فصل چهل و چهارم:کشتی ارواح در صحرا
سند باد قلیان عمو علی را در بازار پیدا می کند. این قلیان آنها را به کشتی عمو علی در صحرا هدایت می کند. اما این تنها یک دام است. صدرات جادوگر بدجنس آنها را به کشتی کشانده تا با غولهای شنی آنها را به شن مغلوب کند. سند باد و دوستانش صدرات را یک بار دیگر شکست می دهند.
فصل چهل و پنجم: مجسمه سخنگو
این را هم زیاد دیده ایم. سند باد به دهی می رسد که هر از گاهی هدف حمله اسبی بالدار است. سند باد اشتباها به اسب کمک می کند تا سر خود را بدست آورد اما مجسمه اسب شیطانی حالا می خواهد سند باد و دوستانش را به سنگ تبدیل کند. فرجام کار او کشته شدن بر اثر رعد و برق و البته درایت سند باد است
فصل چهل وششم: علی بابای جادوگر
علی بایا بیمار است و سند باد نمی تواند برایش دارو پیدا کند. طبسه جادوگر با تغیر قیافه به او دارویی می دهد و او را تبدیل به بنده خود می کند . علی بابا حالا نیروی جادویی پیدا کرده و کارهای شیطانی می کند.سند باد و دوستانش با استفاده از نقطه ضعف طبسه یعنی موش او را مغلوب می کنند و علی بابا و حاکم شهر را که زیر سلطه طبسه بودند را آزاد می کنند.

ــــــــــــــــــــ

{قسمت چهل و }هفتم: راز برج بابل
طبسه و بالوبا شیلا را می دزدند و به برج بابل می روند. سند باد و دوستانش به یاری شیلا می روند بالوبا تکه های کاغذ را به غولهایی مبدل می کند و علی بابا و علا الدین را اسیر می کند اما سند باد به کمک آتش آنها را از چنگال چاقوی مجسمه سنگی نجات می دهد. باز با کمک یک موش طبسه شکست می خورد اما صدرات جادوگر دوباره سر می رسد و به کمک خفاشهایش سند باد و دوستانش را تهدید می کند.پدر و مادر شیلا در هیات عقابهایی جادوگران را شکست می دهند. طبسه و بلوبا فرار می کنند اما صدرات مجبور می شود جادوی شیلا را باطل کند. شیلا به دخترکی تبدیل می شود و صدرات در جادوی خود گرفتار و به بوقلمونی مبدل می گردد.
فصل چهل و هشتم: صد جادوگر
جادوگران به رهبری بالوبا و طبسه جلسه می گیرند تا سندباد را مغلوب کنند. ظاهرا شیطان آبی رئیس آنها خیلی خشمگین شده. سه برادر جادوگر برای یاری پیشقدم می شوند. آنها خود را به شکل سندباد و علا الدین و علی بابا در می آورند و به قصر می روند تا شیلا را بدزدند. اما اشتباها دختر سلطان را می دزدند.سندباد و دوستانش برای نجات جان دخترک روانه صحرا می شوند
فصل چهل و نهم: شیلا در خطر
باز هم طبسه! این بار طبسه به شکل پیرزنی و دخترانش سر راه سند باد را می گیرد و با مکر شیلا را می دزدند. حالا سند باد و همرا هانش باید با سه جادوگری که به شکل خودشان هستند مبارزه کنند. آنها بین خود کلمه رمز انشاالله را انتخاب می کنند تا دوستان واقعی خودر را از جادوگران شناسایی کنند. با حیله سندباد بالوبا و طبسه اشتباها سه جادوگر واقعی را به جای سندباد و دوستانش سنگ می کنند سند باد هم شیشه جادویی بالوبا را می شکند و باعث می شود او و سایر جادوگران از جمله طبسه در ویرانه های قصر از میان بروند. ( آخیش چقدر حرصم میگرفت ازین طبسه بی عرضه) شیلا و شاهزاده خانم نجات پیدا می کنند

ـــــــــــــــــــ

فصل پنجاهم:جن آبی بزرگ
شیطان آبی دیگر واقعا از دست سند باد عصبانی شده و حرصش گرفته! او زن جادوگری را که سند باد پیش ازین مغلوب کرده بود( همان که سایه اش گاو بود و شانه جادویی داشت) را احضار می کند و ازو او می خواهد سند باد و دوستانش را نابود کند.جادوگر غولهای شن. نف. آتش. سنگ و یخ را احضار می کند. اما ابتدا به جن کوچکی که در کوزه بود( در فصل مهر سلیمان)می گوید که سند باد را مغلوب کند. جن کوزه نمی تواند این کار را بکند و بنا براین از بین میرود
فصل پنجاه و یکم: جنگ غولها
غولها به جنگ سند باد می آیند اما او غول یخ و آتش و نفت را به جان هم می اندازد و آنها را از بین می برد.راکل سیمرغ به همراه غول سبز و بچه اش( دوستان سند باد) از راه می رسند و به کمک هم غولهای شن و سنگ را مغلوب می کنند. سند باد اینبار با دوستانش به سوی قصر شیطان آبی روانه می شوند
فصل پنجاه و دوم: جادو را باطل کن
زن جادوگر به غار جادو می رود و از غول چراغ جادو می خواهد سندباد را نابود کند اما غول قبول نمی کند. حسن تصادفا به غار می آید و از غول می خواهد او را به کمک سند باد ببرد. سند بادو دوستانش به قصر شیطان آبی می رسند اما زن جادوگر به کمک آینه جادو همه را به سنگ مبدل می کند. سند باد و شیلا و حسن به کمک هم آینه جادو را از او می دزدند و با نشانه رفتن آینه به سایه زن او را سنگ می کنند. شیطان آبی به سند باد حمله می کند. انگار آینه بر او کارگر نیست. اما سند باد کاری می کند که او خنجرش را به درون تصویرش در آینه فرو کند. شیطان آبی اینگونه سنگ می شود و جادویش باطل می گردد. پدر و مادر سندباد که در قصر شیطان آبی سنگ شده اند دوباره به شکل اول بر میگردند. پدر و مادر شیلا هم دوباره آدم می شوند.و به بغداد بر می گردند. سند باد دوباره عزم سفر می کند و اینبار بدون شیلا.
پایان ماجراهای سند باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:7  توسط صورتک  | 

سلام

متاسفانه باز یکی دیگه از فاروم های علاقمندان به کارتون داره بسته می شه.

و این خانه به دوشی همچنان ادامه دارد.

ما هم شدیم مثل مهاجران باید دائم مهاجرت کنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:20  توسط صورتک  | 

احترام بگذارید

سلام

این چند وقته احمد عزیز حسابی این جا رو گرم نگه داشته و رونق بخشیده ازش ممنونیم.

روز چهارشنبه مطابق معمول میتی کومان داشتو اولین قسمتش هم بود. یادمه همین اولین قسمت خیلی ها رو شگفت زده کرد و از همون جا شدن مشتری پر . پا قرص این کارتون.

حتی یادمه برادر های بزرگترم که دانشجو بودند و جمعه ها با دوستاشون فوتبال های کری داشتند بازی رو حدود های ساعت 10 اگر اشتباه نکنم قطع می کردن و می اومدن خونه و می گفتن ادامه بازی بعد از میتی کومان و کارتون رو که می دیدند دوباره فوتبال.

چند تا نکته از این کارتون همیشه توی ذهنمه

1- اوایل تسوکه می گفت این هم صلیب درخشان اما بعدا چنین چیزی رو نمی گفت. همون موقعی که شمشیرش می زد آدم ها رو داغون می کرد

2- یکی دوبار از دستشون در رفت و موقع شمشیر بازی اخر کارتون آهنگ و آوازش رو پخش کردن خیلی قشنگ بود.

3- دیروز تسوکه و کایکو یه جا توی دریا فکر کنم کومان را با یک اسم دیگه ای خطاب کردن درست متوجه نشدم کسی یادش هست؟

4- دستمال قدرت کایکو هم گاهی بود گاهی نبود نمی دونم فلسفه ش چی بود

موفق باشید

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 5:32  توسط صورتک  | 

ادامه ماجراهای سندباد و احمد

در قسمت های قبلی احمد عزیز بیست و شش قسمت از ماجراهای سندباد رو روایت کرد. اما ادامه ماجرا

فصل بيست وهفتم: علي بابا و دزدان
باز گشت دزدان که علی بابا با آنها همکار بود. دزدان هرشب وقتی همه به خوش گذرانی مشغولند به بغداد امده و پنهانی اموال مردم را می دزدند. سند باد در این قسمت موفق می شود پناهگاه آنها را پیدا کند اما نمی تواند در آن را باز کند چون ورد را بلد نیست
فصل بيست و هشتم: باز شو سسامي
سنباد بالاخره ورد باز شو سسامی را یاد می گیرد و اموال را به بغداد باز می گرداند. به کمک خواهر حسن تاوا دزدان را دعوت می کند و بعد از مست کردن آنها . آنها را در کوزه هایی پنهان می کند و دست آخر به هارون الرشید تحویل می دهد. اموال دزدی شده به صاحبانشان باز گردانده می شوند
فصل بيست و نهم:قاليچه پرنده
اولین حضور طبسه پیرزن جادوگر. در میان گنجهای دزدان قالیچه کهنه پرنده ای وجود دارد. طبسه پیرزن جادوگر به کوه شیطان می رود و به دو جادوگر پیری که قبلا دیده ایم این موضوع را اطلاع می دهد. طبسه با جادو خود را به شکل زن جوانی در می آورد و با اسیر کردن شیلا قالیچه را می دزدد. سندباد و علی بابا و علاالدین به کمک اسب پرنده ای که طبسه جا گذاشته به غار شیطان می روند و سه جادوگر را فراری و شیلا را نجات می دهند. سانسور( طبسه وقتی جوان می شود لباسش دکولته است و با علی بابا هم کمی عشوه گری می کند. در ایران بعد از انقلاب سانسور شد)
فصل سی ام: دزدان دريايي كوتوله
سندباد و همراهانش به جزیره کوتوله ها می رسند و اسیر آنها می شوند. علی بابا فرار می کند اما او نیز اسیر دسته دیگری از کوتوله ها می شود. روشن می شود که این دو قبیله کوتوله با هم پدر کشتگی دارند
فصل سي و یک ام: جنگ بزرگ در جزيره كوتوله ها
کوتوله ها می خواهند با هم جنگ کنند اما پسر و دختر حاکمان آنها عاشق هم هستند. سندباد و دوستانش کاری می کنند که جنگ در نگیرد و این دو گروه با هم آشتی کنند

فصل سي ودوم: راز شيلا
سند باد و دوستانش به گروهی عجیب با کلاهخودهای لاشخور بر می خورند. آنها علی بابا و علا الدین را اسیر می کنند. سند باد به دنبال آنها به قصری می رسد ویران . پیرمرد نابینایی در قصر است که با شنیدن صدای شیلا یاد گذشته ها می افتد. در گذشته شاهی و ملکه ای زندگی می کرده اند که بر اثر خشم جادوگری( که اور ا در قسمت گنجهای سانتان بزرگ دیدیم) دخترشان تبدیل به پرنده و خودشان نیز به عقابهای سفیدی تبدیل می شوند. شیلا می فهمد که آنها پدر و مادرش بوده اند اما نمی تواند به سندباد بگوید که خوش آن پرنده است. چرا که اگر به کسی بگوید طلسم شده تا ابد به هامان شکل بافی می ماند.
سند باد به برجی می رود که لاشخورها دوستانش را اسیر کرده اند. به کمک پدر و مادر شیلا که به شکل دوتا عقاب بر می گردند آنها لاشخورها را شکست می دهند. پدر ومادر شیلا می روند و سنباد که حالا راز شیلا را فهمیده به او قول می دهد او را به شکل اولش باز گرداند.
فصل سي وسوم: غول يخي
در دهکده ای خشکسالی آمده. سنباد می فهمد عامل این خشکسالی مرد پولداری است که به کمک یک دیو یخ چشمه ها را خشکانده و بچه های دزدیده شده را به شکل قندیلهای یخ در آورده. سندباد به کمک دوستانش با آتش غول را شکست می دهند. غول می گریزد.
فصل سي و چهارم: پرنده آدمخوار
سند باد و دوستانش در جزیره ای می خواهند چوبهای صندل را به کشتی ببرند اما کارگر ندارند. بومیان همه به کشتی مجاور خدمت می کنند که با استفاده از تخم پرنده ای شبیه به شتر مرغ آنها را به خدمت خود در آورده. سندباد به کمک دوستانش این پرنده های آدمخوا ر را رام می کند و بومیان به شکرانه رفع این خطر به او کمک می کنند.

اینم لیست قسمتهای بعدی که هنوز دی وی دی اش را ندارم قصه هایشان بماند برا وقتی اونا رو هم دیدم

فصل سی و پنجم: پوکو پسر ماموت
فصل سی و ششم: دزد اهرام
فصل سی و هفتم: سرزمین سراب
فصل سی و هشتم: اژدهای جادویی
فصل سی و نهم م: واحه سوخته
فصل چهلم: دختری از ستاره ها
فصل چهل و یکم: ماهی بزرگ کشتی خوار
فصل چهل ودوم: سرزمین بابا علاالدین
فصل چهل و سدوم: بدو علی بابا بدو
فصل چهل و چهارم:کشتی ارواح در صحرا
فصل چهل و پنجم: مجسمه سخنگو
فصل چهل وششم: علی بابای جادوگر
فصل چهل وهفتم: راز برج بابل
فصل چهل و هشتم: صد جادوگر
فصل چهل و نهم: شیلا در خطر
فصل پنجاهم:جن آبی بزرگ
فصل پنجاه و یکم: جنگ غولها

فصل پنجاه و دوم: جادو را باطل کن


با تشکر از همه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:33  توسط صورتک  | 

احمد و ماجراهای سندباد

چند وقته که احمد عزیز داره داستان های سند باد رو اینجا می نویسه... الحق هم که خوب و کامل مینویسه... اما نمی دونم چرا برو بچ می آن و نظری نمی دن... به هر حال احمد عزیز ممنون

*********************************************************

تشکر از همه دوستان
حمید جانم فکر کنم گفتم که من دی وی دی های سندبار رو تا قسمت سی و چهارم دارم. بقیه اش هم به زودی به دستم می رسد
و اما ادامه

فصل بیستم: جوجه سيمرغ
بسیار پخش شده
سند باد به کشتی می رود که در آن یک تخم سیمرغ است سندباد با جوجه سیمرغ دوست می شود و اسمنش را راکل می گذارد اما پد ر و مادر راکل کشتی را غرق می کنند . سند باد را بومیان راهزن می دزدند و می خواهند قربانی یک دایناسور بکنند که راکل او را نجات می دهد
فصل بيست ودوم: مهرباني ميمون
بسیار پخش شده:
سند باد به پیر مرد مهربانی بر می خورد که از فروش نارگیل امرار معاش می کند . او برای پیرمرد دستگاهی می سازد تا بهتر بتواند میمونها را خشمگین کند تا نارگیل بیشتری بدست آورد. اما اینکار باعث بیدار شدن افعی خشمگین دریاچه می گردد. تلاش سندباد در کشتن افعی با مهربانی میمونها و هدیه نارگیلهای فراوان پاداش داده می شود
فصل بيست و سوم: ديو رودخانه نيل
رو برو شدن با علاالدین: سند باد به کنار رود نیل می رسد دیوی در نیل ساکن است که با طرح معماهایی مسافران را ازار می دهد. سند باد با حل کردن معما ها با عث می شود طلسم دیو شکسته شود و دیو از آنجا برود علا الیدن یار سند باد می شود
فصل بيست وچهارم: ماموتها زنده اند
سند باد و گروهش به دسته ای انسانهای عصر حجر بر می خورند که در غاری زندگی می کنند. زندگی آنها گاه دستخوش حمله راهزنان می شود. سند باد به آنها کمک می کند تا راهزنان را مغلوب کنند. سانسور( زنهای عصر حجر پوشش ندارند)
فصل بيست و پنجم: بچه غول
این را هم زیاد دیده ایم: سند باد بابا علاالدین و علی بابا و شیلا به بچه غولی بر می خورند که شمشیر علی بابا در پایش است. به او کمک می کنند اما پدر او علی بابا را می خورد. با تلاش آنها علی بابا از شکم غول نجات پیدا می کند. غول با آنها رفیق می شود.
فصل بيست وششم: نهنگ بزرگي كه كوه يخ را حمل كرد
در بغداد مدتهاست که باران نباریده. مدم برای یک قطره آب آدم می کشند. سندباد از پری دریایی کمک می خواهد. آنها به کمک نهنگی که در قسمت دوم دیده ایم به قطب جنوب می روند و کوه یخ بزرگی را می آورند. با بخار شدن کوه یخ و بارش باران سرسبزی دوباره به بغداد باز می گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:2  توسط صورتک  | 

احمد کولاک می کند

چند وقته که احمد عزیز داره کولاک میکنه ... بعضی از قسمت هایی رو که احمد می گه من به یاد نمی آرم .... و اما ادامه ماجرا

باقی
فصل یازدهم:هديه پري دريايي( ادامه فصل قبلي)
جواهراتی که پری به سندباد داده موجب سوطن شده سندباد و دوست ماهیگیرش به نزد حاکم برده می شوند. سندباد قول می دهد پری دریایی را به حاکم نشان دهد. با نشان دادن پری دریایی به حاکم. او دستور می دهد که آدمها هیچوقت پریان دریایی را اسیر یا اذیت نکنند. از آن به بعد پریان دریایی بیشتر به آدمها نزدیک می شوند. یادم میایید وقتی این قسمتها رو نشون دادند پریه رو خیلی سانسور کردند چون تا کمر لخت بود!
فصل دوازدهم:اسب چوبي پرنده
جادوگری ( که به یکی از دشمنان اصلی سندباد مبدل می شود) اسبی چوبی برای هارون الرشید( حاکم بغداد) هدیه می آورد که اسبی پرنده است. اما هدف او دزدیدن دختر حاکم است . با عملی شذن این دزدی سندباد به مخفیگاه او می رود و دختر حاکم را نجات می دهد. جادوگ مغلوب می شود اما فرار می کند
فصل سیزدهم: گنجهاي سانتان بزرگ
مردی به بغداد می آید و خودش را عموی حسن معرفی می کند اما در واقع جادوگری بدجنس است . او سندباد و حسن را به غار جادو می برد و از آنها می خواهد چراغ جادو را برایش بیاورند اما حسن و سندباد گیر می افتند . به کمک جن انگشتری از غار بیرون می آیند . بعد به جادوی چراغ جادو پی می برند و سپس به شهر شاردو می روند تا شاهزاده خانم را ببینند.
فصل چهاردهم:شاهزاده خانم شاردو
سندباد از شاهزاده خانم خوشش می آید و به کمک چراغ جادو برایش قصری بزرگ می سازد. حسن به بغداد بر می گردد اما سندباد دوست دارد در کنار شاهزاده خانم بماند. او شرطهای شاه را می پذیرد و می ماند.
فصل پانزدهم: چراغ فروش مراكش( ادامه فصل قبل)
همان داستان ی که شندیده ایم: شاهزاده خانم که سندباد برایش به کمک دیو چراغ قصری ساخته چراغ را به دوره گرد پیری که همانا جادوگری است می فروشد. جادوگر شاهزاده خانم را می دزدد اما سندباد به کمک غول انگشتری او را نجات می دهد و جادوگر را مغلوب می کند.
فصل شانزدهم: مهر سليمان
در این قسمت سند باد کوزه ای را از آب می گیرد که جنی در آن اسیر است. با آزاد کردن او جن قصد کشتن سند باد را می کند اما سند باد با حیله ای او را دوباره به داخل کوزه می فرستد

فصل هفدهم: معماي ماهي هاي چهار رنگ
قسمت مورد علاقه من : سند باد قصری را کنار دریا چه ای پر از ماهی های رنگارنگ پیدا می کند . در این قصر مردی با پاهای سنگ شده وجود دارد مرد توسط جادوگر زنی که سایه اش گاو است به این بلا دچار شده. پس از پیدا کردن نقطه ضعف زن( شانه اش) سندباد او را مغلوب می کند.سانسور: در پخش اولیه چندان سانسور نشد اما بعد از انقلاب یکی دوبار پخش شد که بخاطر لباس ولنگ و واز اون خانوم جادوگره همش سانسور شد. یکی از قسمتهای واقعا ترسناک سندباد. جادوگره ارتشی داشت از آدمهای قوی هیکل که انعکاس آنها در آب اسکلت بود. اینها درواقع اسکلتهایی بودند به شکل انسان.
فصل هجدهم: علي بابا پسر سرگردان
سند باددر طوفان شن گم می شود علی بابا او را نجات می دهد و او مجبور می شود بنده علی بابا شود. نقشه علی بابا و دزدان حمله به چادر حاکم است. اما سند باد علی بابا را قانع می کند که از دزدان جدا شوند. به کمک هم دزدان را مغلوب می کنند. علی بابا یار سند باد می شود. سانسور( بعد از انقلاب تمام قسمتهای مر بوط به دختر شاهی که چادر زده حذف شد.)
فصل نوزدهم: جزيره زنان
یکی از قسمتهایی از سندباد که یادم نمی آید اصلا پخش شده باشد. سندباد و علی بابا به جزیره ای می رسند که فقط زنان در آنجا هستند. پس از اینکه علی بابا به زنان زین دوختن را یاد می دهد آنها می خواهند او را به زور به عقد دختر ملکه در آورند اما علی بابا که از این زنهای مردوار خوشش نمی آید امتناع می کند و بنابراین به دخمه یک هشت پا انداخته می شود که با کمک سند باد نجات می یابد.
سانسور . همه صحنه های نمایش زنان چرا که همه تا کمر برهنه هستند!

**************۸

مطمئنا من هم قسمت نوزدهم رو ندیدم...پس احمد این ها رو کجا دیده؟

*****

نکته : امیرخان امیلیانو آن مرد صاحب لیست سیاه آنکه کارتون های بسیاری را به یاد دارد آن تجعجب آور تجب برانگیز امروز این جا پیام گذاشتن... امیر خان خوش اومدی

***

احمد عزیز دستت درد نکنه... بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستیم(فکر کنم امیر از قسمت نوزدهم خوشش اومده باشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:25  توسط صورتک  | 

نوشته شده توسط احمد

حالا می خوام قسمت قسمت در باره سند باد بنویسم
نظرتون رو در باره هر قسمت اگه یادتون میاد بنویسید. از قسمت اول شروع می کنم
فصل اول : به سوي دريا
با این قسمت همه آشنا هستیم سندباد در کاخ شاه با شگفتی های دنیای جدید آشنا می شود و مخفیانه به کشتی عمو علی می رود تا دنیا را ببیند. موارد سانسور شده در ایران : مهمانی شاه و زنان موجود در آن و زنی هندی که به همراه فیلی می رقصد و نمایش اجرا می کند

فصل دوم: جزيره شناور
بسیار نمایش داده شده در ایران. جزیره ای شناور که معلوم می شود یک نهنگ است. فرجام سندباد در جزیره ناشناخته ای است که دردسر هایی فراوان به همراه دارد

فصل سوم: سيمرغ بزرگ
سندباد می فهمد که در جزیره خشک سیمرغ گرفتار شده. با بستن خود به پای سیمرغ از آن جزیره نجات پیدا می کند اما به جزیره مارها می رسد. آنجا هم توسط ساکنان جزیره که بدنبال الماس هستند نجات پیدا می کند و به بغداد بر می گردد.

فصل چهارم: پير مرد عجيب
در سفری دیگر کشتی سندباد توسط سیمرغ ها که از شکستن تخمشان توسط ملوانهای کشتی عصبانی هستند شکسته می شود.سندباد به جزیره ای می رسد . پیرمردی عجیب از او خواهش می کند او را بر دوش خود از رودخانه بگذراند . بعد از آن پیرمرد دیگر حاضر نمی شود از پشت سندباد پایین بیایید. او کیست؟ نمادی از شیطان؟ چون یکجا تبدیل به بز زشتی می شود و قدرت خارق العاده ای دارد. سندباد با درست کردن شراب و مست کردن او او را مغلوب می کند. ( در ایران شراب به شربت تبدیل شد. جالب اینکه راوی ژاپنی نقل می کند که نوشیدن شراب در اسلام ممنوع است)

فصل پنجم: شاه سارانز
در سفری با غرق شدن کشتی اش سندباد و ناخدا و تاجری به جزیره ای می رسند. تنها راه ممکن به ازادی گذشتن از غاری ناشناخته است. آن دو نفر اشهد خود را می خوانند و مشغول حفر گورهای خود می شوند اما سندباد از رودخانه و غار می گذرد و به سرزمین سرانتز یا سراندیب یا همان سریلانکا می رسد . آنجا شاه اوا را خوش آمد می گوید و هدایایی برای شاه بغداد ارسال می کند.( سانسور وقتی سندباد به سریلانکا می رسد تعدادی زن نیمه برهنه در رودخانه شنا می کنند)

پنح فصل بعد

فصل ششم: كوه عاج
سندباد با نماینده سریلانکا به سفر می رود. دزدادن دریایی آنها را می ربایند و به صورت برده به تاجر عاج می فروشند. دوستی سندباد با یک فیل باعت راهنمایی شدن او به غاری پر از عاج می گردد که همین مساله به ازادی او و دوستان می انجامد
فصل هفتم قبيله لاشخور پرستان
یکی از قسمتهای بسیار دیده شده:
سندباد و تاجران ادویه به سفر می روند و( طبق معمول) کشتی آنها خورد شده و به جزیره ای می رسند. با اسیر شدن توسط گروهی عجیب( شبیه افغانی ها) به آنها غذاهای چرب و نرم داده می شود. علت این است که این قبیله می خواهند آنها را قربانی لاشخورها کنند. تاجران همه قربانی می شوند اما سندباد با تظاهر به خوردن و چاقی فرار می کند.
سانسور: وقتی سندباد از مجسمه گوشتی که خودش در ست کرده بیرون می اید لخت لخت است. در ایران سانسور شد.
فصل هشتم: غول
سند باد به بیوه ای پیر قول می دهد برایش فلفل بیاورد چرا که فلفل نایاب است. در سفر او آنها به جزیره ای می رسند که غولی در آن ساکن است غول آنها را اسیر می کند و دانه دانه می خورد اما با درایت سندباد و استفاده از ادویه ها غول را مغلوب می کند و می گریزند
فصل نهم:هيولاي صحرا
سندباد در صحرا اسیر غول شن می شود که ادعا می کند سندباد پسرش را کشته. هر بار که غول می خواهد او را بکشد غریبه ای می آید و با تعریف کردن قصه ای او را منصرف می کند
فصل دهم: پيرمردي در واحه( ادامه فصل قيل)
ادامه داستان قبل و آمدن پیرمردی که قصه ای را تعریف می کند که غول صحرا به کل از کشتن سندباد منصرف می شود.

فصل دهم:مرواريد سياه
سند باد توسط مرد ماهیگیری از دریا نجات پیدا می کند. برای جبران محبتهای او سندباد نیز به ماهیگیری می پردازد. یکبار او پری دریایی را اسیر می کند. با ازاد کردن پری . بعنوان پاداش پری برایش مرواریدی سیاه می آورد. سندباد با پری دوست می شود.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:30  توسط صورتک  | 

سندباد و دیگر هیچ

ترجمه ترانه های سندباد تقدیم به فروغ و حمید و همه بچه هایی که سندباد جز و خاطرات خوبشان است.
(احمد)ِ

ترانه شروع ماجراهای سندباد

شبهای عربی. ماجراهای سندباد


هر چند ممکن است قلبتان به تاپ تاپ بیفتد
یا اینکه با ترس از جا بپرید
اما بیایید با سندباد همسفر شویم
و این را به یکی از بهترین خاطرات خود مبدل کنید
برو سند باد ادامه بده
عجله کن و خود را آماده سفر کن

نمی دانم از کجا و چه کسی
در دنیای ناشناخته مرا صدا می زند
چه کسی مرا فرا می خواند؟

برو سند باد ادامه بده
عجله کن و خود را آماده سفر کن

نمی دانم از کجا و چه کسی
در دنیای ناشناخته مرا صدا می زند
چه کسی مرا فرا می خواند؟

ترانه آخر سند باد

می خواهم تمام دنیا را ببینم
می خواهم تمام دنیا را بشناسم
نمی دانم آفتاب کی سر بر می آورد
و چه چیزهایی در انتظارم هستند
شیلا شیلا شیلا
همسفرم باش در کشف ناشناخته های این دنیا
بیا آنگاه که ماه در آسمان سر بر می آورد سوت بزنیم
و در انتظار ناشناخته ای دیگر باشیم

*************************************

با تشکر از احمد عزیز که این ترجمه رو ارسال کردند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 8:18  توسط صورتک  | 

نوستالژیا

سلام

چند وقته که شبکه ۲ داره کارتون«بچه های کوه آلپ» رو نشون می ده . امروز کمی از اون رو دیدم و یاد کارتون های اون موقع افتادم یاد سادگی های دوران کودکی دورانی که از دو رویی و ریا چیزی نمی فهمیدیم. اون روزها لازم نبود هر روز منتظر باشی تا ببینی امروز کی رفته زیرابت رو زده. به یاد اون روزها

*******

دلم برای پدرژپتو تنگ شده. کاش پینوکیو می دونست که پدرژپتو کتش رو فروخته بود تا براش کتاب بخره. دلم برای بلاهت و نادانی پینوکیو تنگ شده. گاهی وقتا آرزو می کنم کاش فرشته مهربون بیاد و همه ما رو آدم کنه.اونقدر دور و برم روباه مکار دیدم که دیگه از گربه نره و روباه مکار نمی ترسم. کاش می تونستم همراه سندباد برم سفر با علاءالدین و علی بابا ... چراغ جادو پیدا کنم و از غول بخوام همه غول های درونمون رو از بین ببره شیلا رو بیارم سر کلاس و بگم به جای من درس بده.دلم برای اون موشه که با صدای گرفته ش می گفت«بچه ها سلامت باشید» تنگ شده با خودم می گم کاش می شد یه برنامه آموزشی مثل اون بسازیم. بعد ساتورنن رو هم بگیم بیاد اکبر عبدی و آتیلاپسیانی و برو بچ محله برو بیا و محله بهداشت رو هم بیاریم بعد آخر هر قسمت اکبر عبدی پیام بهداشتی بگه ولی نه هر بار که می آد پیام رو بگه می گه:بازم مدرسه م دیر شد!!!

دلم برای چوبین تنگ شده. خیلی دوست دارم آقا قورباغه رو ببینم بعد دهانش رو باز کنم و ببینم اون قورباغه کوچیکه چه جوری تو دهان اون زندگی می کرد بعد برم از پروانه بپرسم چرا به رولی حسودیت می شد. همیشه دوست داشتم یه دونه از اون ساعتهایی که دور مچ چوبین بود داشتم تا بتونم با همه حیوونا حرف بزنم اما نه حتی اون هم نمی تونه کمک کنه تا با خیلی از آدم های اطرافم حرف یزنم.

دنیای کودکی و نوجوانی ما پره از خاطرات این شخصیت ها. بار ها با پسر شجاع به جنگ شر رفتیم از دست شیپورچی عصبانی شدیم با قهوه ای همدردی کردیم از خرس مهربون خوشمون اومده برای درمان خانوم کوچولو همراه پسر شجاع به اون ور کوه رفتیم تا یه گیاه دارویی رو بیاریم. از درون و برون چیزی یاد گرفتیم به افتاب و مهتاب خندیدیم از آتیش به سر ترسیدیم و هاچین و واچین و تماشا کردیم.

خیلی وقت ها همراه لیوبی با سائو سائو جنگیدیم و از دست حماقت های شانک فی عصبانی شدیم و از صبوری گوانگ یو خرسند. دوست داشتیم دکتر کامینگ همون اژدهای خفته از خواب بیدار بشه و همراه سمندر قرمز به ما کمک کنه.

وقتی خرس ها به حنا حمله کردند حسابی غافلگیر شدیم و به کوچکی و حقارت پاکوتاه پی بردیم اما خدارو شکر اخمو اون جا بود. چند سال بعد یه دختره دیگه اومد تو زندگی ما شبیه حنا با یه سگ و یه الاغ .. گاهی پرین بود و گاهی اورولی ... نوه بیلفرام کور و معروف بود از تئودور خوشم نمی اومد فکر کنم اون هم از من هر چی که بود پاریکال معروف ترین الاغ تاریخ شد. البته چند تا الاغ دیگه هم بودن یکیش الاغ پ پ رو بود. پسر کوهستان ... همونی که ما رو گذاشته بود سر کار تا بر عکس همه کارتون های ژاپنی نه دنبال مادرش که دنبال پدرش بگرده در سرزمینی به نام الدورادو! الاغ دیگه الاغی بود که در یک سکانس کوتاه اما ماندگار با مشهورترین عروسک قرن اخیر در ایران هم بازی شد بله الاغی که با کلاه قرمزی بازی کرد د سکانسی که کلاه قرمزی می گفت: سلام الاغ عزیز! حالت چطوره؟

به یاد گالیور و سگش : تک و کاپیتان لیچ که همیشه دنبال اون نقشه بود و فلرتیشیا و ایگر و ... سعی می کنم چیزی رو از قلم نندازم یه صدایی داره توی ذهنم می آد آره عروسکی های ایرانی هادی و هدی

عروسکا!عروسکا! کجایین؟

مادر بزرگ هادی... هدی بیایین... بیایین

عروسکای قصه ایم نون و پنیر و پسته ایم(۲بار)

پدر کجاست ؟

من اینجام(یه توپ هم می خورد توی سرش)

مادر کجاست؟

همین جام(یه ماهی تابه هم دستش بود)

راستی خودمم آق بابام

عروسکای نازیم قصه رو ما می سازیم

عروسکای خوبیم از نخ و میخ و چوبیم

از متن ادبی رفت به تعریف قصه و شعر بر می گردیم به همون کارتون ها

 دوست داشتم بدونم چرا جناب دلف اسم اون موجود چشم گنده رو گذاشت سرندی پیتی چرا کنا هرگز پیش پدر و مادرش برنگشت و پای ناخدا اسماچ چه جوری چوبی شده بود و ملداک پیلاپیلا از کجا همدیگه رو می شناختن و چرا تلویزیون ما هیچ وقت خانم لورا رو نشون نداد.

از این همه دلتنگی دلم می گیره می رم یه گوشه ای چهار زانو می شینم و مثل ای کیو سان شروع می کنم به فکر کردن . با خودم می گم ای کیو به این باهوشی پس چرا استاد بزرگ اون رو مبصر نکرده و این شونن احمق رو گذاشته مبصر . شونن هم عاشق دختر چی کی اویا بود و همه ش خرابکاری می کرد. این وسط شینسه نیناگاوا مونده بود به حرفهای ژنرال گوش کنه یا از ای کیو حمایت کنه هر چی باشه ای کیو پسر یه شوگان بود اسم اصلیش هم بود سنگی کومارو.

نه فکر کردن ای کیویی هم فایده ای نداره چون تا وقتی سایو جان و پدربزرگش توی معبد باشن ای کیو هم نیم تونه فکرش رو درست متمرکز کنه . می رم روی کوه یه کوه معروف : آلپ... می گم نگاه کن اینجا همونجاییه که دنی و لوسین با هم بحثشون شد لبته قبلش لوسین با آنت دعواش شده بود و آنت هم یه سیلی محکم تو گوش لوسین زده بود... خلاصه با خودم می گم اگه اونجا بودم نمی ذاشتم لوسین کلوز رو بندازه پایین تا دنی هم ... نه همه ش تقصیر آنته از وقتی مادرش مرده بهونه گیر شده ... پیر بارنیه-پدر آنت- ازدستش ذله شه. از جلوی کلبه لوسین رد می شم  و اسب شکسته ش رو می بینم ... خب باز خوبه پگین پیر استاد خوبی هست برای لوسین خیلم از این که راحت می شه می رم سراغ خانواده دکتر ارنست

دکتر امروز می خواد آنا رو غافلگیر کنه فلون هم همراه جک رفتن تا مرکز رو پیدا کنن فرانس بیچاره هم مثل همیشه رفته کنار ساحل ببینه کشتی ای چیزی از اونجا رد نمی شه...تو دلم بهش می خندم می گم تا تام تام و اون کاپیتانه سرو کله شون پیدا نشه عمرا بتونین از اینجا برین... تو همین فکرا هستم که صدای غرش زیر لب یه سگ منو به خود می آره بر می گردم می بینم قهوه ای وایستاده و با عصبانیت من رو نگاه می کنه م یفهمم که باید از این قصه بیام بیرون ... توی راه همه ش می گم خوبه باز این مثل بل سگ سباستین هیکل نبود وگر نه...

توی راه توقفی می کنم توی استرالیا یه مرد چاق و خپل رو می بینم با یه سگ زشت تر از خودش صداش می کنه بیا اینجا اشپیگل بهش می گم اون سگ دیگه تون کو آقای پتیبل... پکی به پیپ مسخره ش می زنه با حسرت می گه کار اون مهاجرای احمقه... اون ... لوسیمی که همراه کیت از جلوی ما رد می شه حرفش رو می خوره ... از اینجا هم زودتر می آم بیرون چون قراره لوسیمی تصادف کنه و حافظه ش رو از دست بده.

خیلی راه مونده تا برسم . می گم کاش می تونستم مثل نیلز کوچیک بشم وسوار غازی برم این ور و اون ور همراه دار و دسته فرمانده آکا! یا مثل بلفی یه مونگا مونگا داشتم که سوارش می شدم. ولی می گم خوب شد از اون قاشق های خاله ریزه ندارم . فکرش رو بکن وسط کلاس درس یه دفعه کوچیک بشی... اون موقع لی لی باید بیاد و از دست دانشجو ها نجاتت بده.

دوستم رادیو روشن می کنه و من یاد بسته ناطق می افتم . یاد لایق و قایق ... جنگ سگ های آبی با کاکاتریکس ها... اب استوقدوس... نه این فکر تمومی نداره... نخودی از اون طرف صدام می کنه می گه اسمی هم از من ببر ... قلی هم همین طور ... یاد تیتراژ برنامه ش می افتم: قلی و بابا حکیم روی الاغ سوران... توی الاغ سواری دیگه لنگه ندارن...

خسته شدم تا فردا هم بنویسم تموم نمی شه فقط محض یادآوری اسم چند تا برنامه و کارتون و شخصیت.. اگه از این موارد استقبال شد بیش تر می نویسم

بنر، لادار، گوجا(مخالفم)، خاله لالی، سو، کلی(بچه خاله لالی)، عمو جغد شاخدار و یه سنجاب پیر با صدای ماندگار احمد مندوب هاشمی(آقای اقتصادی و دوبلور اجین در سریال دور از خانه) در سنجاب کوچولو

بیگلی بیگلی،گوریل انگوری

بازرس کلوزو،گروهبان دودو ، مورچه و مورچه خوار در پلنگ صورتی

رامکال،استرلینگ،بو،وزر،آقای تورمن، در رامکال(با اسم اصلی راسکال)

پت و مت (همینه)

کار و اندیشه :من کارم... بازو و نیرو دارم...هر چیزی رو می سازم .. از تنبلی بیزارم......اسم من اندیشه به کار می گم همیشه بی کار و بی اندیشه چیزی درست نمی شه... ما کار و اندیشه با هم هستیم همیشه ...می دونیم تنهایی چیزی درست نمی شه

موشکا و میشکا

دیگه حوصله ندارم ...

بقیه ش بمونه برای بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:40  توسط صورتک  | 

سلام

فکر می کنم باید پست قبلی رو حذف کنم چون از وقتی اون رو گذاشتم وبلاگ بالا نمی آد!

دیروز یه قسمت از کارتون کراش گیر(جیر) رو دیدم . دقیقا اتفاقی افتاد که برای من و دوستم هم در کودکی و نوجوانی افتاده بود.

قضیه ما از این قرار بود که ما یه سری مسابقات فوتبال در محلات گذاشته بودیم و چون بهتیم خودمان اطمینان داشتیم که قهرمان می شه رفتیم و همه پول ها رو خرج تیم کردیم . اما در روز فینال به خاطر اختلاف درون تیمی(امان از این حاشیه ها) بازی رو به حریف واگذار کردیم(جالب اینه که تیم حریف تا قبل از اون بازی همه بازی هاش رو در طول تاریخ خودش به ما باخته بود و بعد از اون فینال هم هیچ وقت دیگه نتونست از ماببره)

خلاصه ما مجبور شدیم لباس هایی رو که برای تیم زمین چمن خودمون خریده بودیم و هنوز استفاده نکرده بودیم دو دستی تقدیم حریف کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط صورتک  | 

ببخشید که نتونستم مرتب کنم

چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت: 12:1 توسط:بهرام
1- فکر کنم من این قسمت جزیره ناشناخته رو دو سه بار دیدمش آخرین بار همین چند روز پیش بود....14یا 15 خرداد نبود؟
دختره و پسره با اون پرفسوره دارن روی یه کشتی غرق شده تحقیق می کنن که یه جریان آب شدید همه چیز رو به هم میریزه و اگر سرندی پیتی به موقع به دادشون نمی رسید معلوم نبود چه بلایی سرشون میومد بعدش که نجات پیدا می کنن متوجه میشن که توی اون حادثه ای که باعث مرگ پدر یکی از اون دوتا دعوایی ها شده و دلیی اختلاف دو خانواده است کاری از دست کسی برنمیومده

2- من یه سئوال راجع به خاله قورباغه پرسده بودم ها کسی جواب داد؟

3- کاملا موافقم انگار سازنده با کایوتی پدر کشتگی داشته
همشهری جوان یه مطلب راجع به کارتون کایوتی نوشته با عنوان "اصالت شکست" شاید قبلا خونده باشین ولی اگه نخوندین حتما بخونیدش

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=11181

6- منم دلم برای کارتون مهاجران تنگ شده مخصوصا برای تیتراژ پایانش که کیت و لوسیمی سعی می کنن اون موشه رو بگیرن(خوکچه هندی بود؟ همستر بود؟دقیق نمی دونم) بعد موشه همش فرار می کنه یه جا یه دفعه خیلی بزرگ میشه بعد دوباره فسقلی میشه و.....

10- آخ گفتی مارکوپولو داغ دلمو تازه کردی خیلی دلم براش تنگ شده حتی برای اون قستهای فیلم مستند بینش که اون وقتها بعضی مواقع ازشون لجم می گرفت.... برای اون شتر سفید اسمش چی بود؟ ستاره نفوت؟.... برای اون اسب سفید که خون عرق می کرد....برای اون صحنه ای که مغولها مارکوپولو و پدرش و عموش رو اسیر کردند و پدر مارکو در یک فرصت مناسب یکی از سربازن مغول رو گروگان می گیره تا اینجوری فرمانده مغولها رو وادار کنه بذاره فرار کنن ولی فرمانده در کمال خونسردی و بیرحمی دستور میده تا اون سرباز بی عرضه رو که نتونسته در مقابل زندانی ها از خودش دفاع کنه و اسیر شده رو با تیر بزنند....
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت: 12:30 توسط:بهرام
11- وقتی که بچه بودم از دیدن فیلم سازدهنی احساس بدی بهم دست می داد مخصوصا اونجا که طفلک مجبور بود از پشت نرده ها با بیچارگی و مشقت فقط برای چند لحظه توی ساز دهنی فوت کنه.... یا اون صحنه که به صاحب ساز دهنی سواری می داد تا درعوضش با نفس نفس زدن حاصل از دویدن و کولی دادن صدای ساز رو دربیاره ....بعدها وقتی که توی دبیرستان اون حکایت ابوسعید ابی الخیر و دوپسربچه که اولی نون خالی می خورد و دومی نون وحلوا و دومی اولی به خاطر یه لقمه حلوا مجبور می کرد سگش بشه رو خوندم یاد این فیلم افتادم

یه خاطره هم از اون روزی که این درس رو خوندیم دارم که شاید خالی از لطف نباشه ابوسعید بعد از دیدن این صحنه شروع می کنه به گریه کردن وقتی دبیر ادبیاتمون به این قسمت حکایت رسید اینطور خوند: ابوسعید بسیار گریست....اینجا یکی از بچه های تخس کلاس صداشو بلند کرد و گفت:آقا حتما اونم دلش حلوا می خواسته.... و بعد کلاس از خنده بچه ها منفجر شد حتی دبیرمون هم نتونست جلوی خنده خودشو بگیره
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت: 21:19 توسط:صورتک
سلام بهرام خان
1- در مورد خاله قورباغه روز پخشش رو پرسیدی من که یادم نمی آد و نمی دونم
2- در مورد اون قسمت از سرندی پیتی هم دقیقا درست تعریف کردی .. آره همین چند روز قبل نشونش داد
3- اوه... آره مارکو پلو داستان زیاد داشت و دقیقا من هم موقع پخش قسمت های مستندش یا به قول خودم آدمیش اصلا احساس خوبی نداشتم ... فکر می کنم ناصر ممدوح گوینده متن بود
4- اون داستان ابوسعید رو خوندم... خاطره جالبی برات مونده ولی اون پسره همه پیام و اثر گذاری قصه رو از بین برده ... درسته؟
5- امیرو برای من پر از خاطره های شیرینه... و گاهی تلخ به خصوص که به علت اینکه کمی چاق بودم گاهی بعضی ها برای مسخره کردن من من رو امیرو خطاب می کردن و من هم ناراحت می شدم... سال ها طول کشید تا با مطالعه و اشنایی با نظرات صاحب نظران فلسفه اون فیلم و کار نهایی امیرو در انداختن ساز دهنی به دریا رو درک کنم
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت: 12:48 توسط:احمد
نوستالژی عصر ما( با اجازه صاب فارومی که ازش برداشتم!

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش و جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمده . online هم نشده چند روزه
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه
شنل‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل : برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت: 12:49 توسط:احمد
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونهf
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت: 12:55 توسط:احمد-رضا
با کارتنهای جدید حال نمی کنم
حتی کارتنهای قدیمی رو هم که نگاه می کنم بازم نمیشه
مثل اون روزای تایستون بی برنامگی و بیکاری.
همسن و سالهای خودم تو مدرسه تابستونا می رفتن سرکار
من فقط بازی می کردم و وقت می گذروندم.
شبای تابستون رو تخت به اسمون نگاه می کردم و درخشان ترین ستاره رو به جای ستاره شازده کوچولو می گرفتم و باش حرف می زدم چه می دونستم که برادرم چند سال بعد گفت اولا اون ستاره نیست سیاره است و اسمش هم مشتریه!
حالا هم با اینکه با دنیای آدم بزرگها غریبه ام
دیگه اون بچگی رو پیداش نمی کنم! ینی میادش ها
زود درمیره
آخ روزای تابستون کجایید؟
روزای بی خیالی
بدون نگرانی قبضها و برنامه ها
بدون نگرانی از دست آدمهای خیانتکار و دوست نماهای دشمن
بدون نگرانی از سیاست و قیمت بنزین
آخ روزای تابستون
دلم براتون تنگ شده
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت: 18:13 توسط:صورتک
سلام
1- احمد عزیز متن بسیار جالب و زیبایی بود
2- متاسفانه اون روز ها دیگه تکرار نمی شه... دیگه نمی شه با خیال راحت لم داد و پفک خورد و پسر شجاع دید... دیگه از تبلیغ فستیوال کارتون در تابساتن هم سر ذوق نمی اییم. نمی دونم ... شاید هیچ وقت نشه بدون دغدغه( چک و قسط و کلاس و رئیس و ماشین و لباس بچه و خرید روز زن و ... ) نشست و کارتون دید... سیر کارتون شد و بعد هم رفت توی کوچه با بر و بچ محل گل کوچیک و هفت سنگ و قایم باشک بازی کرد... هی یادش به خیر
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت: 20:25 توسط:فروغ
اوووه...چه خبره؟
حميد جان چرا نميشه؟
چتون شده؟ من هنوز هم با كارتونايي كه دوست دارم حال ميكنم....با صداي بلند با بچه ها ميخندم ...با اين كارتوناي جديد ...مثل فصل شكار....داستان اسباب بازي 2 ...زندگي جديد امپراطور....
با قديميا... تنسي تاكسيدو ....بولك و لولك ....
با جاودانه ها ....مثل پلنگ صورتي

از پنجره پناهگاه هم گاهي ميام دستامو ميذارم كنار چشمام ...اين تو رو نگاه ميكنم ...ياد همه اتون عزيزه و خودتون عزيزتر.

حال داشته باشيد لطفا ....به قسط و گروني . كار و بار رو نديد وگر نه روشون زياد ميشه و حسابي سواري ميگيرند.
 وب سایت   پست الکترونیک

دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت: 21:10 توسط:صورتک
سلام فروغ خانوم...
نبودین چند وقتی...
نمی دونم چی بگم... کارتون های جدید اصلا بهم نمی چسبه... کارتون های قدیمی هم تنهایی حال نمی ده نگاه کردنش... وسط کارتون هم باید یادت بیاد که جلسه داری یا نمره فلان دانشجو رو ندادی یا اون همکارت زیر آبت رو زده یا رئیس یه گزارش کامل ازت می خواد یا کارآموزی دانشجویان به موقع انجام نشده یا کار یکی از مربیات به حراست کشیده یا اینکه برای یکی پاپوش دوختن یا دانشجوها به یه استادی اعتراض دارن یا یه استادی از دست مدیرگروه شاکیه یا.... ببین با این اوضاع دیدن کارتون می چسبه؟
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 29 خرداد1386 ساعت: 8:46 توسط:احمد
حمید جان ممنون از محبتت اون متنه یه کمی لوس بود ولی بامزه هم بود!
فک کنم تو هم خوشحال شدی فروغ خانوم بعد از کلی یه دفعه نوشت!
با احترام به همگی
فروغ خانوم
د اگه بهشون رو می دادیم که اجازه نمی دادن تو همین جا هم چیز بنویسیم.
باور کنید. ولی الان که صبا از خونه میام بیرون بچه ها رو که می بینم روازی بی خیالی تابستون یادم میاد! دلتنگ می شم
یادمه صب ساعت هشت نه بیدار می شدم و صبحونه می خوردم فک کنم ساعت 10 بودش که شبکه دو کارتنهاش رو شروع می کرد و کلی برنامه می ذاشت بعدش که تموم می شد برنامه کمدی کلاسیک شروع می شد تاظهر سرمون گرم بود بعدش هم می رفتیم بدمینتون بازی( غیر از اون تابستون سال پنجم که دستم شکست) ولی فروغ خانوم شما بچه دارید! منم که هفته گذشته تو گرما رفتم اهواز با خواهر کوچولوم کلی حال کردم کلی کارتن براش خریدم با هم دیدیم . کلی بازیای کودکانه کردیم( کسی مارپله یادشه؟) تازه ریگ بازی یادش دادم!!!! کسی اینجا ریگ بازی بلده؟ ولی حالا اینجا تو شیراز که تنهام....!
بگذریم
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت: 16:11 توسط:صورتک
سلام احمد جان
1- آره من هم از دوباره نویسی فروغ خانوم خوشحال شدم
2- به هر حال متن جالبی بود
3- فستیوال کارتون رو یادته؟
4- ریگ بازی دیگه چیه؟
5- بازی های ما هفت سنگ بود و الک دولک و البته همیشه فوتبال... و قایم باشک(شب ها) و تیله بازی (بهار) و سرسره بازی (زمستان ) و آغل شیطونک و از سر نو غزل خانوم و تسمه بازی و دزد و پلیس و خر پلیس و گرفتن ها و بالا بلندی ها و آسی به چرخ و هلفدونی بازی و گاو ، گذر ، پندیل و بزنه بزنه و گندم، جو و کاشی بازی و سرمولات و کارت و زو و والیبال و ....
اوه کلیش محلی شد
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت: 18:46 توسط:احمد
فستیوال کارتون رو خوب یادمه! از شبکه یک پخش می شد
ب اینکه بیشتریش تکراری اندر تکراری بود بازم حال می کردیم توش چیزای خوبی از کار در می اومد.
شیراز که بودیم همون موقعا سینما سعدی شیراز عیدها فستیوال کارتن می ذاشت یعنی کارتنهای والت دیزنی رو پخش می کرد هر روز یکی یادمه سندرلا سفید برفی زیبای خفته گربه های اشرافی و رابین هود( سلطان سیزده به در) رو تو همین سینما دیدم!
جونم واست بگه ریگ بازی یه بازی فوقالعاده بامزه بود باید پنج تا ریگ رو بر می داشتی و باهاشون کارای مختلف می کردی. البته قانون داشت. اول همه ریگها رو می ریختی رو زمین و مرحله یک قل بعد مرحله دو قل سه قل وووو همون یه قل دو قل دیگه!
الک دولک و قایم باشک بازی و گرگم به هوا( بالا بلندی در شیراز) دزد و پلیس . چشم بندی( بستن چشم یک نفر و پیدا کردن بقیه توسط او) زو که شما اسم بردید تو شیراز اسمش و صداش اش تی تی تی تی تی.... بود!!!!
آخ یادش به خیر
البته همه اینا بعد از کارتن بود وقتی برنامه کودک داشت هیچی مار رو از ژای تلویزیون بلند نمی کرد!!!!
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت: 18:48 توسط:احمد
یه بازی دیگه بود گرگم و گله می برم! یادتونه؟
گرگم و گله می برم
چوپون دارم نمی ذارم
دندون من تیز تره
کارد من بلند تره
....
کسی بازی کرده؟
 وب سایت   پست الکترونیک

دوشنبه 11 تیر1386 ساعت: 11:19 توسط:صورتک
سلام
نه من بازی نکردم . ولی زیاد دیدم . خوشم نمی اومد . چون چیز خاصی هم نداشت .
راستی چرا کسی پیام نمی ده ؟.
همه منتظر می مونند 13 بشه 14 بعد بیان بخونن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
موفق باشید
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 12 تیر1386 ساعت: 1:3 توسط:فروغ
خب..خوبه...حالا همه ديدن 14 شده 15....
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 12 تیر1386 ساعت: 1:5 توسط:فروغ
شد 15.....
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 12 تیر1386 ساعت: 1:5 توسط:فروغ
شد 16...
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 12 تیر1386 ساعت: 1:6 توسط:فروغ
شد 17...

خنده بد جنسي ...خنده بد جنسي....

برم 18؟
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 12 تیر1386 ساعت: 14:1 توسط:صورتک
و حالا 19
خوبه به این بهانه گاهی وقتها فروغ خانوم رو هم می بینیم . ...می بینیم؟من که ندیدم (خنده حمیدی ... خنده حمیدی)
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت: 14:16 توسط:فروغ
خودم شدم 20.....
 وب سایت   پست الکترونیک

چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت: 14:34 توسط:اتاق13
سلام
حال شما؟
((وقتی تو نباشی من به همه چی شک می کنم. به خودم .... به آرمانام
کم پیدا؟ معلومه حسابی خ.ش می گذره که مارو حسابی یادتون رفته
آخه تلفنی آدرسی
شما هم که رفتی و مارو جا گذاشتی با یه مشت خاطرات کهنه و رنگ و رو رفته
تا کی اون نامه رو بخونم و هی جلو اشکامو بگیرم و بگم مهدی ... هیچی نداشت اگه به جایی هم رسید بخ خاطر...
الان هم میدونه هیچوقت انگشت کوچیکه همید .. نمی شه هیچ وقت
کاش فقط یسه بار دیگه بتونم ببینمت قبل پرواز فقط یه بار دیگه
وای که الان دلم خیلی هواتو کرده ...
از پله ها میام پایین رو به رو بوفه خان عمو عبدالله شیر... پای ثابت تلفن با ار ما بهترون خان عمو باز رب 60 تومنی رو. 100 تومن به یکی انداخته
امید کاکو داره تو راه رو راه می ره و درس می خونه
رحیم پور.. بار برا برگشتن به خوابگاه داره امضا جمع می کنه
 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 14 تیر1386 ساعت: 12:51 توسط:صورتک
وای نگو مهدی خان...اشکم دراومد... بی معرفت من که همیشه زنگ می زنم ... تویی که نیستی... ه ربار هم ازم شماره من رو می پرسی و با ماژیک وایت بورد می نویسی روی آینه کنار تلفن و بعد هم.... الان هم نشستم کنار تلفن و دارم بهت زنگ می زنم... تلفن... داخلی 213... کسی گوشی رو بر نمی داره... خوبه که حالا اونجا تو یاون اتاق خانوادگی هستین تو و علی و محسن...راستی تازگی کسی اضافه نشده؟
 وب سایت   پست الکترونیک

جمعه 29 تیر1386 ساعت: 12:8 توسط:بهرام
سلام سلام صد سلام هزار و سیصدتا سلام

اومدم دعوتتون کنم

از همه دوستان عزیز این وبلاگ دعوت می کنم که یه سری به اینجا بزنند و اگه پسندیدند و دلشون خواست ثبت نام کنند تا با هم باشیم

http://didar.parsbb.com


به امید دیدار در دیدار
 وب سایت   پست الکترونیک

جمعه 29 تیر1386 ساعت: 12:13 توسط:بهرام
راستی من دوتا ایمیل بهتون میدم برای روز مبادا

اگه دوست داشتین شما هم ایمیلتون رو بنویسید برای روز مبادا خیلی خوبه
اگه کسی ایمیل سجاد رو داره خیلی خیلی ممنون میشم که به من اطلاع بده آخه یه چیزی پیدا کردم که فکر کنم سجاد از دیدنش خیلی خوشحال بشه


opqrst4@yahoo.com

warrior.warrior.warrior@gmail.com
 وب سایت   پست الکترونیک

جمعه 29 تیر1386 ساعت: 12:20 توسط:بهرام
تقدیم به همه دوستداران کارتون مخصوصا دوست عزیزم سجاد که دنبال این کارتون می گشت
Baby Folies

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies01.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies02.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies03.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies04.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies05.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies06.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies07.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies08.jpg

http://www.planete-jeunesse.com/images/1186/BabyFolies09.jpg
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 31 تیر1386 ساعت: 9:57 توسط:صورتک
سلام به همه
خوبین
بهرام خان چه خبر؟ از احمد و فروغ خانوم و سجاد چه خبر؟
باز یه فروم ... چه جوریه ؟ خوبه؟
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 31 تیر1386 ساعت: 12:14 توسط:بهرام
سلام سلام صدسلام هزار و سیصد تا سلام
ممنون (به قول اشتباهی)خوبی؟ خوبم خوبی؟ خوبم چون که خوبی خوبم

خبر تازه ای که ندارممتاسفانه از همه شون بی خبرم

شاید از نظر امکانات و ظاهر و... به پای گزاره و گفتمان نرسه ولی به نظر من یه فاروم وقتی خوبه که اعضای صمیمی و فعالی داشته باشه
خیلی خوشحال شدم از اینکه اومدی و به ما افتخار دادی خیلی لطف کردی دمت گرم
قبول دارم که نمیشه به فارومها دل بست ولی به نظر من این دلیل نمیشه که دست از فعالیت برداریم اگه دوست نداری مثل گذشته مطلب بنویسی با توجه به سرنوشت گفتمان و گزاره بهت حق میدم ولی خواهش می کنم هر وقت فرصت داشتی بیا و حداقل با یکی دو جمله دل ما رو شاد کن همیشه منتظر شما و همه بچه های عاشق کارتون هستم مخصوصا بچه های دهه های 50،60،70
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت: 10:30 توسط:صورتک
بهرام عزیز ممنون
حتما حتما حتما
 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت: 14:41 توسط:سجاد
سلام به همه دوستان حاضر و غايب

سلام حمید خان.خوبم.خبر خاصی نیست.فقط خوشحالم که هنوز این محمل (یا به قول بعضی ها پناهگاه) پابرجاست و هر چند وقت یک بار می تونم سلامی خدمت دوستان عرض کنم.

بهرام جان به خاطر عكسهاي شهر بچه ها(اسمش همين بود؟)يه دنيا ممنون.كسي اين برنامه يادش هست؟
چی شده؟مای ایمی هم دود شد رفت آسمون؟یا من اشتباه میکنم؟من الان دیدم سایت باز نمیشه.اگر اینطور باشه حیف اون همه فایل و عکس و ...
فاروم جدید رو هم یک نگاهی انداختم ولی هنوز کامل ندیدم.فقط میتونم بگم این همه پشتکار تو و امیر و بقیه دوستان قابل تحسینه.من هم تا جایی که بتونم کمک می کنم.

 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت: 17:1 توسط:بهرام
از بهرام به سجاد

سجاد جان خیلی خیلی خوشحال شدم از اینکه دوباره ÷یدات کردم
هیچ معلوم هست کجایی؟
اول از همه ایمیلت رو بده که از این به بعد زودتر و بیشتر با هم در تماس باشیم
(این مطلب شامل همه دوستان میشه ها)
نمی دونم چه بلای سر مای ایمی اومده فقط خوب شد از بیشتر صفحاتش یه کپی برای خودم نگه داشتم آخرین صفحه ای که دارم صفحه شصت و هفته امیدوارم صفحهای رو جا ننداخته باشم
توی سایت دیدار منتظرتیم ها حتما بیای ها
خواهش می کنم عزیزم شهربچه ها قابلت رو نداشت وقتی پیداش کردم از خوشی داشتم ذوقمرگ می شدم فقط نگران این بودم که چه جوری به دستت برسونمش

آقایون خانوما این ایمیل هاتون رو بنویسید دیگه
 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت: 17:10 توسط:بهرام
از بهرام به حمید
حمید حمید بهرام
حمید جان دمت گرم که به ما سر میزنی بازم از این کارها بکن
نمی دونی چقدر خوشحال میشم وقتی می بینم اومدی و برامون مطلب نوشتی
حتی اگه فقط یه سلام برامون بنویسی یک دنیا خوشحال می شیم مطمئن باش هر سلامت و هر کلامت تبدیل به هزاران سلام و کلام میشه "درست مثل ستاره های آسمون"(این که گفتم شامل همه دوستان میشه ها)
یه چیزی رو هم یادآوری کنم که این پناهگاه همیشه در قلب من جا داره حتی اگه توی بزرگترین و معروفترین فارومهای دنیا هم مطلب بنویسم بازم همیشه و همیشه به یاد این پناهگاه گرم و صمیمی خواهم بود
 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت: 17:11 توسط:بهرام
از بهرام به فروغ خانم

فروغ فروغ بهرام
فروغ فروغ بهرام
فروغ فروغ بهرام
 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت: 17:16 توسط:بهرام
از بهرام به همه
راستی داشت یادم می رفت
دیدین تازگیا شبکه دو بعد از ظهر ها داره دوباره بچه های آلپ رو نشون میده
هر کی دیده با صدا ی بلند بگه: (با فونت درشت هم بنویسید قبوله )
آره دیدم, آره دیدم
هر کس هم ندیده فوری بره ببینه که دفعه بعد بتونه بگه:
آره دیدم, آره دیدم

 وب سایت   پست الکترونیک

پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت: 23:57 توسط:فروغ
فروغ به گوشم (به مونيتورم):

با فونت بزرگ بخون:

آره دیدم, آره دیدم


براي من هم اين پناهگاه عزيزه.
 وب سایت   پست الکترونیک

جمعه 5 مرداد1386 ساعت: 0:52 توسط:صورتک
آره دیدم آره دیدم
الان ساعت 00:50 روز جمعه است و من تازه از یک سفر طولانی برگشتم . نوشته های شما رو که دیدم جون گرفتم .
ممنون بهرام خان حتما سر می زنم
فروغ خانوم و سجاد خان سلام ... خوش اومدین...
چند روز پیش یکی از همکاران اتفاقی بچه های کوه آلپ رو کنار من دید... همون قسمتی که دنی به دنیا م یاومد. پرسید دوبلور آنت دیگه دوبله نمی کنه و من تلافی هرچی فاروم و گفتمان و ... سر اون بیچاره خالی کردم ... از جینای پینوکیو شروع کردم تا نادره سالار پور و نوشابه امیری و ... فکر کنم دیگه از من د رمورد کارتون ها سوال نکنه...
بعدا بیش تر می نویسم
موفق باشید
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت: 17:9 توسط:بهرام
از بهرام به فروغ خانم

خب خیالم راحت شد
من گفتم با فونت بزرگ ولی نه به این بزرگی
حال شما؟ احوال شما؟چه عجب از این طرفا؟

فروغ خانم اگه بیاین توی سایت دیدار ما خیلی خوشحال می شیم ها

راستی نظر بچه ها درباره کارتون بچه های آلپ چیه؟ خوششون اومده ؟
من از همه بیشتر از آهنگش خوش میاد
از اون گاوها و قاقم ها هم که توی تیتراژ پایانی دنبال هم راه میرن هم خیلی خوشم میاد
کاش شبکه یک هم از شبکه دو یاد بگیره دلم خیلی برای کارتون مهاجران تنگ شده
مخصوصا برای آهنگش و تیتراژ آخرش اونجا که لوسیمی و کیت دنبال اون موشه می دویدن(موش بود؟ همستر بود؟ خوکچه هندی بود؟ چی بود؟ ) بعد موشه یه دفعه بزرگ می شد دوباره فسقلی می شد
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت: 17:21 توسط:بهرام
از بهرام به حمید

حمید جان خیلی لطف می کنی که به ما سر میزنی
هربار که میام می بینم اومدی پیشمون حسابی خوشحال می شم

شبیه این قضیه چند وقت برای من پیش اومد البته درباره کارتون نبود درباره هری پاتر بود یکی از همکارام یک کلمه از من درباره هری پاتر پرسید منم بستمش به رگبار اینقدر راجع به هری پاتر باهاش حرف زدم که دلم خنک شد آخرش دهنم خشک شده بود ولی همینجور داشتم می گفتم اون طفلک هم می خواست از دست من فرار کنه ولی مگه من میذاشتم بالاخره یه بهانه ای جور کرد و از دستم فرار کرد
کاش کارتون هری پاتر رو هم می ساختند مثل فیلمش نباشه ها کامل و وفادار به متن باشه یه قسمتی دوقسمتی هم نباشه ها سریال شونصد قسمتی باشه
 وب سایت   پست الکترونیک

یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت: 23:53 توسط:فروغ
نه ديگه ..چونه نزن ...به همون بزرگي كه نوشتم بخون
...
آره خوششون اومده. و تا آهنگشو ميشنون از اطراف و اكناف و در حال هر نوع خرابكاريي كه باشن خودشونو ميرسونن پاي تلويزيون....

چي داري ميگي بهرام جان ....شبكه يك هر چي هم بلد بوده داره يادش ميره...
تازه شبكه دو هم به زور اينا رو يادش مونده ....

سايت رو هم ديدم....قشنگه ..ولي من ديگه به گرد شماها هم نميرسم...چه برسه به خودتون...

شاد باشيد
 وب سایت   پست الکترونیک

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 11:27 توسط:بهرام
از بهرام به فروغ خانم
خب از اونی که من فکر می کردم بزرگتر نوشته بودین
خوش به حالشون کاش منم همسن و سال اونا بودم
آره شبکه یک مدتهاست برنامه جالبی برای کودکان پخش نکرده
مگه قراره مسابقه بدیم
یعنی نمیاین؟
 وب سایت   پست الکترونیک

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 19:3 توسط:صورتک
ممنون بهرام عزیز
پس یادمون باشه اگه یه روز همدیگه رو دیدیم از هم هیچ سوالی نکنیم چون اون موقع باید تا آخر دنیا به جواب های همدیگه گوش بدیم.
شبکه یک شبکه چرت!
افتضاحه این شبکه ... فقط بلده نیمرخ بسازه... اون همه کارتون قشنگ همه ش مال شبکه یکه : خانواده دکتر ارنست... پینوکیو... مهاجران... بچه های مدرسه والت...
راستی نمی تونم وارد دیدار بشم... مشکلی پیش اومده؟
 وب سایت   پست الکترونیک

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 19:5 توسط:صورتک
فروغ خانوم خوب به هوای بچه ها خودتون هم کارتون نگاه می کنین!
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت: 14:50 توسط:بهرام
از بهرام به حمید
خواهش می کنم حمید جان
اگه یه روز همدیگه رو دیدیم تا آخرین نفس با هم حرف می زنیم و به سئوال و جوابهای هم گوش می دیم

آره واقعا حیف اون همه کارتون قشنگ که شبکه یک داره و نمیذاره ولی دیروز کارتون کوتلاس رو گذاشت با اینکه فقط نصفشو دیدم خیلی بهم خوش گذشت
من که الان برای وارد شدن مشکلی ندارم دارم میرم عکسهای کوتلاس رو که دیروز گرفتم بذارم
موقع ورود چه مشکلی داشتی؟صفحه اصلا دیده نمی شد یا به جای سایت دیدار صفحه اصلی parsbb رو می دیدی؟
 وب سایت   پست الکترونیک

سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت: 15:23 توسط:صورتک
سلام
نه مشکل حل شد
آره کوتلاس رو یه تکه هاییش رو دیدم تا اونجایی که کوتلاس رو از هواپیما انداختن پایین و رفتن سراغ زنش!!!
 وب سایت   پست الکترونیک


نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
     
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 6:27  توسط صورتک  | 

راستی خودمم آق بابام

سلام

مدت ها بود که نتونسته بودم بنویسم. امروز هم که اومدم بنویسم یادم نمی آد چی باید بنویسم.

۱- چند وقت پیش جزیره ناشناخته رو می ذاشت یه قسمتی رو پخش کرد که یادم نمی آد دیده باشم. دختر و پسر اون دو تا که همیشه با هم دعوا داشتن عاشق هم بودن و ... شما یادتونه؟

۲- خاله قورباغه رو هم که گذاشت و ما یادمون نیومد اون پسره کیه با خاله قورباغه بازی می کنه.

۳- من از کارگردان کایوتی متنفرم. فکر می کنم سادیسم داشته!

۴- از خالق موش و گربه هم شاکی ام چون هزار تا کارتون ضعیف و تکراری و اعصاب خورد کن بر اساس شخصیت های اون ساختن و دائم هم باید ببینیمش!!!

۵- دلم برای دیدن رابینهود به صورت دسته جمعی تنگ شده. دیدن سی دی اون بدون دیگران حالی نداره. باید روز سیزده به در از تی وی پخش شه!

۶- دلم برای دیدن مهاجران هم تنگ شده. اون قسمت هایی که لوسیمی دچار فراموشی شده بود و پیش یه خونواده ثروتمند زندگی می کرد.

۷- و شنیدن صدای فرانس در خانواده دکتر ارنست.

۸- و دیدن اون قسمت از بچه های کوه آلپ که معلوم می شد اون جراح معروف که می خواد پای دنی رو معالجه کنه پسر اون پیره  مرده س که به لوسیان خراطی یاد می داد.

۹- و اون صحنه به یاد ماندنی از بچه های مدرسه والت که فرانچی داستان آقای پربنی رو از پشت در گوش می کنه (داستان همون پسری که بد بود و یه مادربزرگ داشت) و بعد گریه کنان می ره تو بغل آقای پربنی.

۱۰- و اون قسمت از کارتون مارکو پلو که سفیر با رئیس حرامیان درگیر شد و اون رو شکست داد . حرامیان هم فرار کردند وقتی دیدند سفیر اینقدر قویه.. اما تا اون ها رفتن و همه نجات پیدا کردن سفیر افتاد چون زخم های عمیقی برداشته بود و اون لحظات فقط برای حفظ جون بقیه خودش رو سرپا نگه داشته بود.

.....

راستی کسی از ساز دهنی نمی خواد چیزی بگه/امیرو امیرو....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:17  توسط صورتک  | 

برگشتیم

سلام

خیلی وقته که نمی تونم آپ کنم . حتما بقیه هم سرشون شلوغه... یه چند تا فروم پیدا کردم که در مورد کارتون می نوشتن اما حوصله نداشتم اونجا چیزی بنویسم. تازه هیچ کدوم از برو بچ خودمون هم نبودند.

دیگه اینکه دوست دارم بنویسم. اما وقت نمی کنم . الان هم در یه کافی نت در میدان انقلاب تهران هستم به توصیه قدیمی فروغ خانوم.

چیزی که چند ماهه می خوام بگم اینه که خسته شدم از این همه تام و جری که تی وی داره پخش می کنه حالم به هم می خوره...

دوست عزیزم مهدی خان هم در مورد اوضااع اصفهان یه چیزایی نوشتن که مفصل در موردش بحث می کنم

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:5  توسط صورتک  | 

سال نو مبارک

سلام سال نو بر همه مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:15  توسط صورتک  | 

همه مشغولن

سلام

از اینکه نمی تونم زود به زود به روز کنم از همه عذر می خوام . مثل اینکه بقیه دوستان هم مثل من این روزها خیلی گرفتارن. پس تا رفع گرفتاری ها هر وقت که وقت کردین سر بزنین. از هم دیگه هم توقع نداشته باشیم همیشه در یک حالت باشن و همیشه هم برای این بلاگ وقت بذارن . این رو به خصوص خطاب به خودم می گم چون یکی از سوء تفاهماتی که با دوستان اینجا پیدا کردیم (اصلا ریشه اصلی اونها) مربوط به همین قضیه بود.

پس باید بگم گرفتاری های همه رو درک می کنم و منتظر می مونم تا مثل قبل فعال و پر انرژی(با محصولات گرجی) اینجا دو رهم جمع بشیم

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:35  توسط صورتک  | 

4????????????????????
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط صورتک  | 

ای بلاگفا

سلام

از اونجا که بلاگفا اذیت می کنه و نمی تونم پیام بذارم . اینجا می نویسم.

۱- آره بهرام خان خوب اومدی صحنه ها رو  بذارین مطالب بهرام رو اینجا پیست کنم:

از بهرام به حمید
این صحنه درگیری شوالیه با شخصیت اصلی رو کاملا یادم رفته بود
ممنون از یادآوری جزئیات درگیری رو اگه خاطرت هست برامون بنویس

یه صحنه دیگه بود که شخصیت اصلی(يانكي) زره وکلاه خود پوشیده بود وداشت پیپ می کشید مرلین و اون شوالیه چندتا شوالیه رو فرستاده بودند برای کشتن شخصیت اصلی داستان(اسم این شخصیت اصلی چی بود؟تا اسمش پیدا بشه من با عنوان "یانکی"ازش یاد می کنم) ولی اونا بادیدن دود پیپ که از کلاه خود یانکی به هوا می رفت ترسیدن و افتادند به التماس که اونا رو ببخشه و با نفس آتشینش جزغاله شون نکنه یانکی هم به روی خودش نیوورد گفت :این دفعه می بخشمتون ولی دفعه بعد وای به حالتون اگه بخواین با من دربیوفتین
صحنه اي هم که از خواب بیدار شد اینجوری بود که یانکی و دستیارش یعنی همون پسر وفادار دریچه های سد رو باز کردند و سپاه مرلین رو آب برد یانکی می خواست به یه شوالیه دشمن که روی زمین افتاده بود کمک کنه که اون شوالیه فریاد زد: به من دست نزن و همونطور که روی زمین افتاده بود با گرزش کوبید به سر یانکی که خم شده بود تا بهش کمک کنه اصابت گرز به كله يانكي همان و بيدار شدنش توي بيمارستان همان البته توي اين فاصله نشون داد كه توي يه صومعه بستري شده و يه خواهر روحاني داره ازش پرستاري مي كنه ولي وقتي خواهر روحاني رو صدا زد يه پرستار امروزي رو ديديم توي يه بيمارستان در عصر حاضر
صحنه اول هم فكر كنم يه آچار از بالا افتاد روي سر يانكي كه بيهوش شد و به اين خواب عجيب فرو رفت

۲- صحنه به خوبی و دقیق توسط بهرام ترسیم شده

۳- دود و پیپ وای چقدر جالب بود

۴- شاید اسم شخصیت اصلی نیک بود؟ آره یا خواب نیک منظور خواب خوبه؟

۵- صحنه اول فیلم هم موقعی بود که نیک توی کارخونه یا نمی دونم محیط کارساختمانی کلاه ایمنیش رو از سرش برداشت و یک آچار خورد توی سرش

۶- اولین صحنه ای رو که بیدار شده بود جایی بود که اون شوالیه می خواست باهاش بجنگه فکر می کنم یکی دوبار جاخالی داد و آخر طرف رو انداخت دقیقا یادم نیست ...

۷- آره اون صحنه گرز رو هم خیلی خوب اومدی

۸- از پادشاه و بقیه هم تصویری توی ذهنم نمونده

۹- بقیه مثل اینکه نتونسته بودن پیام بذارن

۱۰ - منتظر پیام دوستان هستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:57  توسط صورتک  | 

بحثی دیگر

 
سلام با تشکر از همه دوستان ... اگه موافق باشید از بحث برادران شیردل خارج بشیم (اگه فکر می کنید دیگه چیزی نمونده که بخوایم بگیم) و بریم سراغ یه برنامه دیگه .. اون هم به پیشنهاد خودتون



نويسنده: بهرام
چهارشنبه 13 دي1385 ساعت: 17:34
از بهرام به حميد
انتخاب كارتون خيلي سخته حميد جان خودت يه كارتون پيشنهاد بده



نويسنده: فروغ
چهارشنبه 13 دي1385 ساعت: 23:9
زنده باشي حميد...

نخ سوزن بخاطر كافي نت.و نخ سوزن بيشتر بخاطر نوشته ات درباره برنامه هاي نوجوانان.
منم خيلي لجم ميگيره از اينهمه مجرياي رنگ و وارنگ و همه هم با يه مدل اجرا و ادا و اطواراي كليشه اي...



نويسنده: بهرام
پنجشنبه 14 دي1385 ساعت: 7:23
از بهرام به فروغ خانم
شما كارتون پيشنهاد نميدين



نويسنده: بهرام
پنجشنبه 14 دي1385 ساعت: 8:21
از بهرام به حميد

2-

7- مطالبش نه ولي تعداد زيادي از عكسها همونايي بود كه ما پيدا كرده بوديم من مي دونم كه همه ميتونن اون عكسها رو از توي اينترنت پيدا كنن ولي وقتي يه عده قبلا كلي عكس رو پيدا كردند و كنار هم جمع كردند و يكي ديگه مياد از اين منبع استفاده مي كنه حقش هست يادي از اونايي كه اين سفره رو براش پهن كردند و لقمه ها آماده رو براش تو سفره چيدند يادي بكنه يا نه؟
بذار يه مثال كارتوني بزنم فرض كن اينترنت همون جنگليه كه بنر و دوستانش توش زندگي مي كردند توي اين جنگل گردو و فندق و بلوط هر چي دلت بخواد هست ولي بايد از درختها بري بالا و بچينيشون حالا چند تا سنجاب رفتن و براي خودشون از ميون اون همه گردو و فندق، گردوها و فندقهاي رسيده رو دستچين كردند و يه جا ذخيره كردند و دو تا موش بلا اومدن و به اين انبار آذوقه دستبرد زدند سنجابها نبايد دلخور باشن؟سنجابها هيچ حقي نسبت به اين گردو ها و فندقها ندارن؟
حتي اگر ما در مورد همه اون عكسها اشتباه كنيم و گروه همشهري جوان خودشون تك تك اون عكسها رو از سايتهاي اصلي پيدا كرده باشند يكي از عكسها صددرصد متعلق به تاپيك ماست..ماست ماست ماست ..ماست ماست ماست

و اون عكس اينه
http://warrior2007.250free.com/barnamekoodak1.jpg

اين عكس رو من خودم از يه مجله سروش قديمي گرفتم ولي همون روز كه اين عكس رو توي تاپيك گذاشتم گفتم اين عكس رو از مجله سروش گرفتم اما شماره مجله و شماره صفحه رو نگفتم حالا اگر تيم همشهري جوان تاپيك ما رو نديده و از عكسهاش استفاده نكرده پس اين عكس رو از كجا اورده؟



نويسنده: فروغ
پنجشنبه 14 دي1385 ساعت: 10:9
من هم با دیدن مجله احساس کردم بی ربط به تاپیکای گفتمان و گزاره نیست اما این به ذهنم رسید که یکی از رفقای ناقلای خودمون تو اون مجله مشغوله یا با اونا دوست و آشناست ...و خیلی کنجکاو بودم بدونم کدوممونیم؟!

یه دلیلم برای این ربط..لحن بخصوص و رایج بین گفتگوهای خودمون بود...اسم اینو کی یادشه؟ بیشتر از این یادمون نیومدو...خلاصه اینکه انگار به فکرشون نرسیده بود که میتونن در فرم دیگه ای درباره کارتونهای قدیمی حرف بزنن...



نويسنده: صورتک
جمعه 15 دي1385 ساعت: 19:2
1 ممنون
2- مثال گردوها و فندق ها خیلی جالب بود
3- فروغ هم به نکته جالبی در مورد نوع نوشته هاشون اشاره کرد
4- منو بگو که کلی ذوق کردم و ده بیستا ایمیل بهشون زدم و تشکر کردم و ...
5- من نمی دونم چه کارتونی رو بگم
می خواین چندتا پیشنهاد کنم هر کدوم رو دوست داشتین بریم تو کار جزئیاتش
× راز یک رمز
× خبرنامه
× همون خرابه که بچه ها جمع می شدن
× برادران شیردل



نويسنده: بهرام
شنبه 16 دي1385 ساعت: 11:26
1-
2-
4- خب کاشون جای تشکر هم داره ما داری سنگ خودمونو به سینه می زنیم وگرنه کاری که مجله همشهری جوان انجام داده کار قشنگ وبینظیریه

5- من می گم برادران شیردل
یوناتان و اسکورپان....دره شکوفه های آلبالو...دره گل سرخ....کاتلا...تنگیل...و....
اگه بقیه دوستان هم موافقند شروع کنیم



نويسنده: بهرام
شنبه 16 دي1385 ساعت: 18:22
از بهرام به آيدين

http://i10.tinypic.com/4ftv1vs.jpg


اين همون "من و كلاهم" نيست؟



نويسنده: بهرام
شنبه 16 دي1385 ساعت: 18:24
از بهرام به حمید

حمید جان اگه گفتی این کیه؟


http://i12.tinypic.com/3yd2zio.jpg


نويسنده: صورتک
يکشنبه 17 دي1385 ساعت: 14:25
1- باید نگاه کنم
2- من هم موافقم با برادران شیردل
یوناتان احتمالا همون جاناتانه که در این سریال یوناتان گفته شده
اگه همه موافق بودن شروع می کنیم
3- این عکس رو نگاه کردم . همون دلاور در کاپیتان جنگل نیست . همونی که افتاد توی لیوان مشروب و آخر کارتون هم پاش شکسته بود؟



نويسنده: بهرام
يکشنبه 17 دي1385 ساعت: 16:48
از بهرام به حميد

2- آره مثل بنجامين و بنيامين

3-خودخودشه


از بهرام به همه
هر كي موافقه اعلام كنه



نويسنده: آیدین
يکشنبه 17 دي1385 ساعت: 17:54
سلام دوستان
عیدتون مبارک
من کم کم دارم می فهمم این گزاره یا فروم که می گید چیه؟ آدرسش اینه مگه نه؟
http://www.myimei.com/forum/showthread.php?s=eaafeebe&tid=269&page=39
دنیاییه!
بهرام جان من و کلاهم خودشه. دستت درد نکنه.
از برادران شیردل من فقط یه چیزهای کمی یادمه مثلا یه اژدها؟!!!! یه باتلاق مذاب (مطمئنم) یه کبوتر نامه بر. به نظرم دو برادر بیشتر نبودن. اینطور نیست.



نويسنده: بهرام
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 6:58
از بهرام به آيدين
سلام سلام صدسلام هزار وسيصد تا سلام


نه اون آدرس كه نوشتي آدرس ماي ايميه

آدرس گزاره اينه

http://www.gozarehforum.com/showthread.php?s=b7e5accb&tid=199&page=1
خواهش مي كنم آيدين جان قابل شما رو نداشت
آره دوتا برادر بودند اسم اون اژدها كاتلا بود و اون باتلاق مذاب هم توي غاركاتلا بود
همون طور كه خودت گفتي مردم دره گل سرخ و دره شكوفه هاي آلبالو به وسيله كبوتر نامه بر با هم ارتباط برقرار مي كردند



نويسنده: بهرام
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 11:25
از بهرام به فروغ خانوم

فروغ خانوم شما آدرس اون سایتی که آهنگ خانواده دی توش بود خاطرتون هست؟



نويسنده: صورتک
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 15:3
سلام
1- بااب ترکوندین
2- من همیشه فکر می کردم اون کاترا باشه نه کاتلا
3- شیپور کاترا(کاتلا ) یادتونه که دست هر کی بود اژدها به فرمان اون بود؟
4- برادر بزرگ آخرین قسمت تونست اون رو بکشه یادم نیستکسی یادشه؟ خود پادشاه که افتاد توی اون باتلاق اما اژدها چی شد
5- یکی از صحنه ماندگاری که در ذهنم مونده صحنه ای بود که اون مرد خوبه یه نیزه می رفت توی بدنش و از اون طرف هم می زد بیرون . همونی که اسکورپان رو پیش خودش مخفی کردهخ بود
6- رمز ورود رو هم که اسکورپان (برادر کوچیکه اسکورپان بود؟) یاد گرفته بود یادتونه ؟ شب از اون ماموران شنیده بود. یادم نیست چی بود یه چیزی تو مایه های ماه و شب درسته؟
موفق باشید



نويسنده: آیدین
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 15:24
تازگی ها یه کارتون یادم اومده که بچه بودم تو سینما دیدم. یه چیزی تو مایه های کارتونهای چینی مثل اون مسابقه پر انداختن اونور دیوار. تو این کارتون فکر کنم 7 جنگجو بودن که هر کدوم یه مشخصه ویژه داشتن مثلا یکی گوش خیلی پهنی داشت و همه چیزو از دور می شنید یکی چشماش خیلی تیز بود و ...
کسی یادشه؟



: بهرام
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 16:1
از بهرام به حمید
2- ولي كاتلاست
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Brothers_Lionheart


3- من یادمه تنگیل شیپور رو می زد و با نیزه به سمت کسانی که قرار بود توسط اژدها کشته بشن اشاره می کرد و اژدها هم با نفس آتشینش همه رو نابود می کرد
4- توي قسمت آخر يوناتان شيپور و نيزه رو از چنگ تنگيل در اورد و توي شيپور دميد و به تنگيل اشاره كرد و كاتلا تنگيل رو نابود كرد صحنه نابود شدن كاتلا خاطرم نيست ولي فكر كنم كاتلا توي غارش افتاد توي مواد مذاب يادمه كه كاتلا قبل از نابود شدن اسب هاي برداران شيردل رو كشت و به يوناتان (برادر بزرگه)هم به شدت آسيب رسوند به نظرم يوناتان براثر شدت جراحات كشته شد
5- من هم اون صحنه يادمه پيرمرده رفته بود بيرون كه يه كبوتر نامه بر بفرسته به محض اينكه دستهاشو از هم باز كرد و كبوتر پريد يكي از سربازان تنگيل از بالاي ديوار نيزه اشو به سمت قلب پيرمرد پرتاب كرد نيزه از سينه پيرمرد گذشت و پيرمرد درحاليكه دستهاش صليب وار از هم باز شده بود روي زمين افتاد
6- قضيه اسم رمز رو يادمه ولي يادم نيست كه چه كلمه اي بود



نويسنده: بهرام
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 16:3
از بهرام به آيدين
من كارتونش رو يادم نمي ياد ديده باشم ولي كتابش رو خوندم اسم كتابش بود "هفت سرباز سرنوشت"



نويسنده: بهرام
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 16:30
از بهرام به فروغ خانوم

فكر كنم پيداش كردم


اين نبود؟
http://www.memorychips.com.br/desenhos001.htm

از shazzan كمك گرفتم راست ميگم ها يادم اومد اولين بار اينجوري پيداش كردم دوباره گشتم پيداش كردم



نويسنده: بهرام
سه شنبه 19 دي1385 ساعت: 17:12
از بهرام به همه

http://www.memorychips.com.br/desenhos001.htm

کسی یادش هست آهنگ خانواده دی توی این سایت بود یانه؟من كه هنوز نتونستم پيداش كنم
اگر كسي پيداش كرد لطفا بگه توي كدوم صفحه است
اگر هم توي يه سايت ديگه بود لطفا بگين



نويسنده: احمد
چهارشنبه 20 دي1385 ساعت: 15:55
برادران شیردل 1977 Bröderna Lejonhjärta
اقتباس زیبایی از اثر فراموش نشدنی آسترید لیندگرن نویسنده سوئدی استرید لیندگرن است که معروفترین کار او در ایران پی پی جورا ب بلند با ترجمه گلی امامی است.
استرید لیندگرن این کتاب را در مورد تخیلات کودکان در مورد مرگ و زندگی نوشت ( در سال 1973)

کارل( اسکورپان) پسر کوچولوی نزار م مریض حالی است که ستایشگر زیبایی و قدرت برادر بزرگش جوناتان است. کارل سل دارد . جوناتان به او در باره نانگیلیما ( بهشت) می گوید و اینکه نگران مردن نباشد چرا که بعد از مرگ به آنجا می رود اما تصادفی باعث می شود جوناتان زود تر بمیرد . با مرگ اسکورپان او به جوناتان می پیوندد و زندگی تازه ای را در دره شکوفه های گیلاس آغاز می کند اما به زودی در می یابد که این بهشت با پلیدی شاهی بنام تنگیل آلوده شده تنگیل با توسط قدرت کااتلا اژدهایی قدیمی مردم را می ترساند و کنترل می کند.
مردم به کمک جوناتان شورش می کنند و تنگیل را ز بین می برند اما کاتلا جوناتان را زخمی می کند و حال او دوباره باید بمیرد و کارل را ترک کند.
جوناتان این بار از دنیایی دیگر بنام ناگلیایمیانا صحبت می کند و کارل تصمیم می گیرد خودش و جوناتان را از دره ای به پایین پرت کند تا با هم به این بهشت که اثری از پلیدی و زشتی در آن نیست پای گذارند یک بهشت واقعی.

فیلمی که در ایران نمایش داده شد ساخته اوله هلبوم محصول سوئد در سال 1977 است. این فیلم ابتدا در تلویزیون به صورت سریال نمایش داده شد اما بعد نسخه سینمایی آن نیز به نمایش در آمد. از ویژگی های جالب آن می توان به صدای زیبایی نوشابه امیری در نقش کارل( اسکورپان اشاره کرد)
بهترین فیلم در باره مفهوم مرگ و زندگی برای کودکان
منبع دایره المعارف ویکیپدیا
انیترنت مووی دیتا بیس

http://www.astridlindgren.se/bilder/film/lejon/kramas.jpg



 

نويسنده: فروغ
پنجشنبه 21 دي1385 ساعت: 0:32
زنده باد احمد.
مرگ بر آنفولانزا.

نبينم ديگه اينجا ننويسي ها.
آخر شبي ..نه اول صبحي عجب حال داد اين نوشته ات!

بهرام جان..فرصت نكردم كمد خانم وپي رو نگاه كنم..ميدوني كه اگه درشو باز كنم چي ميشه....
ولي به نظرم خانواده دي جديد تر از كارتوناي مموري چيپز باشه.....البته گمونم..
من يه خانوادي هاليدي يادمه ...همون نيست كه؟ هست؟


 


نويسنده: بهرام
پنجشنبه 21 دي1385 ساعت: 13:24
از بهرام به فروغ خانوم

نه چي ميشه؟



زياد هم جديد نيست ها منظورم اين كارتونه
http://www.bcdb.com/cartoons/Hanna-Barbera_Studios/T/These_Are_the_Days/


 


نويسنده: صورتک
پنجشنبه 21 دي1385 ساعت: 13:43
1- بهرام عزیز ممنون من فکر می کردم مثل تمام کارتون های کودکی باید پایان خوشی داشته باشه و یوناتان زنده بمونه
2- احمد عزیز سپاس .. بسیار کامل بود یعنی اون سریالی که ما دیدیم با داستان اصلی متفاوت بود... یا ؟
3- فروغ خانوم شما هم بهتره به اتاق اقای ووپی سری بزنید .. بد نیست
4-


 


نويسنده: احمد
پنجشنبه 21 دي1385 ساعت: 18:58
ممنونم از فروغ خانوم ( راستی فروغ خانوم فیلم جاناتان مرغ دریایی رو براتون فرستادم تو راهه)
حمید جان مرسی راستش چون برادران شیردل یکی از خاطرات زیبای کودکیم بود در بارش نوشتم. من با اون فیلم و کتاب زندگی کردم. مخصوصا اولین قسمتشو تو یه روز زیبای عید دیدم
سریالی که در ایران پخش شد بنا به مصالح داستانش کمی عوض شده بود. راستش پس از دیدن اولین قسمتها دویدم 50 تومان از مادر گرفتم رفتم کتابش رو خریدم. و همون روز تمو مش کردم. اینجوری بود که از پایان اصلی و زیباتر داستان با خبر شدم. کتاب هم ترجمه زیبا و جانداری داشت.
در ثانی اول داستان هم مبهم نشون داده شد ینی رو اینکه این دوتا مردن خیلی تاکید نشد.
نمی دونم چرا



 

نويسنده: صورتک
جمعه 22 دي1385 ساعت: 13:21
احمد عزیز ممنون
شاید دلیل اینکه نخواستن عین داستان رو بگن تلخ بودن اون داستان برای گروه سنی کودک بوده... شاید هم مثل داستان هایی همچون بینوایان قصد داشتن برداشت دیگه ای از اون رو به ما نشون بدن... من همیشه از کودکی فکر می کردم شخصیت اصلی بینوایان کذت بوده اما بعدا فهمیدم که ژان والژان بوده
موفق باشید



 

نويسنده: آیدین
شنبه 23 دي1385 ساعت: 14:36
دوستان سلام
انگار امروز بلاگفا مشکل داشت چون اصلا سایت رو باز نمی کرد ولی خدا رو شکر درست شد.
این عکس رو قبلا دیدین؟
http://i10.tinypic.com/30wt6o8.jpg
به نظرتون کاره یا اندیشه؟


 


نويسنده: صورتک
شنبه 23 دي1385 ساعت: 16:51
سلام به همه
1- آیدین جان من امروز سری نزده بودم نمی دونم مشکل داشته یا نه؟ هر چند از این بلاگفا هیچی بعید نیست
2- عکس رو نگاه می کنم و بعد جواب می دم


 


نويسنده: صورتک
شنبه 23 دي1385 ساعت: 16:52
به نظر من هم شبیه به شخصیت برنامه کار و اندیشه س و البته بیش تر شبیه به اندیشه تا کار


 


نويسنده: بهرام
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 7:17
از بهرام به آیدین

دست مريزاد آيدين جان

به نظر من هم بيشتر شبيه انديشه است



 

نويسنده: بهرام
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 7:25
يه صحنه ديگه هم از برادران شير دل يادمه
اون صحنه اي كه سربازان تنگيل روي سينه اون جاسوس داغ مي ذارن و اسكورپان شاهد اين صحنه است
وقتي اسكورپان به بقيه اطلاع مي ده كه جاسوس كيه هيچكس حرفش رو باور نمي كنه چون دفعه قبل هم يكي ديگه رو به جاسوسي متهم كرده ولي بعد مشخص شده كه اشتباه مي كرده(اسكورپان يكي از انقلابيون برضد تنگيل رو در حاليكه داره با كمان يه كبوتر نامه بر رو نشونه مي گيره مي بينه و به همه ميگه كه اون جاسوس دشمنه ولي بعد ثابت ميشه كه نيست...... يادم نيست كه چه جوري بي گناهيش مشخص شد ) ولي اين بار مدرك داره و اون مدرك هم چيزي نيست جز نشان تنگيل كه روي سينه جاسوس با داغ ثبت شده



 

نويسنده: آیدین
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 7:33
منبع عکس اندیشه:
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=7869


 


نويسنده: آیدین
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 12:12
دوستان این سایت رو قبلا دیدین:
http://www.animenewsnetwork.com/encyclopedia/anime.php
یه دایره المعارف کارتونه که خیلی گسترده است
خوبیش اینه که می شه با دونستن نام کارکترهای کارتونها هم دسترسی به اونها پیدا کرد (تو قسمت People).


 


نويسنده: آیدین
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 13:48
نمی دونم کارتون Magic School Bus قبلا کشف شده یا نه. با اینحال امروز به اسمش پی بردم گفتم اینجا بنویسم.



 

نويسنده: آیدین
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 13:53
کارتون Curious George که تازگی ها داده بود رو هم اضافه کنین.


 


نويسنده: آیدین
يکشنبه 24 دي1385 ساعت: 14:10
این کارتون رو هم شما برام پیدا کنین (لطفا):
یکی بود که جندتا بادکنک گازی خریده بود و اونها رو به دوچرخه اش بست و پرواز کرد. فکر کنم می خواست بره بجنگه. یه زیر دریایی هم آخرا ساخته بود؟


 


نويسنده: بهرام
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 8:31
از بهرام به همه


http://www.melaman2.com/cartoons/index2.html

خانواده دی
http://www.melaman2.com/cartoons/singles/mp3/these-days.mp3

اگر سجاد عزیز این سایت رو پیدا نکرده بود حالا حالا ها باید دنبالش میگشتیم تازه آخرش هم معلوم نبود پیدا بشه
سجادجان متشکریم



 

نويسنده: بهرام
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 9:16
از بهرام به آیدین
آیدین جان خیلی ممنون به خاطر معرفی سایت animenewsnetworkمن كه قبلا نديده بودمش

اسم كارتون Magic School Bus رو فكر كنم قبلا توي گزاره ديده بودم ولي اين دليل نميشه كه ديگه درباره اين كارتون حرف نزنيم يا عكساشو تماشا نكنيم پس هروقت هر كارتوني رو به خاطر اوردي يا اسم و عكس و مطلبي از يك كارتون پيدا كردي برامون بنويس اصلا به اين فكر نكن كه قبلا كشف شده يا نه ، يا قبلا درباره اش صحبت شده يا نشده حالا كه بحث اين كارتون شد من عكس شخصيت محبوبم توي اين كارتون رو ميذارم
Liz
http://www.learnkids.com/images/msb.gif


منظورت از کارتون Curious George اينه
http://www.uncg.edu/ses/courses/compton/Gallery/images/curious%20george.jpg

هنوز هم پخش ميشه يا نه؟ اگه جواب مثبته چه روزهايي و چه ساعتي و از كدوم شبكه


راجع به اين كارتون كه بادكنك مي بست به دوچرخه اش اگه لطف كني و بيشتر توضيح بدي ممنون ميشم چون تا الان كه چيزي يادم نيومده


 


نويسنده: آیدین
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 10:30
ممنونم بهرام جان
کارتون جورج کنجکاو یا فضول! رو یکی دو هفته پیش شبکه ی تهران داد (به صورت فیلم کارتونی). پنجشنبه ها این شبکه فیلم کارتونی پخش می کنه (تو برنامه تماشاخانه بعد از برنامه رنگین کمون)
کارتون بادکنکه هم فکر کنم همون دادلی دو رایت باشه. ولی مطمئن نیستم.


 


نويسنده: احمد
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 11:0
Curious George یا جرج کنجکاو نام یک سری از کتابهای کودکان است که توسط زن و شوهری بنام اچ ای ری و مارگریت ری در سال 1941 نوشته شد.
اغاز این سری کتابها در سال 1941 بود و تا سال 1956 آخرین سری آن چاپ شد.
داستان ان در باره میمون کنجکاوری است که توسط " مردی با کلاه زرد" از جنگلهای آفریقا به شهر آورده می شود و ماجراهای او در شهر را پی گیری می کند.
در سال 1980 یک سری تلو.یزیونی از روی آن ساخته و پخش شد.
اما مهمترین ساخته یک فیلم انیمیشن سینمایی از روی آن بود که در سال2006 پخش شد که ویل فرر هنرمند معروف امریکایی در آن صدا پیشگی داشت.
البته یک بازی ویدویی از روی آن نیز توسط شرکت نامکو ساخته شده است.
فیلم جرج کنجکاور دوبله شده از نقاط قوت آن می توان به طراحی شاد و رنگهای زنده آن اشاره کرد.
دوبله از گلوری اینترتینمنت.
راستش برا من کمی مصنوعی بود اما بچه ها دوستش دارن.
شاید یه زمانی برا اونا نوستالژیک بشه.
شخصا کتاباشو بیشتر ترجیح می دم
کاش تو بچگی دستم رسیده بودن
سایت گلوری رو فراموش نکنید یه ویژه نامه دوبله به صورت پی دی اف داره که چند وقتی یکبار آپدیت می شه.
جالب و خواندنی است.
منبع دایره المعارف ویکیپدیا
اینم عکس اون
http://en.wikipedia.org/wiki/Image:3rd_Curious_George_Poster.jpg


 


نويسنده: صورتک
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 15:41
سلام
اوه...
اجازه بدین کامل بخونم بعد جواب همه رو بنویسم
فعلا از برادران شیردل باید بگم آره اونصحنه شناسایی جاسوس رو به یاد دارم و یه صحنه هم یادم اومده موقعی که یوناتان در خونه اون پیره مرده مخفی بود اون یه جای مخفی در زیر زمین خونه خودش داشت که در ورودیش کف اتقاش بود روش یه فرش می انداخت و یه کمد هم میذاشت روش یادتونه؟


 


نويسنده: احمد
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 16:39
در برادران شیردل اسم خیانتکار اصلی یوسی بود.
یوسی در دره شکوفه های گیلاس به اسکور پان خیلی محبت کرد و اسکورپان اصلا فکر نمی کرد اون خیانتکار باشه بر عکس به یه مرد ریشوی قد بلند( یوسی چاق و لاغر بود) مشکوک بود که اسمش یادم نمیاد.
اسکورپان به دنبال برادرش از دره شکفه های گیلاس فرار کرد ولی توی راه وقتی در یک غار قایم شده بود مراسم داغ خوردن یوسی رو دید.
و پشیمان شد که به اون یکی تهمت زده .
اون پیر مرده هم که خیلی با حال بود.
راستی اسم رمز رو هم فکر کنم یادم اومد
درود بر تنگیل فرمانروای ما
یا تنگیل فرمانروای ما
فکر کنم یکی از اینها بود.
مسئله این بود که وقتی اسکورپان توی غار قایم شده بود این رمز رو یاد گرفت و اون هم موقعی به دردش خورد که یوناتان می خواست در لباس یکی از سربازان تنگیل از دروازه رد بشه .وقتی همه عزای بلد نبودن اسم رمز رو می خوردن اسکورپان با گفتن ون همه رو به وجد آورد@!

در ای ام دی بی خوندم که کاتلا سر صحنه فیلم برداری از آتش خودش آتیش گرفت!



 

نويسنده: احمد
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 16:44
آسترید لیند گرن کتاب دیگری دارد بنام میوی من میو! که درست مثل همین برادران شیردل است. کتاب توسط کانون پرورش کودکان و نوجوانان با نام سرزمین دور ترجمه شده و یک فیلم هم از روی آن ساخته شد که چند بارد در جشنواره فیلمهای کودکان نمایش داده شد.

داستان پسر کوچولویی یتیمی که توسط یک غول که از شیشه نوشابه در آمده به سرزمینی خیالی می رود و در آنجا پد رخودش را که پادشاه است می یابد اما رویای خوش او با خبر دار شدن از حضور یک شاه پلید بنام کاتو که کودکان را می دزدد و آنها را تبدیل به پرنده می کند و یک قلب سنگی دارد آشفته می شود. میو تصمیم می گیرد که با کاتو مبارزه کند و در این راه درست مسیری را می پیماید که کارل) اسکورپان ( در برادران شیردل( پیمود.


 


نويسنده: بهرام
دوشنبه 25 دي1385 ساعت: 20:11
از بهرام به همه


http://www.4shared.com/file/8795961/11407f24/Crane_Feathers_juravlinie_perja.html


حتما این لینک رو تماشا کنید درنا بانو رو که یادتونه امشب پرشیانای عزیز(Persiana) این برنامه رو به طور کامل به ما هدیه داده الان دارم تماشا می کنم اشکم در اومده
حتما حتما حتما ببینید



 

نويسنده: آیدین
چهارشنبه 27 دي1385 ساعت: 9:22
الهی خیر ببینی بهرام. الهی با سیندرلا محشور بشی. آخه می گن آدم هر چی رو دوست داره با همون محشور می شه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:16  توسط صورتک  | 

یه پست جدید

سلام

نمی دونم از کجا بنویسم ... نمی دونم از چی یا از کی باید بنویسم ... تنها چیزی که می دونم اینه که باید بنویسم...

برای این که باز یه متن ادبی نشه شروع می کنم به شماره گذاری مثل امیر خان

۱- از اینکه احمد باز هم نوشت خوشحالم به هر دلیلی که باشه حتی اگه باز هم نخواد که بنویسه به هر حال همین چند تا پست هم برای زنده کردن خاطراتمون کافیه...

۲- از بهرام عزیز هم به خاطر پویا نگه داشتن بلاگ ممنونم

۳- از فروغ به خاطر نشون دادن کافی نت تشکر می کنم

۴- از آیدین هم متشکرم

۵-از سجاد هم ممنونم و از دوست جدیدمون محمد

۶- فکر می کنم ته تمام این حرف ها و بحث و جدل ها چیزهای روشنی نهفته س همه ش برای ما درس و تجربه س من که به شخصه از این موضوعات استقبال می کنم ... حرف دل رو زدن و ناراحتی رو بیان کردن خیلی بهتر از اینه که در خودت نگه داری و تبدیلش کنی به یه زخمم کهنه و چرکی

۷- مگه اون مطالب همشهری چیزایی بود که از گزاره و گفتمان و ... دزدیده بود... من رو باش که گفتم چه آدمهای کاردرستی توی این سایت پیدا شدن و مثل ما فکر می کنن... حالا واقعا سرقت نوستالژی ها بود یا یک سوء تفاهم؟

۸- متاسفانه این روزها برنامه مخصوص نوجوانان تبدیل شده به یه سری صحبت های مجری یا چند تا نوجوان .. انگار نوجوانان احتیاجی به کارتون یا برنامه های داستانی ندارند. همه ش آموزش های مستقیم ... یا مصاحبه یا گزارش یا چند تا خل و چل جمع می شن و حرف می زنن.

تجربه نشون داده برنامه های آموزشی بهتره به صورت غیر مستقیم باشه و در ترکیب با سرگرمی و تفریح

۹- همون چند تا نوجوونی که کنار یک خرابه جمع می شدن و با هم نقش مدیر و ناظم مدرسه رو بازی می کردن رو به یاد دارین؟ کلی تعالیم اخلاقی و  مهارتهای ارتباطی رو می شد از اونها یاد گرفت

۱۰ -  باز هم اگه موافقید یه کارتون رو انتخاب کنیم و تا کوچکترین جزئیاتش رو تعریف کنیم

۱۱- انتخاب کارتون با شما

فروغ، آیدین ، بهرام، سجاد ، محمد

(امیر و احمد هم که هر موقع دوست داشتن بنویسن صاح خونه هستن)

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:25  توسط صورتک  | 

عمو زنجیر باف

سلام

این بار می خوام در مورد مردی بنویسم که خودم هم درست نمی شناسمش ... پیرمردی دوست داشتنی که با روش های بسیار جذاب به کودکان درس می داد... اونی که همیشه آخر کلاسش عموزنجیرباف رو اجرا می کرد و ما خیلی دوست داشتیم موقعی می پرسه با صدای چی بگیم با صدای بلبل و اون با دهانش سوت بلبلی بزنه... نمی دونم کسی یادش هست؟ چند سال پیش توی روزنامه خوندم ) از قول پسرش نوشته بود) که یه نفر توی صدا و سیما تمام آرشیو مربوط به کلاس های اون بنده خدا رو از بین برده ... تعمداً...

محمد... فروغ و بهرام ... آیا به یاد دارید؟

خیلی دلم برای دیدن یه برنامه از اون آموزش الفبا ها تنگ شده( شهرک الفبا رو نمی گم ها...) اون پیرمرد یه چیز دیگه بود...

موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:27  توسط صورتک  | 

فضا را عوض کنیم

سلام

۱- گفتم یه مطلب بنویسم که دیگه لازم نباشه هر وقت می خوایم پیام بذاریم بریم تو جنگ و دعوا های قدیم

۲- از بهرام که تنور اینجا رو گرم نگه می داره ممنونم

۳- از فروغ هم

۴- به محمد آقا  هم سلام و خوش آمد عرض می کنم

۵- اینجا ماله همه ست و مال هیچ کس نیست. هر کی احساس کودکی می کنه می تونه بیاد اینجا بنویسه

۶- گفتمان مرد. خدا بیامرزدش )اما ما ها زنده ایم پس ...

۷- به نظر من اشکالی نداره کسی در مورد کارتونی حرف بزنه که ما ۱۰۰ باز در موردش حرف زدیم . هم ممکنه اون زاویه ای دیگه از اون برنامه رو برای ما باز کنه . هم اینکه بالاخره قرار نیست که ما ها فقط خودمون حال کنیم بذارین بقیه ها لذت ببرن

۸- از همین اول بگیم که قرار نیست ثانیه به ثانیه آپ کنبم. هر کی هم رفت و چند وقت پیداش نبود دلی بر بی وفاییش نیست لابد گرفتاره

۹- اون برنامه ای که شما می گید خبرنامه نام داره و من هم خیلی دوستش داشتم به خصوص آهنگش رو. یه بار هم اینجا یکی اسمش رو گفت یادم نمی آد

۱۰- تو مایه های خبرنامه هم یکی بود به اسم جستجو کسی یادش هست/وجه مشترک هر دو هم بازی مرحوم اکبر دودکار بود

۱۱- موفق باشید

۱۲- کارتون بهرام رو یادم نمی آد

۱۳- وینسنت دقیقا درست بود... داداشم همیشه با صدای اون پسره می گفت: سلام آقای وینسنت...

بدرود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:11  توسط صورتک  | 

بدون پیش داوری

سلام

دوستان محترم (نظرم شامل سجاد و فروغ و سامان نمی شه) گویا قصد ندارن با منطق و همچنین حسن نیت پیش برن و و هر چیزی رو همونجور که دوست دارن تفسیر می کنن از نظر من بحث با چنین افرادی جز تلف نمودن وقت گرانبها چیز دیگری نیست.مگر اینکه کینه ورزی ها رو کنار بذارن و بخوان با منطق و عقل و حتی با احساس البته از نوع پاکش بحث کنن. در غیر این صورت تا انتهای عالم هم به جایی نخواهیم رسید چون من معتقد به استدلالات خودم هستم و شما نیز هم . هر حرف درست و منطقی رو هم تنها به نفع خودتون تفسیر می کنید . انگار در عالم هم گنهکارند و شما قدیس .. تازه ادعای خاکستری بودن رو هم به زبون می آرید ... همون شرایطی رو که ما با هم داشتیم یه جور معنی می کنین همون رو وقتی خودتون قراره محکوم بشین یه جور دیگه...

من شخصا روی سخنم با احمده:

در شما از کودکی چیزی نمونده اگه هم چیزی باشه فقط لجاجتهای احمقانه کودکی است و بس... دعا می کنم همین قسمت هم در وجود شما رشد کنه و بزرگ بشه تا دیگه ادعای کودک بودن هم نکنید... قهر و آشتی های کودکی به طرفه العینی فراموش می شه و مثل این بحث ما به درازا نمی کشه...ی لا اقل اینجا که همه با قسمت کودکی های وجودمون هستیم کینه های شتری و غرض ورزی های شخصی و سوگیری های نظری نباید وجود داشته باشه و روی دوستی ها مون تاثیر بذاره...

پاسخ شما رو می تونم حدس بزنم ... اگه می خواین مثل قبل همون حرفا را با عوض کردن جند تا حرف ربط وسطشون تحویلم بدین خواهش می کنم ننویسین ... حیف فضای نت نیست که به این حرفهای تکراری اختصاص پیدا کنه و حروم بشه.. اگه سخن جدیدی بود من در خدمتم و باز هم می گم شما ها هنوز هم برام محترمید اما بعضی هاتون محترم ترید...

احمد خان و امیرخان آدم ها پفک نمکی مینو نیستن که روشون تاریخ مصرف و انقضاء بخوره...

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:21  توسط صورتک  | 

بگذریم

آقا بگذریم از این که کی چی گفت و من چی گفتم و اون چه جوابی داد... دنیا به طور کلی محل گذره این دو روزه هم می گذره... تنها چیزی که به جا می مونه خاطره هامونه... نمی خوام با ادامه این بحث ها اون خاطره ها هم مکدر بشه ... شما ها هنوز هم برای من محترمید و عزیز و خواهید بود حتی اگر...

بدرود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 8:18  توسط صورتک  | 

هر کی هر جور راحته

سلام فروغ خانوم

من نمی دونم چی باید بگم. دوستان هرجا که راحت ترن می توننن برن اونجا. من هم هیچ کدومشون رو فراموش نمی کنم. اصلا هم نمی رسم که بخوام در مورد کارتون چیزی بنویسم. من از دنیای کارتون اومدم بیرون . شاید گاهی وقتها برای دل خودم چیزی بنویسم اما اونجوری که اونا می نویسنن ... نه من نمی تونم ... نمی رسم و ...

به نظر من اونا زیادی این دنیای مجازی رو جدی گرفتن و براش وقت می ذارن ... تنها چیزی که تو این دنیای مجازی برای من مهم بود بودن با شماها بود... دوستان خوب و کودکی که حرفاشون پر از معصومیت کودکانه بود...

تنها چیزی رو هم که دوست دارم اینه که یه روز همه شما دوستان رو ببینم :امیر(که حتی تلفن هم بهش زدم و گفت که چنین کسی رو نمی شناسم)، احمد(که هیچ وقت از من خوشش نیومد)، فروغ (همون کاتالیزور معروف) ،سامان و این اواخر بهرام...

نمی گم دوبار جمع شیم و مثل قبل بنویسیم چون دوباره به همین جا می رسیم .. لااقل من یکی خودم می دونم که وقت نمی کنم پا به پای بقیه بنویسم ... فقط اینکه همدیگر رو یادمون باشه شاید یه روزی یه جایی دوباره و این بار حضوری هم رو ببینیم

موفق باشید

بدرود

صورتک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 7:25  توسط صورتک  | 

 

بدورد

شاید هم

نه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:16  توسط صورتک  | 

چی مسخره س؟

سلام

متاسفانه این روزها بلاگفا خیلی اذیت می کنه و نمی شه دید که چی به چیه...

اما من دلایلم رو برای ننوشتن توی اون وبلاگم توضیح دادم و درسته که نم ینوشتم اما از نوشته های شما حال می کردم.

من احساس کردم مشکل شماها منم برای همین خارج شدم اما همیشه نوشته هاتون رو می خوندم . دوست نداشتم که چیزی بنویسم و بعد ببینم همه غیب شدن چون صورتک اومده ...همون طور که نوشتم و شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:51  توسط صورتک  | 

دیگه مهم نیست

سلام من اصلا قصد نوشتن ندارم و دوست هم ندارم در مورد کارتون بنویسم. اما برام جالبه که بدونم این دوستان عشق کارتونی کجا با هم لینک درست کردن و یه دفعه ای با هم غیب شدن... بدی نت همینه یه روزی با یه عده آشنا می شی و یه روز دیگه برای همیشه گمشون می کنی بدون اینکه بدونی کی بودن و کجا رفتن؟ خیلی مسخره س نه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 13:33  توسط صورتک  | 

ما کچل نمی کنیم ... هیچ وقت هرگز

(این متن رو تابستون نوشته بودم ... تاریخش ۱۲/۵/۸۵ ولی نفرستادمش روی بلاگ... شاید حالا با دیدن این خیلی از سوالاتتون رو بتونم پاسخ بدم)

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

دیدین برگشتم ....

اوه... کف کردم از این همه پیام... فعلا تونستم ۴۰ تای اول رو بخونم ...

۱- انتظار ندارین که همه رو دونه به دونه بتونم جواب بدم؟؟؟

۲- فقط اونایی رو که یادم مونده و می شه جواب داد جواب می دم تا در زمان صرفه جویی بشه

نکته۱: مثل اینکه من نباشم تعداد کامنت ها به طور فزاینده رو به بالا سیر می کنه... پس ...

نکته ۲: وقتی که نباشیم عزیز تریم و کلی در موردمون حرف می زنه ... کلی خوش به حالم شد... سعی می کنم غیبتهای طولانی تری داشته باشم

۳- نه دوستان عزیز ما نه کچل می کنیم نه آش می خوریم... مثل اینکه ما هیئت علمی هستیم ها

۴- به موهای ما هیچ کاری نداشتن

۵- هر دو روزی که اونجا بودیم ناهار جوجه کباب دادن

۶- روز دوم هم گفتن برین تا شنبه هم برنگردین( به زور مرخصی دادن)

۷- هفته دیگه هم از دو شنبه تا شنبه هفته بعد مرخصی می دن ( اجباری)

۸- کل دوره هم ۴ هفته س

۹- کلاغ پر و سینه خیز و از این چیزها هم خبری نیست... بیچاره می ترسن با ما یه جوری حرف بزنن که ناراحت بشیم... فرمانده کل اومده بود کلی عذرخواهی می کرد که اگه اینها اسمتون رو بلند صدا می زنن به خاطر اینه که تعدادتون زیاده و می خوان صدا به همه برسه ...

۱۰ - ورود بهرام رزمجوی مهمون خانوم فروغ رو هم خوش آمد عرض می کنم

۱۱- از احمد عزیز هم به خاطر اظهار لطفش ممنونم

۱۲- همچنین از امیر و فروغ عزیز

۱۳- امیر و احمد و فروغ که بچه مثبت و گیس سفید و ریش سفید اینجان ما هم که فقط حمید هستیم!!!

۱۴- اون شخصیت و این شخصیت من با هم فرق می کنن ... اگه هم قرار باشه خیلی لو بره و همه بدونن ترجیح می دم که ناپدید بشم و....

۱۵- از اونجا که اطلاعات من ته کشیده و تلویزیون هم نمی تونم نگاه کنم پس غیبت های طولانی من رو از این به بعد ببخشایید.

۱۶- بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 8:31  توسط صورتک  | 

فعلا آخرینه!!!!

سلام

۱- منظور از رابینهود دوبله قدیمی نمی دونم چیه ... چون جدیدآ که دوبله نشده ... تا اونجا که من می دونم رابینهود دو تا دوبله داره که اونی که همه مون یادمونه صدای زیبای ژرژ پطروسی روی رابینهوده( فکر کنم توی گفتمان درموردش صحبت شده) قبل از اون هم دوبله شده بوده که فکر کنم صدای حسین عرفانی روی رابینهوده( ما که اون یکی رو ندیدیم شاید فروغ خانوم اون رو می گه)

۲- همیشه هم دوبله های قدیمی بهتر نیست ... مثلا چند سال پیش یک فیلم سیمنایی کارتونی از لوک خوش شانس نشون داد که قدیمی تر از دوبله سریال لوک خوش شانس شبکه ۲ بود اما با اینکه من عاشق دوبله قدیمی ام دوبله شبکه دو رو خیلی بیش تر پسندیدم به خصوص در سه مورد واقعا برتری آشکاری داشتن

۱-۲ گوینده جالی در نسخه قدیمی مرحوم پرویز نارنجیها بودن و در دوبله جدید حسین عرفانی

۲-۲ گوینده بوشوک(درست نوشتم؟) در نسخه قدیمی تورنج نصر(داوود شعبانی نصر ) و در نسخه جدید دوبلور تسوکه بود(چی بود اسمش؟)

۳-۲ گوینده آوریل هم در نسخه جدید خیلی شاهکار تر بود

۳- اون قسمت ها رو برای اینکه بد آموزی داره دوبله نکردن( خنده سانسوری ... خنده سانسوری)

۴-  فعلا می ریم پادگان ولیعصر تا تقسیم کنن

۵- این یک ماهی که نیستم شما ها که هستین ... فکر کنیم مثل اون روزها که سرم شلوغه وقت نمی کنم بنویسم.... فردا رئیس جمهور می آد اینجا و وزیر هم توی یکی دو روز آینده با مسئولین دانشگاه جلسه داره و معاونینش هم بازدید دارن از دانشگاه ما و ان برامون حیاتیه و متاسفانه من که جهار ۵ تا مسئولیت دارم نمی تونم اون روز اون جا باشم و این برای دانشگاهمون و برای خودم خیلی بده... اینو هم نمی دونم چی کار کنم

۶- نمی دونم .. ما که اینجا و هر جایی گفتیم منظورمون رو می فهمن ... یه بار یه پسره می گفت مشهدی ها موقع خطر می گن آخیش من هم ۲ ساعت باهاش بحث می کرد کهنه همه نمی گن و من که نشنیدم( واقعا هم همینطور فکر می کردم) بعد که پسره از اتاق رفت بیرون باد در رو محکم زد به هم همون لحظه من ناخوداگاه کفتم آخیش..(آخ ِی ش) بعد خودم فهمیدم که ممکنه خیلی از تکه کلام هامون رو خودمون هم ندونیم

۷- وای... امیر خان من اون پیام خصوصی رو متوجه خصوصی بودنش نشده بودم .. الان که دارم جواب مینویسم متوجه شدم... باید ببخشید

۸- نمی دونم چرا یه جورایی از شخصیت پر رو و بی ادب مجید خوشم نمی اومد... با این همه همیشه نگاه می کردم ...

۹- احمد عزیز خوش اومدی

۱۰- به این دلیل با رنگ آبی و بزرگ تر نوشته شده که جبران دفعه اول که نوشته نشده رو بکنیم

۱۱- معمولا کتاب ها زیباتر از فیلم ها هستن .. در کتاب همه چیز رو با قوه تخیل خودت می سازی و در فیلم ( هر چند هم شاهکار فقط به قوه تخیل و سلیقه کارگردان باید اکتفا کنی)... از جمله معدود کتابهایی که عاشق خوندنش بودم و فیلمش هم بسیار به تصاویر ذهنی من نزدیک بود ماجراهای شرلوک هولمز بود با بازی دیوانه وار و فراتر از تصور جرمی برت

۱۲- اینجا گزاره ای و غیر گزاره ای نداریم اینجا احمد و امیر و فروغ و حمید (صورت) داریم

۱۳- احمد عزیز من از فضای گزاره خوشم نیومد ... اما دلیل نمی شه از هر کی اونجا می نویسه هم خوشم نیاد... ولش کنین بابا .. بیایین اینجا ما یکی دیگه باشیم ... حرف خودمون رو بزنیم

۱۴- یادم باشه نگاه کنم تایید نویسنده نخواد که تا یکماه همین جوری می مونه

۱۵- فروغ باز هم جور ما رو بکش ( به عنوان نویسنده وبلاگ) تا برگردیم

۱۶- ۲ ساعت دیگه حرکت می کنم به طرف مشهد و صبح هم پرواز می کنم به تهران ... اگه دیدین بعد از یکماه خبری از من نشد بدونین که ...

۱۷- این شعر از شفیعی کدکنی رو هم امروز حال کردم روی همه وبلاگ هام می ذارم

بخونین و من رو هم فراموش نکنین

وه چه بیگانه گذشتی، نه کلامی نه سلامی

نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی

رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت

کاین تویی یا که خیال است ، از این هر دو کدامی؟

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:45  توسط صورتک  | 

کارتون های قدیمی

سلام

۱- قسمت سوم سرزمین آرزوها هم پخش شد. هنوز هم بدک نیست . فقط خیلی آب بستن به این سریال.

۲- نکته جالب اینه که این سریال ۶ سال طول کشیده ساخته بشه( ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۵)

۳- چند تا کارتون قدیمی با دوبله قدیمی خریدم که براتون می نویسم

۱-۳ ۱۰۱ سگ خالدار. دوبله معرکه ... عالی... فقط یه اشکالی داشت بند صدا و تصویر با هم ۱۰ ثانیه اختلاف داشتن و منو دیوونه کردن.

۲-۳ سیندرلا... این هم دوبله معرکه ای داشت

۳-۳ بامبی...همه ش خوابم می بره موقع دیدنش...

۴-۳ گربه های اشرافی... دوبله عالی خیلی باحال بود... یکی از شاهکارهای دوبله س

۴- هنوز هم به دنبال کارتون های قدیمی با دوبله های قدیمی هستم

۵- شمارش معکوس من شروع شده... فقط ۲ روزه دیگه می تونم آن بشم

۶- اون کارتون شعبده باز رو هم باز دیدم ... اسم شخصیت اصلیش هست: ایس کوپر

۷- امیر و فروغ و احمد عزیز منتظر نظراتتون هستم

(ببخشید این بلاگفا مثل اینکه خودش به صورت پیش فرض برای من تایید نویسنده قرار می ده... اصلا من برای این وبلاگم نمی ذارم... ببخشید.. تازه من ناراحت شده بودم چرا کسی پیام نذاشته .. وقتی خودم گذاشتم متوجه شدم ...)

اجازه بدین جواب سوالاتتون رو هم بعدا می نویسم...

بدرود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:14  توسط صورتک  | 

سلام

۱- دومین قسمت سرزمین آرزوها هم پخش شد. هر چند که به امید بخشی قسمت اول نبود ولی در مقایسه با برنامه های مشابه ایرانی امیدوار کننده بود.

۲- ممکنه بعضی ها بگن سرزمین آرزوها( ادامه کاش و کاشکی) خیلی رفته تو مایه های ضد صیهونیستی و از این جور موارد. اما من معتقدم جدا از اینکه به کدام قضیه اعتقاد داشته باشم این حق مسلم رسانه است که در راستای اهداف خودش کار کنه . مگه صدها فیلم مطرح و غیر مطرح ساخته نشده که مستقیم و غیر مستقیم در مظلوم نشون دادن صیهونیست ها کوشیده و افکار و عقاید اون ها رو ترویج کرده. حالا ایران هم حق داره در راستای ایدئولوژی خودش فیلم بسازه . چه ما با اون ایدئولوژی موافق باشیم چه نباشیم.

۳- ۵۰۰ کارتون شبکه ۲ هم سرابی بیش نبود . وقتی تام و جری و تربچه جان و قلقلی و کاراگاه لطفی رو هم جزء اون ۵۰۰ تا حساب می کنن انتظار دارین چند تا کارتون درست حسابی و دلخواه ما پخش بشه.

(در واقع این ها کارتون های درخواستی نیست بلکه هر چی رو از قبل آماده کردن به اسم درخواستی پخش می کنند. شاید هم واقعا درخواستیه ولی به جای اینکه درخواست کننده ش ملت باشن رئیس شبکه ۲ سیماست)

۴- کارتون اسباب بازی ها هم - با همه سانسورها و دوبله های عوضی- کارتون جالبی به نظر می رسه.

۵- یک کارتون جالب دیگه هم پخش می شه که اسمش یادم نیست. شخصیت اصلیش یه شعبده بازه به اسم... نمی دونم...

۶- یه کارتون کاراگاهی دیگه هم پخش می شه که اسمش رو بلد نیستم اما جالبه .. همونی که در یکی  از قسمتها بدمن فیلم غول ماشینی باستانی ای رو بیدار کرد تا کاخ معروه لندن رو نابود کنه( کاخ واکینگهام؟)

۷- باقی بقای شما

۸ بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:5  توسط صورتک  | 

ب ب ب ب بـــــــــــــــــــــــــــه روز شد

فروغ:
سلام و درود بر حمید نازنین با احساسات ناب و شفافش

عزیز جان گزاره رو نگاه میکنی؟..خوب حتما دیدی که اونجا هم پست چندانی نمیزنم...دیروز هم هر چی این جا سعی کردم پیام بذارم نشد...اصلا صفحه کامنتها باز نمیشد...

همه چی رفتنیه..گفتمان ..گزاره ..بلاگفا...من ...تو امیر و احمد...همه چی..

خوبی هستی به همین ناپایداریهاشه...

بگذریم...
خوشحالم که از نوشتن منصرف نشدی...دل خودت باارزش ترین چیزیه که براش بنویسی...ما هم از برکتش بهره مند میشیم...

شادباشی

نويسنده: فروغ
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 14:24
اای...تازه عنوان پستت رو دیدم...به کی میگی..به من و امیر و احمد و حمید؟

نه ..دیگه ..این دل واسه ما دل نمیشه....چون که داره میشکنه ها...زود تکذیبش کن...

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 14:52
1. راحت باش حمید جان: ... اسمتو نمی خوام بیارم.

اما با کی هستی، کسی نمی دونه. گزاره، فروغ، احمد، یا من کمترین.

2. همون جور که حدس زده بودی مشکلات بلاگفا باعث شد که چند روزی اختلال پیش بیاد و من هرچی می نوشتم فایده نداشت. اما انگار چند روزیه درست شده. من یه مسافرت کوچولو رفتم و اومدم و وقتی اینجا رو دیدم از تعجب خشکم زد. حالا من مسافرت بودم، احمد و فروغ و سامان کجا رفتند؟ حمید هم انگار درست همین مدت سرش خلوت تر از همیشه بوده و مرتب به اینجا سر می زده. انگار می خواسته جبران مدتی که حتا پستا رو نمی خونده بکنه.

3. حمیدجان، من اگه به جای تو بودم پستای قبلی بچه ها رو که نخونده مونده و شاید پشت هر یه خطشون یه دنیا مهر و امید خوابیده بود جواب می دادم. هم سرم گرم می شد و هم به بچه ها خیلی چیزارو ثابت می کردم.

4. برای بار n ام: من هستم. اگه نمی خواستم باشم اصلا سر نمی زدم. حمید خودت که شاهد بودی وبلاگ قبلیتو احیا کردم و با همون سبک و سیاق "گفتمان" خواستم که ادامه بدیم.

صمیمیتی که تو گفتمان بود هرگز تو این یه سال توی هیچ فارومی ندیدم. همه یا اونقدر بدون بیننده ان که دربدر به لطایف الحیل دنبال خواننده و عضو برای فارومشون می گردن. یا (تنها یکی دوتاشون، مثل پرژن تولز) اونقدر سر همه شلوغه که فقط و فقط خودشونو می بینن و بقیه رو آدم حساب نمی کنن. مثل هر تازه وارد دیگه احساس می کنن که با گشودن یه تاپیک یا نوشتن یه پست کتاب پرتیراژی رو چاپ کردن که میلیون ها بیننده و خواننده داره. اما خیلی زود مایوس می شن. چرا؟

به نظر من چون برای دل خودشون نمی نویسن. یه هدفای دیگه ای دارن. به من ثابت شده هروقت نوشته ای به قول معروف "از دل براومده" خواننده داشته.

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 14:53
5. راستی حمید من یه گلایه هم از شما دارم:

من گفته م تو گزاره ننویس؟؟؟

چرا نوشته بودی: امیر قول می دم دفعه ی آخر باشه یا از بس نیومدی من رفتم اونجا و ...؟

به قول احمد انگار قتل مرتکب شدی! باباجون من وقت و حس نوشتن ندارم، مگه نگفتم پست های قشنگ بچه ها رو می خونم؟

خلاصه ذهنیت خیلی ناجوری از من درست کردی که راستش دلخور شدم.

7. همیشه می گم: نه گزاره و نه هیچ فاروم دیگه گفتمان نمی شه.

راست می گی که گزاره هم یه روز می میره. همه یه روز می شکنن و می میرن و نیست می شن. تنها دوستی هاست که می مونه. خاطرات. حس های قشنگی که نه توصیف می شن و نه تکرار.

حسی که گاه از خوندن چند خط از نوشته ی یه دوست برمی یاد. گاه از دیدن یه عکس ساده. گاه با شنیدن یه موسیقی.

حمیدجان، واقعا اون "جمعیت" و "همه چیزی" که برای گزاره وصف کردی، من ندیدم. گیرم که باشه، وقتی تفاهم و صمیمیت نباشه می خوای چه کار؟

وقتی یه نفر دقیقه ها و گاه ساعت ها زحمت می کشه و می نویسه و یه نفر خیلی راحت می یاد با یه کپی پیست ساده همه رو یه جای دیگه می ذاره، و بدون این که ذره ای خجالت بکشه می نویسه: "باز هم اگه یادم اومد می نوسم!!!" چه حسی بهت دست می ده؟

اینجاست که می گم من اون "صمیمیت" و "یکروبودن" رو هیچ جای دیگه ندیدم. به جز اینجا که تنها وبلاگیه که درش می نویسم. هیچ گاه دوستی با دوستان اینجا رو با هیچ جا و هیچ کس دیگه عوض نمی کنم.

منتظر پاسخ شما و دیدن پست های بقیه ی دوستان هم هستم.

8. احمد انگار با پست من در مورد "رآلیسم جادویی" رنجیده و از من دلخور شده. اما من از همین جا هم اعلام می کنم که خیلی دوسش دارم و همیشه نظراتش برام محترم بوده.

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 14:54
انگار همزمان با کامنت بلندبالای من فروغ عزیز هم می نوشته و انگار یه سری حرفامون عین همه: همه چی رفتنیه.

من اجازه می خوام کامنت های فروغو بخونم و دوباره بیام.

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 15:3
به فروغ:

1. فروغ عزیز، نه تنها احساست حمید که احساسات شما و احمد هم ناب و خالصانه ست. برای همین هم اینجا می نویسم و برای همینه که دوستان این جمع و تنها دونفر دیگه از کل دنیای مجازی سایبر تنها دوستان من هستید که تا این حد باهاشون ارتباط دارم.

2. من دیروز نبودم و دیشب اومدم. اما هفته ی پیش بلاگفا یا باز نمی شد یا کامنت هاش باز نمی شد یا اگه باز می شد ارسال نمی کرد. کلا دیدید که مشکل اساسی داشت.

3. فروغ جان هر کی ندونه فکر می کنه ما کنار هم نشستیم و از رو دست هم می نوشتیم: همه چی رفتنیه / دل خودت باارزش ترین چیزیه که براش بنویسی و ....

4. الان دارم این ترانه ی هایده رو گوش می کنم و دلم رو می لرزونه:

وقتی که تو بد می شی باز می دونم ...

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 15:5
احمد جان، پیشکسوت دیگه ی بلاگ، قدم رو چشمای ما بذار و اینجا هم بیا.

منتظریم.

نويسنده: احمد
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 18:43
سلام به همگی
راستش این آخرین باره که من اینجا و گزاره می نویسم. چونکه انگاری نوشتن من تو گزاره یه کمی.... راستش بهتره دیگه ترکش بکنم نه؟ به شما هم که می تونم ایمیل بزنم. از حمید دلخورم به خاطر اینکه نمیاد اونجا با ما برا همه چیز بنویسه همون یه دفعه که اومد کلی کولاک کرد بعد انگاری کار بد کرده بود معذرت خواست. انگار ما که اونجا می نویسیم ( یا کپی پیست می کنیم) کار اشتباهی می کنیم. حمید جان من یکی فکر کردم ماها رفته ایم قاطی یه عده آدم بی سروپا و تازه کار که شما عارت میاد بینشون بیایی. دوسه خط هم نوشتم ولی جوابی نگرفتم . من در باره حسن و خانم حنا نوشتم هیشکی جواب نداد و و و و .....
مشکل از بلاگفا یا هرکی بود نمی دونم ولی شاید بهتر بود با ما ها که تو گزاره می نوشتیم مهربون تر رفتار می کردی که فروغ خانم مجبور نشه بگه "عزیز جان گزاره رو نگاه میکنی؟..خوب حتما دیدی که اونجا هم پست چندانی نمیزنم..."

امیر جان من از تو رنجیده نشدم تو وقتی دیگه ننوشتی فهمیدم مسافرتی. خوب تو که نمی نوشتی فروغ که جاب نمی داد حمید هم که با وزیر وزرا سرگرم بود و به قول خودش نمی تونست جلوشون آنلاین بشه. اصلا اون موقع که ما هی کامن نوشتیم و حمید یک کلام جواب نداد( به دلیل مشغولیت) کسی رنجید؟
به خاطر تو دوباره کتاب آیبات شیطانی را خواندم تا شاید نظرم عوض شود ولی....
می دانستم که مسافرتی برا همین صبر کردم که بیایی.
حمید جان تو زیاد تو این وبلاگ فعال نیستی چون نمی تونی باشی. دیگران هم این اواخر یه کمی مثل تو مشغول شدن . خوب حالا که وقتت آزاد شده که نباید اینجوری گله کنی و زخم زبان بزنی. یادت باشه شاید دیگران هم درست مثل تو و به اندازه تو حساس باشند.
امیر عزیز من پیشکسوت نیستم و هیچوقت هم نبوده ام. راستش یه بار دیگه این فکر به ذهنم خطور کرد که کاش منو به گزاره معرفی نکرده بودید.
قربان شما
احمد

نويسنده: صورتک
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 19:7
اوه... جواب کدوم رو زودتر بدم تا باز دلخوری پیش نیاد... بذار همه پیام ها رو بذارم جلوم تا هیچی از قلم نیفته... کلمه به کلمه شون پره از صداقت و صفا و حس خوب دوست داشتن... به ترتیب نوشتن
1- ممنن فروغ عزیز .. درسته دنیا ناپایداره اما یه چیزایی هم توش هست که پایداره لااقل برای بعضی ها (مثل کودکی که برای من و تو و بقیه بر و بچ کارتون هنوز هم پایداره) شاید اون دنیا هم توی بهشت نشسته باشیم و توی تالار کارتون ها پست بزنیم( شاید هم توی جهنم ... کی می دونه... البته منمعتقدم هیچ بچه ای جهنم نمی ره و ما هم که هنوز...)
2- برای دل خودم مینویسم ... درسته اما حالا تو و امیر و احمد هم قسمتی از این دل هستین .. پس برای شما هم می نویسم
3- منظورم بلاگف بوده .. شاید هم گفتمان یا گزاره... هر چی که بوده شما ها نبودین

نويسنده: صورتک
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 19:17
برای امیر که چراغ کم سوی خاطرات کودکی ام را دوباره پر نور گردانید
1- منظورم ...
2- مثل اینکه حضور من و بقیه از قانون بقای ماده و انرژی پیروی می کنه هر وقت من کمرنگ می شم شما پررنگ می شین و بالعکس
3- درسته بلاگفای دیوونه این روزها بدجوری اذیت کرد همه رو
4- درسته حق با شماست ... شاید من هم کمی ناشکیبایی کردم ... همیشه یه راه دیگه ای هم هست... اینو باید یادم بمونه... درسته می تونستم ( البته می خواستم ها ولی ...) روی پیام های بی جواب قبلی کار کنم و اصلا همه رو هم بیارم روی وبلاگ ... افسوس ..
5- با نظرت در مورد صمیمیت گمشده فاروم های امروزی کاملا موافقم و برای همینه که تو هیچ کدوم عضو نمی شم
6- نه شما هیچ وقت نگفتی که ننویس... اصلا با شناختی که از شما دارم آدمی نیستی که بخوای برای دیگران تعیین تکلیف کنی یا اون ها رو به خاطر عقایدشون زیر سوال ببری... نه نه .. تو برای من مثل سمبلی از وفاداری به وبلاگ و گفتمان بودی .. هر وقت که احساس می کردم با نوشتن در جای دیگه دارم به تعهدم ( تعهدی که در خودم بود و به خودم نه به کس دیگه ای) پشت می کنم و در واقع خیانت بی اختیار چهره امیلیانوی گفتمان(آل پاچینو ) م یاومد جلوی چشمم ... اینجا امیر ، امیر نبود بلکه سمبلی بود از یه دوران ... یه تعهد یه ...
7- باز هم موافقم
8- نمی دونم احمد از دستت ناراحت شده یا نه ... اما می دونم که احمد خیلی کارش درسته ... دلش مثل دریاست ... مطمئنا ما ها دچار یه سو تفاهم شدیم .. باید حلش کرد

نويسنده: صورتک
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 19:34
احمد عزیز
1- نمی دونم چرا وقتی این کلمه آخرین بار رو می شنوم تنم مور مور می شه، احساس سرگیجه بهم دست می ده، چشام تار می شه ، دنیا دور سرم می گرده... نه لطفا هیچ وقت هیچ کجا این کلمه رو به کار نبر... برا ی آخرین باری وجود نداره لطفاَ
2- ببین به نظر من نوشتن شما توی گزاره س که تاپیک کارتون اونجا رو رونق می ده... به خاطر خودخواهی های من اونجا رو از وجود خودت بی نصیب نذار ... نه هیچ وقت منظور من این نبود که کسی اونجا ننویسه... هرگز ... به خصوص شما
3- می دونی احمد خان تجربه تلخ گفتمان من رو ترسونده ... از تکرار حادثه های تلخ بیمناکم... از بودن توی دور تسلسل نوشتن و بسته شدن و دوباره از اول نوشتن بیزارم... اونجا متعلق به من نیست... اونجا پره از آدم های پر هیجان و انرژیک که با گفتن هر اسم شخصیتی از کارتون ها به وجد می آن .. همون جوری که من توی گفتمان بودم ... اما حالا مثل اون موقع نمی تونم ... همن هم که مرتب نمی تونم بیام یه مشکله بزرگه .. چون با جریان اونجا همراه نیستم و ممنکه چیزایی که م یخوام بگم قبلا گفته شده باشه و از این قبیل مسایل
4- فکر نمی کنم منظور امیر خان از کپی پیست شما و دوستانتون بوده باشید
5- نه کی گفته ... خیلی چیزا رو اونا جواب دادن که من بلد نبودم... شاد اصلا یه روزی بفهمیم گزاره ای ها خیلی قوی تر از گفتمانی ها بودن... نیومدن من یکی لااقل به این دلیل نیست... و فکر هم نمی کنم بقیه هم این دلیلشون باشه... من اونجا خیلی چیزای جدید یاد گرفتم و هر روز هم جدیدترش رو اد می گیرم
6- شاید من تند رفتم ... شاید تند نوشتم ... شاید... هر چی که هست اینه که من مثل یه بچه حسود شما ها رو دوست دارم برا یهمینه که وقتی می بینم هستین و جای دیگه می نویسین اما اینجا نه دلم می گیره... تنگ می شه.. دلم برای خودم تنگ می شه
7- من از چند روز دیگه باید برم آموزش نظامی ... یک یکماهی رو در پادگان به سر می برم .. می خواستم این چند روز رو تلافی کنم ... شاید توی اون مدت نتونم بنویسم... ولی لااقل این چند روز باقیمانده رو مینویسم...

نويسنده: صورتک
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 19:34
8- به خاطر تموم نبودن هام معذرت می خوام
به خاطر تموم جواب ندادن هام منو ببخشید
به خاطر انفعالی عمل کردنم حلالم کنید
به خاطر همه چیز معذرت... معذرت...
9- در اخر : قصد زخم زبون زدن نداشتم ، دنبال مرهمی بود روی زخمهای دلم البته نه به قیمت مجروح کردن قامت احساس کسی
موفق باشید

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 20:45
1. احمد عزیز، من هم از دیدن دوباره ت بی نهایت خوشجال شدم. اگه اینجا هستم، اگه می نویسم، اگه تنها بلاگیه که این جور درش با حرارت و عشق می نویسم، اگه شماره گذاری هام دوباره شروع شده، فقط و فقط به عشق خوندن نوشته های تو و حمید و فروغ و سامانه. امیدوارم بچه های صادق و یه رنگ دیگه هم پیدا شن.

warrior نمی دونم کیه، جدیده یا قدیمی، اما اون هم از اون بچه های فعال و صمیمیه. یکی دو تای دیگه هم هستن. اما احمدجان منظورم از کپی پیست شما نبودی. بذار راحت بگم، چون قبلا هم اشاره کرده بودم نمی خوام سوی تفاهم پیش بیاد: افرادی مثل نازخاتون. بخصوص صفحات اول.

اما احمد، من از شما و بچه های اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم. هرگز یادم نمی ره خاطرات خوشی که تو گفتمان داشتیم. فضایی که الان اینجا داریم. لطفی که شما در حق من کردی و بدون هیچ چشمداشتی صمیمیتتو ثابت کردی. نه احمد. من باید خیلی دیوونه باشم که بخوام چنین حرفی رو به کسی بزنم که از سطر سطر نوشته هاش بوی خوش کودکی و دنیای معصوم می یاد. نه فضای مسموم آدم بزرگا. آدم بزرگایی که زندگی رو به قول هدایت تو دو چیز و به قول اخوان تو سه چیز می بینن.

احمد، به قول فروغ تو از اون افرادی هستی که هروقت چیزی می نویسی، قبل از انجام هر کاری بی صبرانه دوست دارم بخونمش.

2. احمد عزیز. به قول حمید دیگه "آخرین بار" نگو. بگو فعلا. بگو برای یه مدت. همه مون نیاز به فکر کردن و تجدید قوا داریم. گاه بی هیچ بهانه ای. اینو قبول داری؟

"هرگز نگو هرگز."، ممکنه؟

3. احمد عزیز، من هرگز بحثی برای سبک خاصی ندارم و همیشه همه نوع فیلمی می بینم. همه نوع موسیقی گوش می دم و همه نوع کتابی می خونم. و خوشحالم که رنجیده نیستی.

نويسنده: امیر امیری
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 20:45
4. حمیدجان. اون نوشته م فقط یه پیشنهاد بود. مسلما راه های بهتری هست و شما بهتر از من می دونی. شاید اگه حضورت مداومتر بود این مساله یا قانون صدق نمی کرد. شاید همون جور که گفتم لحظه هایی هست که بی دلیل هیچ حرفی برای گفتن نداریم. اما می دونم که یه جرقه ی کوچیک لازمه که بقیه هم بیدار شن و دوباره جو صمیمی برپا شه.

یادمه کلاسای دکتر علی خزاعی فر و استاد رحیم کلاهی همین طوری بود. این قدر صمیمی بود که از همه چی حرف می زدیم: فیلم، سینما، حتا یه بار کارتون. جرقه ها رو احساس می کردم. گاهی استاده می زد و گاهی بچه ها، اما اکثرا بود.

5. حمید جان. مسلما می شه عملا همه چی رو حل کرد. مطمئنم که احمد هم بزرگوارتر از اونه که بخواد ننویسه و نیاد. من به امید روزای خوبی که داریم و گذشته و آینده زنده ام.

تا ابد هم می مونم. تا نفس هست.

نويسنده: فروغ
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 9:23
واااااااااااااااای....چه خبره اینجا...فیلم هندی میسازیم؟ من برم پشت درخت؟....کی قراره کشته بشه؟ بعدش میفهمم برادر دوقلوی خودم بوده؟ ...مثلا هفت تیر دست اون یکی داداشم بوده و.....بعد گریه و سوز و آواز و....

هاپو کومار یادم افتاد....

خنده کارگردانی خنده کارگردانی....

احمد آقای گل گلاب ...منظورم این بود که فرصت نداشتم چیزی بنویسم نه اینکه یکی رو ترجیح داده باشم...
تازه جرات داری دیگه ننویسی...با من طرفی...

نويسنده: فروغ
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 9:25
حمید جان دقیقا بگو از چه روزی میری پادگان....نگران اینجا هم نباش..تا منو داریم ..غم نداریم...انشالله امیر هم مینویسه ...تا بیایی کلی اینجا رو درب و داغون میکنیم واسه برگشتنت کلی کار درست می کنیم...بعد میبینی اونجایی که رفتی پادگانتر بود یا اینجایی که به ما سپردی...
خنده آشخوری خنده آشخوری

نويسنده: فروغ
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 9:28
بعدش هم بچه ها ...یه کم ریلکس باشیم...امیر حرف خوبی زد..(مثل همیشه...تحویل بگیر امیر نوشابه خانواده است..) گاهی بی هیچ بهانه و دلیلی دوست نداریم حرف بزنیم..آفتابی بشیم...اشکالی نداره...این مجال رو به خودمون و دوستانمون روا بداریم...(به به چقدر ادبی شد!!)

نويسنده: فروغ
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 9:29
واین آخرین کامنتیه که میذارم ....اولین کامنتم رو بعد از سه کامنت پی در پی توسط احمد خواهم گذاشت..

نويسنده: صورتک
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 10:19
سلام
1- با سطر سطر حرفای امیر موافقم . من هم به احمد ایمان دارم و به صمیمیتش و حافظه ش و نوستالژیک بودنش و ... کودک موندنش ( درست مثل خود ما)
2- اینجا که می آم به دور از اون همه فریب ها و دروغ های دنیای آدم بزرگ ها( به خصوص که مجبورم بین بزرگ های این آدم بزرگ ها هم باشم) احساس پاک و صمیمانه ای بهم دست می ده... درست مثل آدمی می مونم که که وزنه های سنگین پاش رو باز کردن و اون حالا احساس سبکی می کنه .... احساس خلا ... می خوام پرواز کنم ... قد بکشم ... برم اون بالا بالاها ( از اون طرف از اونجا ... پیش خدا) اینجا من یکی دیگه ام ... من یه کودکم .. اتفاقا همین که ما از دست هم می رنجیم و به زبون می آریم خودش خیلی خوبه این نشون می ده هنوز هم صادقیم.. وگرنه مثل آدم بزرگ ها نقاب به صورت می زدیم و در ظاهر م یخندیدم و در دل ...
من این دنا رو با هیچ چیز دیگه عوض نمی کنم ... با هیچ چیز

نويسنده: امیر امیری
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 10:30
1. خنده ی اشخوری.

2. بابا من که هزاربار گفتم اینجام. از جام "تکون هم نمی خورم. تکون تکون هم نمی خورم."

راستی این چی بود؟ نمی دونم چرا یهویی اومد تو ذهنم. تا یادم نیاد دیوونه ام!

3. می دونید یاد چی افتادم؟

دیدی که چطو شد؟

دیدی که چطو شد؟

به تن جامه ی نو شد

هی هی

هی هی

هنگامه ی نو شد

این برنامه رو تو گفتمان توضیح داده بودم _که هیچکی یادش نبود_ و اونجا این یکی شعرشو نوشتم:

آی بچه ها
آی بچه ها
شنبه روز کاره
روز تلاش و کوشش
...


بقیه ش یادم نیست!

چند تا توضیح: دهه ی فجر - شبکه ی یک - چندتا آدم بزرگ با یه بچه از تو یه صندوق می یومدن بیرون. یکی از آدم بزرگا همون ریشوی توی "رنگین کمان" و "هامون" بود. دوباره با همون تیپ.

نويسنده: صورتک
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 14:20
شنبه روز کاره
روز تلاش و کوشش
یکشنبه و دوشنبه
هر کسی کاری داره
سه سه سه سه شنبه
روز میون هفته س
وقتی که چارشنبه شد
روز سه شنبه رفته است
چه خوب پنجشنبه ها
دوسش دارن بچه ها
شبش رو زود می خوابن به انتظار فردا ... به انتظار فردا
وقتی رسید به جمعه
هفته دیگه تمومه
هر کی که شاد نباشه
هفته اون حرومه ... هفته اون حرومه
درست گفتم؟
2- (یکش کو؟) اون آدم بزرگای صندوقچه ای رو یادم نمی آد ولی هر چی که بوده کار خوبی نمی کردن چند تا آدم بزرگ با یه بچه می رفتن توی یه صندوق(خنده بی ادبی ... خنده بی ادبی)
3- عطف به شماره 2 : مگه یادتون نیست چند سال پیش شایع شده بودن مجید قناد رو به همین جرم دستگی و سپس اعدام کردن
4- اینترنت امروز در کل ایزان خرابه
5- موفق باشید

نويسنده: امیر امیری
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 14:46
1. نه حمید جان. اونی که شما نوشته ویدئوکلیپ های شنبه، یه شنبه و... رضا میرکریمی و جدیده. اونی که من گفتم قدیمیه.

یه جای جُنگشون که یه اتفاقی می افتاد اون شعر "دیدی که چطو شد" رو می خوندن. برای این که آهنگش به ذهنتون تداعی بشه، یه چیزی تو مایه های "ما درس سحر در ره میخانه نهادیم" شهرام ناظری (بیات ترک) بود. منتها ریتمش تندتر بود. یادت اومد؟

2. پس چطوریه که من از اول صبح اینترنت دارم؟

نويسنده: امیر امیری
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 14:48
توی وله های 500 کارتون شبکه ی دو "پت پستچی" رو هم نشون می ده. عشق داداش احمد.

امیدوارم همه مون ببینیمش و از دستش ندیم. چون یک یا دو قسمت رندم پخش می کنن. میشا رو هم که پیچوندن و به جاش "لک لک ها دوست داشته می شوند!!!!" رو می ذاره!

نويسنده: صورتک
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 17:0
امیر خان من فقط یه چیزی یادم می آد شبیه به اینی که می گی... بازیگری رو هم که به یاد دارم بچه مرشد توی بازم مدرسه م دیر شد بود... که اینجا دیگه خودش مرشد شده بود... همونی که چپ دسته و نقش عمو نوروز یا نمی دونم بابا نوروز رو هم توی این جنگ های بچه ها بازی می کنه
1- یه برنامه هم بود یه مردی توش بود به نام جور واجور- ورد می خوند می گفت جور واجورم عوض می شم.. مربوط به همین 7-8 سال اخیره... کسی یادش هست چند تا دیگه هم بودن فکر کنم همون برنامه ای بود که بستنی ها هم یه قسمت از اون بودن

نويسنده: صورتک
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 17:1
متاسفانه این روز ها که من می تونم برم خونه و تی وی ببینم ( غیر از امروز) یا قصه های جزیره می ذاره یا این لک لک هی عوضی را... راستی مگه اسم اصلیش خداوند لک لک ها را دوست دارد نیست؟

نويسنده: امیر امیری
چهارشنبه 28 تير1385 ساعت: 20:37
1. حمید بالاخره یادت اومد. خودشه. آخه تو گفتمان یادت نبود. یاد هیچ کی نبود.

2. هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد! با این که نوشتی مال 7-8 سال اخیره، همه ش "جورواجوره چیپس چی توز" یادم می یاد! اینم از تاثیر سقزوار آگهی های بازرگانی!

3. همون "لک لک های عوضی" بهتره. برای توضیح اسم کارتون هم سامان می یاد توضیح می ده. سامان؟

نويسنده: صورتک
پنجشنبه 29 تير1385 ساعت: 9:9
سلام
1- پس خودشه ... یه چیزای مبهمی یادمه ... احتمالا لباس های سنتی ایران تنشون نبود؟
2- اینو احتمالا داداشم یادشه ( جورواجور) ازش می پرسم
3- پس منتظر سامان می مونیم
4- یه چیز مبهم دیگه هم یادم اومده نمی دونم مربوط به این سریال های جدیده ( کوچه اقاقیا و ...) یا برنامه های کودک ( خویش خراش ما) شنیدی یا نه؟

نويسنده: فروغ
پنجشنبه 29 تير1385 ساعت: 14:1
حتما دو پست بالایی رو احمد نوشته ..وگرنه من نمی نوشتم...

حمید نگفتی از چه روزی میری پادگان؟

امیر ...یه برنامه عروسکی بود که عروسک بختیارو ساخته بودن.و اون مصاحبه اشو بازسازی کرده بودن که در مورد بازگشت آقای خمینی حرف میزد و گفته بود که اگر ایشون میخوان بیان بیان. من جام خوبه و....
یادت اومد؟

نويسنده: صورتک
پنجشنبه 29 تير1385 ساعت: 15:7
1- فروغ خانوم اگه پست ها رو دقیق مطالعه کنین می بینین که نوشتم از 10 مرداد ( خنده بارون آلباینی ... خنده بارون آلباینی)
2- برنامه عروسکی بختیار رو هم یادمه ... شاه می گفت : ما ر ِ فحش می دن ... ما ر ِ فحش می دن... بقیه ش رو هم که دیگه همه یادشونه
بختیار مثل معتاد ها که دماغش رو بالا می کشید آواز می خوند: من مرغ توفانم... من مرغ توفانم... ازهاری هم وقتی که به شاه گزارش داد این ها همه ش نواره .. صدای شعار مردم اومد که می گفتن: ازهاری بیچاره نوار که پا نداره ...
و الی آخر

نويسنده: امیر امیری
پنجشنبه 29 تير1385 ساعت: 16:6
من هم اون برنامه ای رو که فروغ خانوم گفت کاملاَ یادمه. عروسک گردوناش هم دیده می شدن.

نويسنده: امیر امیری
شنبه 31 تير1385 ساعت: 11:24
امروز 31 تیر 85، تقدیم به احمد عزیز که بدجوری جای خالیش احساس می شه:

رابرت – نام اصلی:

Farbrorn som inte vill va' stor

محصول سوئد


http://www.smultronstallet.com/pictures/products/8984.jpg

نويسنده: امیر امیری
شنبه 31 تير1385 ساعت: 11:44
حمید، لطفا کامنت ها رو کپی کن.

نام اصلی کارتون رابرت/ عکس کارتون رابرت.
 
 
 
چشم آقا امیر
(باشه فروغ خانوم)
 
 
*
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 8:59  توسط صورتک  | 

ساعت صفر عاشقی

سلام

۱- یه برنامه ای می ذاشت شبکه ۳ فکر کنم اسمش مهتاب بود یا پنجره یا نمی دونم یه چیزی بود. مجری به ساعت ۲۴ که می رسیدیم در واقع از ساعت ۵۹ : ۲۳:۵۹ ثانیه  که می گذشت می گت به ساعت صفر عاشقی رسیدیم .

من هم اعتقاد دارم این ساعت می تونه نشانه عشق باشه. می تونین به کسی که عاشقش هستین توی این ساعت فکر کنین و یا بهش زنگ بزنین و یا... به هر حال من به صفر عاشقی خیلی معتقدم . دوست دارم شما هم نظرتون رو برام بنویسین

۲- به خاطر دلجویی از احمد عزیز چند تا پست توی گزاره نوشتم .. اما اصلا خوشم نیومد... جو خوبی اونجا نیست . رغبتی برای نوشتن اونجا ندارم ...

۳- حالا من برم و برگردم چند تا طرح دارم که دوست دارم با هم روش کار کنیم . یکی از این طرح ها اینه که از اونجا که ما عاشقان کارتونیم و هنوز هم احساس کودکی می کنیم بیایم با هم داستان های کوتاهی رو که قابلیت تبدیل شدن به کارتون یا برنامه عروسکی برای کودکان و نوجوانان داره بنویسیم . با هم اصلاحش کنیم و پیش ببریم ( منظورم این نیست که با هم بنویسیم نه ... البته می شه از جریان سیال ذهن هم کمک گرفت) ... به نظر من یکی از مشکلات اصلی برنامه سازان کودک و نوجوان ما نداشتن سوژه یا متن مناسبه.. چه بسا سوژه های مناسبی که به خاطر نبودن یک نویسنده قهار یا یکی که بتونه از پنجره نگاه بچه ها به موضوع نگاه کنه ، خراب شده و افتضاح از کار در اومده

۴- احتمالا قسمت دوم سرزمین آرزوها ( ادامه کاش و کاشکی) فردا از شبکه ۱ پخش می شه . ببینیدش احتمالا جالب خواهد بود. اگه مثل قسمت اول ادامه پیدا کنه و افت نکنه.

۵- موفق باشید

۶- بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:20  توسط صورتک  | 

برو دیگه دوستت ...

سلام

از وقتی این گزاره اومده امیر و احمد و فروغ ( و شاید هم سامان خان) دیگه این ورا پیداشون نمی شه... خوب دیگه وقتی قطار سیمرغ و سبز و ... هست چرا کسی با اتوبوس ایران پیمای ما طی طریق کنه( هواپیما رو نگفتم چون ریسکش بالاست)

اونجا انواع و اقسام اطعمه و اشربه موجوده و اینجا هیچ چی فقط چند سیر دل خوش و یک دو جرعه خاطره دوران کودکی...

اونجا جمعیته که موج می زنه و اینجا فردیت که بیداد می کنه( لابد)

اونجا همه چیز داره و اینجا فقط یک چیز ...

وقتی می شه یه پست نوشت که روزی ۱۰۰۰ نفر ببیننش و ۵۰۰ نفر به به چه چه کنن و ۲۰۰ نفر سوال کنن که از کجا بلدی و ۱۰۰ نفر حرفت رو کامل کنن چه نیازی هست به نوشتن توی وبلاگی که باید با هزار زحمت قسمت پیام هاش رو باز کنی و چند خطی بنویسی و منتظر بمونی که ایا کسی بخونه یا نخونه جواب بده یا نده دیده بشه یا نشه ...

با جمعیت و بر و بچ و مخ های کارتون حال کردن و رو عشق است بی خیال این جماعت کوچیک نوستالژیک محقر منزوی، که سال به دوازده ماه بیان یا نیان بنویسن یا ننویسن...

اصلا کی گفته که جمع ما خودمونی و صمیمی و دوست داشتنی بود... کی گفته که روزهایی رو که از بسته شدن گفتمان سر خورده شده بودیم اینجا با هم گذروندیم تا شاید مرهمی باشه بر زخم های کهنمون آبی باشه بر آتش دلمون ..

آه ...

باشه ... ما که هنوز هم برای دل خودمون و به یاد اونایی که باهاشون کلی خاطره داریم می نویسیم .. اینجا هم می نویسیم...

قبل از گفتمان هم اینجا می نوشتیم ... گفتمان رفت و ما هستیم ... باشد که گزاره هم برود و ما باشیم

( البته امیدوارم گزاره تا ابد باقی بمونه نمی خوام تجربه گفتمان برای گزاره ای ها هم اتفاق بیفته)

اینجا همیشه... همه وقت به روی همه بازه و منتظره شماست ...

بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:25  توسط صورتک  | 

سلام

سلام

۱- گویا گزاره کاسبی ما رو کساد کرده

۲- از بس امیر خان نیومدی ... من هم رفتم اونجا خودم رو با چند جمله کارتونی ساختم

۳- قرار نیست من بشم عضو فعال اونجا

۴- سری جدید کاش و کاشکی با اسم سرزمین آرزوها داره پخش می شه ... به نظر آی کیو بالا و قشنگ به نظر می رسه

۵- خدا کنه مثل اکثر برنامه ها نباشه که هر چی دارن تو قسمت اول رو می کنن و بعدش هم ...

۶- تا ازش اومدیم تعریف کنیم دیدیم باز هم صدا و سیما حرص ما رو در آورد . چون این هفته به جای قسمت دوم دوباره قسمت اول رو پخش کرد . به این می گن ضد حال

۷- تا بعد

۸- بدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:51  توسط صورتک  | 

سلام

نمی دونم این بلاگفا چه مرگیش زده ... هر چی یا ارسال می کنم نمی فرسته... شما هم با همین مشکل رو به رویید؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:36  توسط صورتک  | 

امان از این بلاگفا

سلام

۱- بلاگفا هم چند روزه اذیت می کنه... نمی تونم پیام بفرستم ...

۲- احتمالا این که فقط ۱۱ پیام داریم همون دلیل شماره یکه

۳- دیروز بالاخره تونستم با هزار مکافات دهکده حیوانات رو ببینم .البته صدای تی وی رو بی نهایت کم کرده بودم تادوستان بیدار نشن.

۴- چون صدا کم بود درست صدا ها رو نشنیدم . بعضی جا ها که بلند حرف می زدن می شنیدم . اما با همون نیمچه صدا ها و کمک حافظه ام می تونم به این موارد اشاره کنم

۴/۱ پدر میشا : پرویز خان ریبعی

۴/۲ میشا: نوشابه امیری

۴/۳ میلا: (یادم رفت اسمش ... صدای جینا در پینو کیو؟؟؟)

۴/۵ کلانتر: مرحوم کنعان کیانی(درسته؟)

۴/۶ مادر گرگه : صدایی که خیلی دوستش دارم و نمی دونم اسمش چیه . در ماجرای شهر عجیب هم همون بود که می گفت: منهم می خواستم همین رو بگم

۴/۷ کنگو: تورج نصر( عشق امیر خان)

۴/۸ کدخدا: صدایی که اولین بار در ۱۵ پسر شنیدم فکر کنم روی داناوان بود...

۴/۹ بقیه رو که اصلا نتونستم بشنوم

نکته: جالبه که توی این قسمت نه دراگون نقشی داشت نه بچه کنگو نه دوست میشا ( البته از اون جایی که من دیدم ) فقط در یک صحنه که داشتن لی لی بازی می کردن همه شون بودن و بقیه ش هم در صحنه های دسته جمعی... آقای دکتر هم نقشی نداشت

۵- فیلم توپ طلایی رو برای صدمین بار در طول یک هفته دیدم ... جمعه منتظر یک فیلم تو از شبکه ۲ بودم که متوجه شدم فیلم تو طلایی رو پخش می کنه( آدم چقدر لجش می گیره بعد از اون همه مشقت در تحمل کردن بهمن هاشمی بعد یه فیلم تکراری پخش کنن) البته من دور کانال ها دور می زدم هر از گاهی لحظاتی از اون رو می دیدم . با خودم گفتم احتمالا این تکرارشه و فردا یه فیلم توپ می بینم . اما فردا هم باز تکرار توپ طلایی رو گذاشت. گفتم بذار برای تنوع هم که شده بشینم و دیالوگ ها رو جلو جلو بگم تا ضایع بشن( آخه خیلی به حافظه ام می نازیدم) اما متاسفانه دیدم که خودم ضایع شدم ... چون دیالوگ هایی که توی حافظه ام بود با دیالوگ هایی که توی فیلم گفته می شد فرق داشت... کم کم متوجه شدم که دوبلورها هم عوض شدن ... بعد دیدم که ای بابا زیر نویس انگلیسی هم نداره... آخر متوجه شدم اونی که من دیده بودم یه شبکه دیگه پخش کرده بود...

یکی از نمونه های تابلوی عوض شدن دیالوگ ها

موقعی که پسرک داشت دستهاش رو می شست

دوبله شماره ۱( با عصبانیت) تو اولین دهاتی هستی که میبینم قبل از غذا دستهاش رو می شوره...

دوبله شماره ۲:( با لحن دلسوزانه) شستن دستها قبل از غذا خیلی خوبه... آفرین... اما اینجا شهره وقت خیلی ارزش داره

۶- در گزاره دیدم که یک نفر از سریال خبرنامه صحبت کرده بود و من خیلی خوشحال شدم چون تا حالا به هر کی می گفتم یادش نمی اومد

۷- موفق باشید

پیام بذارین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 7:50  توسط صورتک  | 

بمونین .. تا همیشه ... تا هنوز

وای ... این چند روز که من نبودم چه اتفاق هایی که نیفتاده ... این بلاگ تا مرز تعطیلی پیش رفته و برگشته... خدا رو شکر... من باز از یک کارگاه وحشتناک کشوری برگشتم ... حق بدین که نتونم جلوی معاون وزیر برم کانکت شم و بلاگ کارتون نگاه کنم... این روزها سعی می کنم زودتر برگردم تا کارتونهای شبکه 2 رو ببینم اما متاسفانه فقط قصه های جزیره رو می بینم...
من با همه شما موافقم ( خنده خلی خنده چلی) دوست دارم که با هم بمونیم ... این صحبتهایی هم که پیش می آد به خاطر اینه که احتمالا همه ما ها آدم های حساسی هستیم... حیفه که از هم دور بشیم... شما خیلی من رو تحت فشار قرار می دین ... من نمی تونم این روزها خیلی به کارتون و این جور چیزها فکر کنم و نمی تونم زیاد شما رو همراهی کنم ( آخه من خیلی کمال طلبم و دوست ندارم مطالب ضعیف و تکراری بنویسم ) اجازه بدین همین جوری کم کمک با شما باشم ... مطمئن باشید ما اگه چند تا از این بحران ها رو پشت سر بذاریم به موقعیت های بسیار پایدارتری با هم خواهیم رسید... سعی کنیم با هم باشیم ...

توی فیلم دلشدگان مرحوم علی حاتمی، یکی از اعضای گروه موسیقی که می خواستن برن پاریس حمید جبلی بود که با زنش خیلی رابطه عاشق و معشوقی با هم داشتن... آخرین لحظه قبل از سفر حمید جبلی رو به زنش کرد و گفت (بذارین بدون توضیح دیلوگ ها رو بنویسم)

جبلی: اگه الان هم بگی بمون می می مونم

زن: بمون(سکوت... تعلیق) پایبند به عهدمون

من هم خطاب به تک تک شما

بمون... پایبند به عهدمون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:21  توسط صورتک  | 

هستم اگر می روم، گر نروم نیستم

با سلام

به روز شد

( با عرض پوزش سعی کردم فقط اونهایی که یه جورایی به بحث کارتون مربوط می شه رو بذارم )

در مورد اون مادربزرگه و نوه ش هم باید بگم خیلی دوستش داشتم .به چند دلیل

۱- چون بچه بودم و این جور بنامه ها رو دوست داشتم( چه دلیل محکمی)

۲- دوبله فوق العاده ای داشت

۳- از صدای مادربزرگه خوشم می اومد

۴- از صدای نوه (نوشابه امیری ) خیلی خوشم می اومد

۵- از شخصیت مادربزرگه خیلی خوشم می اومد( اون قسمت فوتبال رو هم یادمه . دروازه بانه اونقدر د ابزی می کرد که مادربزرگ از پای تی وی بلند شد و رفت . وقتی نوه اومد پا یتی وی دید مادربزرگش رفته توی مسابقه و دستکش دروازه بانی هم دستش و ... پسره هم مثل همیشه گفت- با صدای ناز و زبای نوشابه امری بخونین-: مادربزرگ... واقعا که تو عجیب ترین مادربزرگ دنیایی!!!)

۶- چون خوشم می اومد( خنده فروغی... خنده فروغی...)

کامنتها رو بخونین

بدرود

 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 9:45
احمد..

پس این یکی کیست
انگشت دیگر
آری درست است
او هست خواهر

من هستم آخر
انگشت کوچک
انگشتها را
دیدی تو تک تک
...
 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 9:50
انگار یه چیزایی از کارتون قطارا یادمه...چشمای قطار کهنه ..درشت بودن ؟ یا با یه کارتون دیگه قاطی کردم؟

اون کارتونه یادتونه یه راسو/سمور لاغر و کشیده با یه جونور دیگه که تپل بود همسایه بودن...

لاغره ورزش میکرد ..تپله تنبل بود؟ لوبیاهای هر دوشون تنهایی خورد...بعد به لاغره می گفت که من عوض تو خوردم. بعد لاغره گیج مونده بود که چرا هنوز گشنه اشه؟

لوبیا خوردن تپله یادتونه ؟ هرکی توصیفش کنه ..جایزه داره!
 

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 10:47
1. ممنون فروغ عزیز که به روز کردی.

2. من اون کارتونه یادمه و قبلا هم گفته بودم. موش نبودن؟

چاقه لوبیاها رو (لوبیا سبز بودن و نخشو می کشید و دونه هاشو) چندتا چندتا توی دهنش می ریخت و دولوپی! تو هر دو تا لپاش انبار می کرد. در حالی که تمام رخ لپای گنده ش به نمایش در می اومد. رنگ پوستشم سیاه و سفید بود.

3. راستی می دونستید دولوپی _که اولین بار مهران مدیری رواجش داد، مثل خیلی از واژگان دیگه ی امروزی مث پاچه خوار، آی کیو در حد جلبک و..._ از dollop انگلیسی گرفته شده. به معنی لقمه ی قلمبه.

4. احمد و فروغ عزیز، من انگشت ها یه چیزایی یادمه. دست واقعی یه آدم بود، بخصوص موقعی که مشت می شد. موقع توصیفش هم اگه اشتباه نکنم رو نوک انگشت ها عکس سر پسر و دختر و پدر و مادر و ... کشیده بودن.

اما زاغی جون: شعرش خیلی آشناست. شبیه گنجیشکک اشی مشی بود؟

عادل بزدوده عروسک گردانش بود؟
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:1
1. تقدیم به فروغ:
بارباپاپا
بارباماما
باربازو
باربالالا
بارباليب
باربابرايت
باربابو
باربابل
باربابراوو

2. احمد جان، هنوز مسحور "شنل قرمزی بلا!"(برگردون خودمه!) هستم. آخرش بود. دستت درد نکنه. کارتونی مربوط به 60 و خورده ای سال پیش و این همه نوآوری.

3. فروغ جان جایزه ی ما چی شد؟ چه جوری می خوای جایزه بدی؟
  وب سايت


نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:10
امیر خان ....جوابت کامل نبود...از جایزه خبری نیست...
 

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:21
ای بابا! خوب خودتون زحمت کاملشو بکشید فروغ خانوم.
  وب سايت

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 11:23
بذار احمد هم شانسشو امتحان کنه...جوونه ...آرزو داره...
 

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 12:57
معلومه یادمه یعنی .... یادمه لوبیا می ریخت تو دهنش دو لپی بعد که می خواست از رو یه پل رد بشه تعادلش به هم می خورد و قورباغه ها مسخرش می کردن که اخرشم می افتاد تو اب لوبیا خوردن اون راسو نازنین جونه یادمه که چقدر آروم می خورد . راستش من بیشتر مثل اون تپله غذا می خورم تا لاغره!!!!!!!!!
فروغ قطاره یادت نیست که هن هن می کرد تو سر بالایی ها و اون قطار مدرنه چقدر عصبانی بود و آخرشم بردنش موزه؟ یعنی قطار قدیمیه رو بابا یادتون بیاد یادتون بیاد
  پست الکترونيک

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:4
Red Hot riding hood رو تر جمه خوبي كردي شنل قرمزي بلا واقعا هم كه خودشه! ترجمه زير نويس ترانه ها رو هم چك كن . تر جمه وفاداري نيست و اشتباه هم داره ولي خوب. راستي كليپ كارتون وامپير هانتر رو ديدي آخر كارتونه من دنبال دي وي دي اش هستم. خوش باشي فروغ خانم جايزه چي شد؟
  پست الکترونيک

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:7
فروغ خانم درسته حالا بگو من فسفر احتكار مي كنم كيه كه همه شعرارو درست از حفظه؟ محتكر اعظم فروغ
مي گم اينجا خنده مچ گيري خوب مي چسبه پس
خنده مچ گيري
يا
خنده فسفر گيري
  پست الکترونيک

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:10
منم مسابقه

خوب حالا هركي تونست بگه هر كدوم از باربا ها چه خصوصيتي داشتند؟
خيلي سخت نيست
منتظرم
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:13
احمد چون مطمئن بودم همون صحنه یادته ....یه کم برو عقب تا بگم...تله بود...جایزه نداشت....

حرکت قورباغه ها ..خیلی بامزه بود....هی روی پل اینور اونور میشدن...
بی انصاف نیستم ..جایزه ..امروز ناهار برو به حساب من ..هر چی دوست داری بخور...
خیلی خنده جالبی ..خیلی خنده جالبی
 

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:39
فكر كنم يادم اومد نهارو بردم

لوبيارو ميذاشت تو دهنش بعد يه دفعه دراز مي شد آره؟ بعد نخ لوبيا رو از دهنش مي كشيد بيرون و مي رفت استراحت مي كرد . اين بود؟ نبود؟
  پست الکترونيک

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:41
1. من به این جمله ی فروغ که می گه "احمد فسفر احتکار می کنه" باور آورده م. پسر تو چطوری اون همه جزییات یادته؟ پل، تعادل، قورباغه ها و....

2. خواهش می کنم احمد جان. راستش هنوز نرسیدم همه شو نگاه کنم. اما ثاندر رول هم کلیپ محشری داشت. کلیپای ام تی وی (هر چند قدیمی) رو با کارای کوجی زادوری مقایسه کنید! یه چیزی تو مایه های شرک و سپاه فیل!

3. چشم داداش احمد، در اولین فرصت حتما. دستت درد نکنه.

4. بارباماما به شکل ظروف مختلف در می یومد و بارباپاپا می رفت توش!

بارباپاپا که سالار تموم بارباها بود! (کم آوردنو حال کردید؟)

یکی شون دایم نقاشی می کشید. همون که شبیه خارپشتا و صداش نخراشیده بود.

یکی شون با ذره بینش و کلاه شرلوک هولمزی کارآگاه بازی درمی آورد. بقیه شون یادم نیست!

اوه راستی دو تا آبجی! تیتیش و بچه مثبت هم داشتن.
  وب سايت

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:41
قور باغه ها لپاشونو باد مي كردن اينور اونور مي شدن يادمه با دوستام كلي اين صحمه رو بازي كرديم!!!!!!!!!!!!!
  پست الکترونيک

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:42
درسته احمد جان. البته منم کمکت کردما!

خنده ی نمی دونم چی چی!
  وب سايت

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:46
نه نشد
كدون ياريا چي كار مي كرد.؟ خودم بگم؟
باشه
باربا براوو قرمز بود
ورزشكار و كاراگاه بود
باربا برايت ابي و متفكر بود
باربا زو زرد بود و حيووناتو دوس داشت
بابا بو سياه پشمالو و هنرمند
باربا بل يكي از دخترا صورتي و تيتيش بود
باربا لالا سبز بود و موسيقيدان
باربا ليب نارنجي بود و كتابخون


البته من كلك زدم اين اطلاعاتو از اينجا اوردم

http://www.barbapapa.fr/gb/barbapapa.html
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:46
ای بابا ...جواب درستو که داده بودی منم نوشتم که جایزه نداشت..تله بود.....

ناهار رو از روی سخاوتمندی بهت دادم...
مدل خنده که معلومه ...سخاوتمندانه است

 

نويسنده: احمد چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:48
خنده بي پولي و بي غذايي
خنده بي پولي و بي غذايي!!!!!!!!!!
  پست الکترونيک

نويسنده: امید چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 14:3
یک سلام دیگه به دوستان .
فروغ جان من هم امیدوارم امیر , حمید , احمد و شما یک بار دیگه آن خاطرات گفتمان را برای همه ما زنده کنیم .
یکی گروه دوست داشتنی شما و دیگری هم گروه دوبله گفتمان با حضور منصور , رامین , لند و ... از آن گروه های موفق و دست نیافتنی فارومهای فارسی بوده و هستند .
چشم انتظار حضور پررنگ دوباره همه دوستان به بهانه گزاره هستم .
یک سلام و عرض ادب ویژه هم به هر 4 دوست عزیز این وبلاگ : فروغ - امیر - حمید و احمد عزیز دارم .

خواننده مطالبتان هستم .
  وب سايت



نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 10:1
بچه ها من امروز هستم و بعد میرم تا 10-12 تیر.
تاپیک کارتونا هم تو گزاره خوب راه افتاده...
جای منو همچنان خالی کنید ...بخصوص وقتی کارتون تماشا میکنید وبخصوص تر ...احمد خان وقتی نون پنیر چایی ...میخوری.
 



نويسنده: احمد پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 10:42
سلام
خیلی خوب فروغ خانم کی به قول خاله خانم ها بیایم " جا خالی " وای شما؟
ای داد و بیداد که تا اون موقع یعنی بی فروغیم؟
آخه دنیا که.....
خورشید خانم....
دلمون براتون تنگ می شه هر جا هستید خوش بگذره
منم 6 تیر میرم تا دهم اهواز
راستی شیراز نمیایید؟

سلام امیر
خوبی امیر
دیروز نشستم به یاد تو شنل قرمزی بلاگرفته رو دوباره نیگا کردم!!!

می گم ها
یه خنده غم انگیز

خنده بی فروغی
خنده بی فروغی
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 11:15
احمد جان ..
تو این گرما ...اهواز ..به تو هم خوش بگذره..کباب نشی جوون!

شیراز ..ما تصمیم داریم طی برنامه پنج ساله توسعه آینده ...یه ماشین مناسب بخریم و اندکی به سمت شیراز بیاییم... تا اون موقع عقل بچه ها هم کمی جوونه میزنه و تو ماشین آروم می شینن و میشه امیدوار بود که به سلامت به جایی برسیم...

اینا مهم نیست..مهم اینه که فعلا هستیم و میتونیم از کارتونا یاد کنیم...
خنده های کارتونی...
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:12
اووه ولک ...چه عجله ای داری ؟ یه چند سالی صبر کن هنوز...


آلیس در سرزمین عجایب رو دیدید؟
 

نويسنده: احمد پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:19
دیدم ولی یه چیز خوب یادم اومد
یه کارتن از نوع عروسکی مثل پت پستچی بود به اسم مادربزرگ( Granny) يه پسر با مادر بزرگ واقعا عجيب غريبش. چقدر قشنگ بود يادتون مياد؟
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:32
ای لعنتی!!!(اینو خیلی با محبت بخون)

دقیقا به همون کارتون فکر میکردم ..دیدم هیچ چی ازش به یاد نمیآرم جز همون پیرزن و...ننوشتمش ..اومدم سر آلیس..که جزو کارتونای بسیار محبوبمه

میشه بیشتر بنویسی...
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:39
حالا بنده آواره بین اینجا و گزاره شدم....

اینجا دنج تره ...ولی اونجا فکر ها و ایده ها بیشترن..

کاش حمید با حال و حوصله درست و حسابی برگرده و یه تصمیم برای هر دو جا بگیریم....

تو این 10-12 روزی که من نیستم حتما یه تصمیم مناسب بگیرین.
 

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:44
1. بازم خوش بگذره فروغ جان.

2. احمد جان. من هم دیشب "آخرین تکشاخ" رو دیدم. اگرچه اون نسخه ی ژاپنی ای که شبکه ی دو نشون داد نبود، اما باز هم خیلی قشنگ بود و گرافیک نازی داشت. دست مریزاد.

3. "خنده ی بی فروغی" ایهام داشت. فروغ سعی کن زودتر بیای که احمد مثل همیشه بخنده.

4. می گم جای حمید خیلی خالیه ها. فروغ هم که یه مدت نیست.

من می مونم و احمد و هر از گاهی سامان. البت سامان فقط وقتی به بلاگش سر می زنم اینجا می یاد. انگار رودربایستی داره. من که می دونم!

5. به قول شهرام (عشق من):

با تو هر جهنمی می شه بهشت
با تو می شه صد هزار قصه نوشت
با تو می شه خونه زد تو شهر عشق
اما افسوس نمی ذاره سرنوشت!

به مامان سلام ما رو هم برسون داداشی.

6. آره عامو. همون که یه پسر (دوبله ی محشر نوشابه امیری) بود که موهاشو فرق راست وا می کرد و همه ش می گفت: مادر بزرگ.

یه قسمتش یه استخون از تو باغچه پیدا کرد و بردنش موزه ی دایناسورها.


مادربزرگه هم عینکی بود و همه ش بافتنی می بافت. این برنامه یکی از محبوب های من بود.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:45
فقط یه خواهش:

آدرس اینجا رو به هر کی هر کی ندید که لوث نشه. مرسی.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:48
راستی احمد جان نوشابه امیری دوبلور میشا - گل سرخ در شازده کوچولو (نوار قصه) - لوسین (بچه های کوه آلپ) و ... ان. ایشون چند سالیه فرانسه زندگی می کنن.
  وب سايت

نويسنده: فروغ پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:48
سلام امیر جان...

هم درباره پت پستچی هم درباره این پیرزن عینکی ...من همیشه تو ذهنمکلنجار میرفتم که آیا اینا تو ماشینشون راحتن؟ آیا ماشینشون تو جاده راحت جا شده ؟...اگه یه ماشین دیگه از روبرو بیاد چی؟....

یه جورایی مکانها به نظرم تنگ میومد...
 

نويسنده: احمد پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 13:58
اسم نوه پيرنه جی بود به كسر ج
يادمه يه بار فوتباليست شد
البته اين كارتون امريكاييه امير جان با اون ژاپني خيلي فرق داره اين خيلي قشنگ تره
من رفتم خونه تا شنبه باي
  پست الکترونيک

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 14:7
1. راس می گی فروغ جان. ماشینای کوچولوشون یادمه.

2. درسته احمد جان. این هم خیلی قشنگه. تا شنبه. ببخشید من هم عجله ای جواب می دم.
  وب سايت

نويسنده: سامـان جمعه 2 تير1385 ساعت: 22:20
نه امیر جان مسئله روی‌دربایستی و دید و بازدید و اومد و نیومد نیست. اینجا برای من حال عجیبی داره. من دوست دارم. اما خب چون به خوندن همهٔ کامنت‌ها سر وقت نمی‌رسم، همیشه عقبم و نمی‌تونم بیام تو.
الان هم که دارم می‌نویسم چون اهواز رفتن احمد و کامنتش دربارهٔ مادرش من رو بد جوری تحت‌تأثیر قرار داد.
دلم هوای پل آهنی رو کرده. هوای کارون. هوای آلاچیق‌ها و آتیشا. خودآییش دلم با خوندن کامنتش بیشتر آب شد تا دیدن بارباپاپا. اونم دوست دارم، اما اهواز رو با دنیا عوض نمی‌کنم.
احمد جان جای من هم خوش باش. توی همون گرما هم خوشه با مردم گرم اهواز. من می‌دونم.
  وب سايت



نويسنده: امیر امیری شنبه 3 تير1385 ساعت: 14:22
1. سامان عزیز. خیلی خوبه که راحت حرفاتو می زنی. نکنه تو هم آبادانی ای کاکو؟

2. شیوه ی جالبیه. فقط تنها چیزی که آزارم می ده و بارها عرض کردم اینه که موتورای جستجو مطالب کامنتهای بلاگ ها رو پشتیبانی نمی کنن. بر خلاف سایت ها که به راحتی می شه کامنت ها رو هم سرچ کرد. و این مساله جستجوی آینده رو تقریبا غیرممکن می کنه.

3. احمد عزیز دم رو غنیمت باش داداشی. "هیچ کی مث ما نمی شه" رو. دلم برای حمید و فروغ تنگ شده. خیلی.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری شنبه 3 تير1385 ساعت: 14:23
راستی احمد جان، منظور سامان سرجمع شدن گفتگوها بود که فقط و فقط برای وقتیه که تعداد خواننده ها زیاده. اما اینجا - که من همین جوری شو دوست دارم - اختصاصیه و ما می دونیم داریم به کی جواب می دیم.

به هر حال ممنون سامان عزیز.
  وب سايت

نويسنده: صورتک شنبه 3 تير1385 ساعت: 20:8
سلام ... بدونین که هستم ... اما ...
 

نويسنده: امیر امیری شنبه 3 تير1385 ساعت: 21:40
اما چی؟

But what?
  وب سايت

نويسنده: skytiger73 يکشنبه 4 تير1385 ساعت: 9:6
حمید باید یه شماره تلفن به من بده تا من بتونم بهتر باش صحبت کنم . انگاری خیلی سخت گرفته وقتی تو گزاره مینویسه من دلم خون است . من می دونم که یه چیزی هست. اگه مبروط به این فارومها و بلاگهاست که نباید سخت گرفت و اگه چیز دیگری است با کمک همگی می تونیم اون حل کنیم و یا لا اقل کمی از بارشو سبک کنیم. نه؟
حمید امیر در جریان مشکلات من هست که شاید خیلی بزرگ باشه هر چند نمی خوام مشکلای تورو کوچک کنم اما باید ادامه داد
 

نويسنده: امیر امیری يکشنبه 4 تير1385 ساعت: 13:5
با احمد موافقم. حمید جان امیدوارم از دست ما نرنجیده باشی.

لااقل اینجا که بنویس.

ما باهاتیم حمیدخان.
  وب سايت


نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 16:32
حمید عزیز، اگه می بینی من تو گزاره نمی نویسم، درست به همون دلیلیه که خودتونم خوب می دونید. گرفتاری رو هم اضافه کن.

اما اینجا رو با هیچ جا عوض نمی کنم.
  وب سايت

نويسنده: صورتک سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 18:43
سلام امیر خان
ممنون
من هم قصد ندارم جایی به جز اینجا بنویسم ... اون پست پاسخ هم آخرین پست من بود ... اینجا رو هم تازه می بینی که کم آوردم ... نمی رسم بنویسم ...
چند روزیه که کمی از مشکلاتم حل شده و از بی خانمانی رها شدم و فعلا در یک پانسیون 45 متری یک خوابه با 2 نفر دیگه که به زودی می شن سه نفر زندگی می کنم ... از همه بدی هاش که بگذریم حالا تی وی دارم و میتونم تی وی نگاه کنم همین چند روزه گاهی تونستم کارتونهایی مثل باب مورن و لاک پشتهای نینجا رو ببینم .. باید بگم به لاک پشت های نینجا علاقه خاصی پیدا کردم ... کلا از هر چیزی که به اصول رزمی و فلسفه شرقی و قواعد و قوانین خاص استاد شاگردی و فلسفه هنرهای رزمی شرق مربوط بشه خوشم می آد... هر چند یک نقطه ضعف بزرگ داره مثل خیلی دیگه از کارتون ها و اون اینه که بدمن فیلم همیشه (تقریبا همیشه ) یک نفره و هرگز هم از بین نمی ره و هر وقت که مطمئن می شی که مرده باز پیداش می شه... مثل شره در در لاک پشت های نینجا یا مینگ در باب مورن ...
اصلا قصد نوشتن نداشم برای کار دیگه ای اومده بودم ... یک کارگاه کشوری داریم آخر هفته (جمعه و شنبه) اگه برگار بشه شاید سرم کمی خلوت بشه .. فقط شاید
به خاطر این همه روز ننوشتن من رو ببخشید
موفق باشید
( راستی این سامان عزیز گویا همیشه من و امیر رو با هم اشتباه می گیره )
بدرود
 


نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 23:12
1. خیلی خوبه که باز هم می رسی به اینجا سر بزنی حمید جان. اینجا رو از دست ندیم. من منتظر احمد و فروغ عزیز هم می مونم.

2. نمی دونستم که به رزمی و اکشن علاقمندی. تا حالا رو نکرده بودی. برام جالب بود!

3. چطور مگه؟ سامان کجا سوتی داده؟ من که نگرفتم.

3. هدیه ی امروز من: (البته اگه کپی نشه زیر خروارها کامنت بلاگفا دفن می شه و بازم می گم برای آینده که بخواییم برگردیم مشکل داریم)



حتما جتما سر بزنید. خودم پیداش کردم:

http://www.thechestnut.com/

تا یکی دو هفته سرگرم خواهید بود. مطمئنم. خودم که خیلی حال کردم.

4. ضمنا حمید جان اون کارتونی هم که گفتی شبیه "سوزی" بود ولی پسر و من تایید کردم هم اینجا هست. حال کن:

http://www.thechestnut.com/joe.htm

اسمش "جو" بوده.


5. تقدیم به فروغ:
http://www.thechestnut.com/moomins.htm

6. تقدیم به احمد:
http://www.thechestnut.com/deputy/deputy.htm

7. تقدیم به سامان:
http://www.thechestnut.com/simon/simon.htm


8. من هر روز به اینجا سر می زنم. کم لطفی نکنید.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 23:13
سایتی که بالا معرفی کردم واقعا محشره. چون اطلاعات کاملی + موسیقی ها رو هم داره.

باز بگید امیر بده!

: )
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 6 تير1385 ساعت: 23:19
واقعا خوش به حالشون که این قدر سایت های توپ می ذارن. ما اما در حسرت یه عکس از یه عروسکی گذشته. یادمه تو یکی از فاروم ها چشم همه با دیدن عکس "هادی و هدی" گرد شده بود و تعجب می کردن! باید هم تعجب کنیم. .....! ببخشید که اعصابم خورد شد!
  وب سايت

نويسنده: فروغ پنجشنبه 8 تير1385 ساعت: 0:24
سلام
امشب من یه اینترنت دیزلی گیرم افتاده...
نمیدونم کدومتون ممکنه آنلاین باشین...
امیر سایت فوق العاده ایهواز محبتت ممنون
حمید گل گلاب...یه ایمیل برات فرستاده بودم ..انگار ندیدی ویا نخواستی جواب بدی...ای کاش دو خط می نوشتی.
احمد نازنین ...پیش مادر بهت خوش بگذره
سامان مهربان ...خوشحالم اینجا می آیی.
همگی شاد باشید.
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 8 تير1385 ساعت: 0:44
این اینترنتی که دارم خیلی تنبله وگر نه فرصت خوبی دارم برای به روز کردن ...اما هر پستی رو چند بار باید سعی کنم تا ارسال بشه.
حمید ..........حمید
گاهی بیا ...صورتتو برگردون اونور...که ماها رو نبینی.. زودی اینجا رو به روز کن ...
 

     
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 8:58  توسط صورتک  | 

به خاطر پست های امروز احمد، امیر و فروغ

سلام

اینجا دنیای جالبیه... اینجا چند تا روح ناآرام دور هم جمع شدن و از نوستالژی هاشون می گن... اینجا امیر یادش می ره که تازگی متاهل شده و چند صباحیه که قاطی آدم بزرگا شده اون هنوز دوست داره از روابط بین سو و بنر لذت ببره... اون دوست داره موش کوهستان رو ببینه وقتی که دوستش از دستش ناراحته... اینجا فروغ فراموش می کنه که کودکی داره و خودش کودکی میشه که منتظر پخش کارتون بنره! اینجا احمد فارغ از همه هات داگ ها و فست فودهای زندگی ماشینی به گرمک های فصل های گرم می اندیشه... اینجا همه ما کودکیم .. کودکانی که در پی کودکی های گمشده خویش می گردیم ... گفتم گمشده ؟ نه اصلاح می کنم . کودکی ما گم نشده ، کودکی ما همیشه همراه ما بوده ... گاهی وقت ها هم باعث آزارمان شده ... گاهی باعث شده کودکان فامیل را( و شاید کودک خودمان را ) صمیمانه تر بپذیریم و پذیرفته شویم. غم غربت کودکی – که گهگاه با شنیدن صدایی از گذشته یا دیدن تصویری تداعی کننده به سراغمان می آید- همیشه و همه جا همراهمان هست ... یک غم شیرین ... حس تلخ دوست داشتنی گونه ای که نمی خواهیم از آن رها شویم... شاید گاهی وقتها برای فرار از خود الان مان به کودکی های شیرینمان پناه می بیریم... شاید مثل رابرت دوست داریم کودک شویم و پولی پیدا کنیم و دائم در اتوبوس از اول خط تا آخر خط برویم... شاید هر وقت از دست همکارانمان عصبانی می شویم آرزو می کنیم مثل پسر شجاع با آن ها درگیر شویم... بعضی وقتها رئیسمان را شکل آقای پتیبل می بینیم ... دنبال چراغ جادو می گردیم... از دست کاپیتان لیچ فرار می کنیم ... برای مبارزه با جادوگر شهر اوز آماده می شویم... آروزی خوردن یک خانه کامل از جنس کیک و شیرینی را داریم... برای رسیدن به دانشگاه یا سرکار چشممان دنبال یافتن جاروی پرنده جادوگری است... گاهی همچون اولیور در دستان فاگینی پلید گرفتاریم و به انتظار کمک های نانسی زمان را به شماره می نشینیم... بعضی وقتها می گوییم کاش سگی داشتم به عظمت بل یا همدمی مثل شیلا یا طوطی ای مثل فندق یا می توانستم مثل بلفی زبان حیوانات را بفهمم یا همچون استرلینگ با راکنی (رامکال) رفیق بودم یا ...

درست هم که نگاه می کنیم همه آن شخصیت های داستان ها و کارتون های کودکی یک جورایی در بزرگسالی ما و در دنیای واقعی اطراف خودمان می بینیم . از بدمن هایی مثل پتیبل و کیلپ و برونکا و لیچ و شیپورچی و روباه قرمزه و سمور و راسو و پروفسور و کلاه و آقای تورمن و فرانچی و ... تا نیک و نیکو و میشکا و موشکا و پسر شجاع و ...

راستی درست دقت کنین ... چند تا از این شخصیت ها دور و برتون میبینین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:47  توسط صورتک  | 

به روز شد

دایره المعارف

نويسنده: امیر امیری دوشنبه 8 خرداد1385 ساعت: 18:44
1. حمید خان. نمی شه هم به فکر دایرة المعارف بود و هم قول اکتیو نبودنو داد.

هم به فکر ایجاد بانک بود و هم قول داد هر 10 روز (که عملا این مدل قولا می شه هر یه ماه!) آپدیت کرد.

البته این طور کار کردن از هیچی بهتره اما ضمن تایید نوشته هات من هم می گم این شرایطو نیاز داریم:

الف - یه سایت درست و حسابی و مطمئن. نه وبلاگ که هم محدودن و هم به خاطر مجانی بودنشون به خودشون همه نوع اجازه ای می دن. حتا تعطیل یه باره. برای همیشه.


ب - دوستان و همکاران دلسوز. متاسفانه احمد دیگه اینجا نمی یاد، یا می یاد و افتخار نمی ده. من از فرهاد پناهی هم خبری ندارم. اگرچه می دونم تو تاپیک دوبله ی پرژن تولز با آی دی



می نویسه. اینجا:

http://forum.persiantools.com/showthread.php?t=13501&page=28


اتفاقا من آی دی درست کردم. فقط و فقط به خاطر تماس با این آقا. اما مث این که باید یه تعدادی پست بزنی و مدتی از ثبت نامت بگذره تا بتونی پیام خصوصی بفرستی. شاید هم من بد فهمیدم. به هر حال هر کی می تونه این جور افرادو پیدا کنه خوبه.

سامان هم خودش که هست، اگه کسی رو می شناسه بگه عالیه.

ج - نوشتن تموم اون موارد عالیه. یا کاری رو نکنیم یا اگه انجام می دیم درست انجام بدیم. اما احتیاج به حافظه و دقت فراوونی داره که باز با بودن افراد متخصص می شه انجام داد. مثلا دونستن دوبلورها و سال پخش از تلوزیون خیلی آسون نیست.

د - نفوذ به صدا و سیما (اگه درست منظورتونو متوجه شده باشم) مستلزم بودن در پایتخت و داشتن دوست و پارتیه. البته بازم خوشحال می شم کسی چنین کاری رو در خود ببینه.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری دوشنبه 8 خرداد1385 ساعت: 18:45
ه - من اون برنامه ی مورد 7 رو کاملا یادمه. اسم غوله "روشنا" بود، درسته؟

مورد 8 رو هم کاملا. اتفاقا من یه فایل خودم چند سالیه درست کردم، مخصوص هنرمندان زنده یاد. دنبال عکس از خانوم دیهیم بودم و اتفاقا همین برنامه شو هم مد نظرم بود، اما دریغ از یه دونه عکس!

یه دکور ساده و یه "صندوقچه" (حالا علتشو تو شعر می گم) و اجرای زیبای مهین دیهیم که سال هاست دیگه بینمون نیست.

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و پسته

مادربزرگ خوبم کنار ما نشسته

قفل همه قصه ها به دست اون شکسته



حمید، دلبندم، اون "شیشه ی عمر" مربوط به "الستون و ولستون" می شد.("آره خواهر!")




3. ضمنا از امروز 3 تا دوبلور "سنجاب کوچولو" تغییر کرد. دوبلورهای جدید اینان:

× جواد پزشکیان به جای گوجا.

× جواد پزشکیان به جای عمو جغد شاخدار.

× زهرا آقارضا به جای خانوم دارکوب.
  وب سايت

نويسنده: صورتک سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 9:1
سلام
1- نمی دونم چی شده بود... گویا اشتباه شده بود چون نظرات بعد از تایید نمایش داده می شد... به خاطر این اشتباه پوزش می طلبم..
2- امیر خان اگه اجازه بدی یکی از پیام هات رو اصلاح کنم
3- پس اون شماره ای که با عدد 3 شروع می شد متعلق به شما بود
4- خوشحالم که دوبلور گوجا جواد پزشکیان شد داشتم به حافظه خودم شک می کردم ... همین طور تغییر دوبلور عموجغد شاخدار
5- سعی خودم رو در تغییر قالب وبلاگ خواهم داشت
6- موفق باشید
 

نويسنده: صورتک سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 9:11
سلام
1- دارم قالب های متفاوت رو تست می کنم ... نمی دونم کدوم رو بذارم... یکی می ذارم که خودش مطالب رو از هم جدا کرده باشه(بعد نگین چقدر بد سلیقه بود)
2- البته تمام موارد جانبی رو باید دوباره اجرا کنیم
3- اگر نظر سنجی خاصی هم دارین بگین تا انجامش بدیم...
4- خنده حمیذی خنده حمیدی(بی ربط!!!!)
بدرود
 

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 10:16
1. کدوم پیام رو اصلاح کردی حمید جان؟

اگرچه من بیچاره همیشه در مقابل عمل انجام شده قرار می گیرم!


2. همین قالب عالیه. رنگ آبیشم نازه. اگرچه هیچ ربطی به فوتبال نداره، اما من از آبی خوشم می یاد.


3. فروغ کجاست؟ انگار جدی جدی رفته دنبال عوامل نفوذی. امیدوارم دست پر بیاد.
  وب سايت

نويسنده: صورتک سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 11:2
سلام
1- همونی که فامیل نوشته شده بود
2- متاسفانه من دارم می رم تهران(دوباره سفر برقرار شد) گریه حمیدی گریه حمیدی
 

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 11:6
1. آها. گرفتم. آخه دیدم خودتون آدرس بلاگ دیگه تونو دادید.

ضمنا خوش تیپید ها.


2. چشم. اسم کوچیک. حتما. و بهتر. از رسمی بودن خیلی کم می کنه.

3. ننوشتی کی می یای حمید جان.

ضمنا تو تهران هم اینترنت و کامپیوتر دارن؟!!!!
  وب سايت

نويسنده: فروغ سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 12:8
هی ... اینجا رو؟!!! ....چه خوب شده...حمید جان دستت درد نکنه

عامل نفوذی هنوز پیدا نشده بعد از پیدا کردن و برقراری مناسبات دیپلماتیک در جهت غنی سازی وبلاگ ...(حمید فیلتر نکنی ها...خنده فیلتر شکنی ..خنده فیلتر شکنی...) ازش استفاده خواهیم کرد
 

نويسنده: فروغ سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 12:13
حمید جان
فرمت خوبی برای اطلاعاتی که برای دایره المعارف کارتونی لازمه تهیه کردی..خدا کنه از عهده اش بربیاییم.

فقط یه نکته ..باید مواظب باشیم برخوردمون خیلی آدم بزرگانه نشه...زیبایی این وبلاگ یا تاپیک امیر تو گفتمان به خاطره انگیز بودنش بود نه به دقیق و علمی و کامل بودنش...کم کم مجموعه خوبی درست شد که از اول بنا بر درست کردنش نبود..
حالا اما با اون دیدگاه میخواهیم یه کار بدرد بخور کنیم...از اول بنا بر کار درست و حسابی و تعریف شده است ...ولی این نباید مانع خاطره گویی و بازگویی احساسات کودکیمون باشه.. فرصتی که کما بیش تو زندگی واقعیمون کمتر بدستمون می افته
 

نويسنده: فروغ سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 12:18
یاد مهین دیهیم به خیر...و برنامه قصه گوئیش...


حمید ...طبق آخرین اطلاعاتی که منتشر شده تو تهران کافی نت هم دیده شده...
میدون انقلاب یه مجتمع کامپیوتری هست حاوی چند فروند کافی نت....بعد از سینما رفتن میتونی از طریق اونجا یه سری به اینجا بزنی و برا ما دست تکون بدی...

خنده خیلی بد جنسی ...خنده خیلی بد جنسی
 

نويسنده: سامـان سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 13:28
چشم امیر جان! اگه کسی به خاطرم رسید که برای تحقق این هدف می‌تونست مؤثر باشه، حتماً معرفی می‌کنم.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 13:58
1. قبل از هر چیز خوشحالم که فروغ برگشته. امروز هم با حوصله نوشته.

2. چند پست بالاتر نوشته م فرهاد پناهی تو پرژن تولز می نویسه. اینجا:


http://forum.persiantools.com/showthread.php?t=13501&page=28


اما آی دی ایشون: oggy.

از کجا فهمیدنش برمی گرده به فحشای همیشگی ایشون به سعید شیخ زاده دیگه:


خنده ی غولی ... خنده ی غولی: هاه ... هاه ... هاه.

3. با نظر فروغ کاملاً موافقم. ضمن این که فرمت حمید عالیه، یه بخش به نام "خاطرات" یا "گفت و گو" یا "یاد ایام" و این مدلی لازمه، با همون ادبیات کودکانه مون.

4. اصطلاح "خنده ی فیلترشکنی!!!" هم بکر بود و هم خیلی جالب انگیزناک.

یه دایرة المعارف هم برای خنده هامون درست کنیم، چطوره فروغ خانوم؟

ضمن این که من گفته م یکی از دوستان برنامه نویسم برنامه ای برای شمارش تیپ های تورج نصر بنویسه!
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 13:58
منتظرم سامان جان.
  وب سايت

نويسنده: فروغ سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:8
تو مسنجرم یه نفر از کارمندای صدا و سیما دارم. چند دقیه پیش آن بود بهش میگم یه کارتون شناس به ما معرفی کن.میدونید چی گفت؟ میگه اینجا مرکز پرورش چوپانه...کارشناس کدومه؟

نه ..دیگه کارامون داره زیاد میشه ...برای خنده ها..برای نقش های تورج نصر ..برای جام جهانی ..برای دایره المعارف....
 

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:11
خنده ی کارم از گریه گذشته ست!

: (

فروغ جان سعی کن تو پرژن تولز با منصور ارتباط برقرار کنی.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:13
این هم پست فرهاد پناهی معروف_ دشمن شماره ی یک سعید شیخ زاده:


http://forum.persiantools.com/showthread.php?p=571708#post571708


ها ایه.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:14
دقیقترش:

http://forum.persiantools.com/showpost.php?p=571708&postcount=166
  وب سايت

نويسنده: فروغ سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:48
امیر .....فرهاد پناهی خودش دوبلوره؟

ایجا برو مطلب مربوط به ماداگاسکارو بخون....
http://hamedazizi.blogfa.com/

حامد عزیزی...گفتمانی نبود؟؟؟؟!!!
 

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:57
هدیه به تموم دوستان- عکس های پشت صحنه ی "افسانه ی سه برادر- ورژن عروسکی (دهه ی 60):

حتماً ببینید:

http://www.fucyu-h.hiroshima-c.ed.jp/gyouzi/geijutsu/sangokushi%20(4).jpg

http://www.fucyu-h.hiroshima-c.ed.jp/gyouzi/geijutsu/sangokushi%20(11).jpg


خودم کف کردم! ضمناً باز هم در اثر وبگردی و به طور اتفاقی پیداشون کردم.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 14:58
1. نه فروغ جان. به من گفته بود زبانشناسی خونده.

2. من اون وبلاگو ماه هاست دارم دنبال می کنم. چرا حامد عزیزی خودشه.

فرهاد هم دائم برای اون و سعید شیخ زاده شعر هجویاتی می گفت و کفرشو درآورده بود.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 15:20
این هم نوستالوژی حامد عزیزی:

http://www.hamedazizi.blogfa.com/8408.aspx
(خطوط آغازین)


"تصمیم داشتم دیگر ننویسم اما زمانی که نگاه کردم و دیدم کانتر شهریور تا آبانماه در مدت ۲ ماه و بیست و شش روز به رقم بیش از۱۰۰۰ بازدید کننده رسید حیفم آمد

خبر اول :

با کمال تاسف در مراجعه به سایت گفتمان پیام زیر را دیدم

دوستان گرامي، با توجه به بيماري من و مشكلاتي كه با سرويس هوستينگ گفتمان بوجود آمده، به احتمال بسيار زياد، سايت براي مدت نامعلومي غير قابل دسترسي خواهد بود. در صورت وجود داون تايم طولاني، بازگشت سايت از طريق ايميل به اطلاع دوستان خواهد رسيد. قبلا پوزش من را پذيرا باشيد.
Admin

در نوع خود بینظیر است ، حال بخشهاي ديگر هيچ اما دايره المعارف دوبله و تالار كارتون كه مبتكران آن رامين عزيز و امليانوي دوست داشتني (امير) بودند سرشار از مطالب ناب بود ... چه خواهد شد ؟؟؟؟؟"

...............................................................
................................................................

امیر:

هیچی. به همین راحتی اون همه تلاش سوخت و رفت پی کارش. یادمه روزای اول با یکی از اعضای گفتمان که تا چند وقت پیش هم در ارتباط بودم بحث داشتم سر این که بابا گفتمان برگشتنی نیست. اما اون اصرار داشت که می یاد.

دلم براش تنگ شده ....
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 15:22
ضمنا اصطلاح دایرة المعارف از واژگان مورد علاقه ی حامد و فروغه. حمید "بانک" رو ترجیح می ده.

منم که می گم:

نمنه؟

D:
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 15:22
امروز چقدر حرف زدم. یکی جلو منو بگیره.
  وب سايت

نويسنده: سامـان سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 15:30
امیر جان کله‌پاچه رو با نیمرو خوردی یا با بربری؟!! چشم نزنم -بقیه بخونن ماشاءالله- یه ریز حرف زدی!؟
چشم! ببینم چی کار می‌تونم بکنم.
اما امیر جان لطفاً دیگه پاسخ کامنتهای من رو، توی آخرین پست بده. من نمی‌رسم همهٔ نظرات پستهای قبلی رو دوباره بخونم. من هم اگه اونجا نظر دادم، چون فکر می‌کردم تو اجازهٔ کنترل پنل داری و می‌تونی آخرین نظرات رو بخونی.
چرا حمید آقا به امیر این اجازه رو ندادی؟!!!
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 18:23
1. من امروزمو با یه ایمیل 3 صفحه ای به سامان شروع کردم. مشخصه که چه روزی رو شروع کردم دیگه!

2. چشم. از این به بعد حتما این کارو می کنم.

3. من خودم نخواستم سامان جان. حمید آقا لطف کردن منو جزو نویسندگان نوشتن، و این لطف ایشونه. قبلا هم در این مورد بحث شده:


نويسنده: صورتک چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 11:52
"سلام
خیلی خوشحالم که اومدین
بیاین با هم گروهی بنویسیم ... خیلی باحال تره... از شر اون پرشین بلاگ هم راحت می شیم ... برای همیشه...
ایمیل بدین براتون پسورد بفرستم ... خودتون هم با اسم خودتون به روز کنین... بهتر نیست؟
بر می گردم کامل توضیح می دم در مورد همه چیز
بدرود "


نويسنده: امیر چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 12:41
"ضمن تشکر از حمید عزیز که منو به عنوان «نویسنده» نوشتن، اگه اجازه بدید منو به عنوان یه خواننده ی ساده که گهگاهی چیزایی می نویسه و نظراتی می ده بپذیرید.

من اگه می خواستم وبلاگی بنویسم طی این سال ها می نوشتم. تجربه ی تلخ گفتمان ثابت کرد که به دنیای سایبر نمی شه اعتماد مطلق داشت. حمید جان سعی کن تو هم مث من قبول کنی. یادمه سر نیومدن گفتمان با یکی از بچه ها که می گفت می یاد کلی بحث کردم.

همیشه آخرش خواه ناخواه به روش های سنتی برمی گردیم. توی بانک، اداره، حتا شرکتی که شما رایانه تونو از اونجا تهیه کردید آخرش توی یه «دفترچه» حساب کتاباشونو می نویسن. اگه به خاطر سرعت یا گاهی کلاس به کامپیوتر دسترسی داشته باشن، اما اون دفتره همیشه هست. چون نه هنگ می کنه، نه ویروسی می شه، نه احتیاج به برق و لود شدن داره، نه ممکنه بلایی مث هک و دود شدن سرش بیاد. البته حفاظت اون دفتر هم به روش سنتی مهمه!

غرض از این همه مقدمه چینی این بود که بگم نمی خوام به سایبر دل ببندم. فروغ خوب می دونه که بعد از گفتمان و باز بعد از ماه ها فقط و فقط تو یه فاروم پست زدم. اونم به تعداد حدود 25 تا. برای همین خواهش می کنم منو همین جوری قبول کنین.

منتظر بقیه ی بچه ها هم هستم."
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 18:36
اینم یکی از نوشته های سامان و جواب من:

(چون حدس زدم شاید سامان نخونده ش کپی کردم:)


نويسنده: سامـان پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 15:22
"فروغ خانم! سئوال جالبی کردی!
من هم همیشه از مامان می‌پرسیدم چرا اسم همسایه مامان‌بزرگم (که تو یکی از شهرستانها زندگی می‌کردن) ننه‌علی ه!!؟"



نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 20:17
یکی از دوستان (مسعود فیض) می گفت تو شهرشون به یه همسایه شون می گفتن: مامان علی!

جالب تر از اون اگه کسی صحبت از "علی" می کرده، و یه نفر می پرسیده کدوم علی رو می گی، طرف می گفته:

علی مامان علی!!!!!!!!!!!!!!!!

: )
  وب سايت

نويسنده: سامـان چهارشنبه 10 خرداد1385 ساعت: 16:3
ممنون امیر جان! همه رو خونده بودم. اونجا برات نوشتم، و تو هم خوندی (متأسفانه;) و جواب دادی؛ اما بازم می‌گم: اینا هیچ‌کدوم دلیل نمی‌شه که ننویسی. اینقدر هم قیافه نیا بابا! اگه وقت نداری بنویسی، و یا حوصله‌ش رو نداری، دیگه چرا هی می‌گی دوست ندارم؟! اگه دوست نداشتی که دیگه نظر نمی‌دادی، و حتی اصلاً نمی‌خوندی!؟
بیا از این بازیا دست بکش و بنویس! اما دل نبند!؟ و یادت هم باشه که همیشه یه بک‌آپ داشته باشی! اون سانسور برای من تجربه‌ای شد که حالا دوتا دوتا از نوشته‌هام کپی و ضبط می‌کنم؛ حتی نظرات رو که خیلیاشون برام باارزش‌تر از داستانان.
شروع کن به نوشتن. تا من هم بیشتر بیام اینجا. این حمید که گویا خیلی کم‌کاره. باز خدا نگه داره این فروغ خانم رو براتون.

در ضمن من توی چند روز آینده پشت سر هم مهمون دارم. اگه برسم که تا فردا ظهر داستان جدید رو آزاد می‌کنم. اگر که نه، با عرض شرمندگی بایست تا سه‌شنبهٔ هفتهٔ بعد صبر کنی (ببخشید که اینا رو اینجا نوشتم. وقت نداشتم که دیگه ای‌میل بزنم. خواستین پاکش کنید).

اما یادت نره! من هم بی‌صبرانه منتظر نوشته‌هاتم.
 

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 9:33
1. سامان جان، بحث قیافه و کلاس و اینا نیست عزیز. من کوچیک همه ی بچه های باحال اینجا هم هستم. بارها هم گفته م وقتی سلاطین حافظه ای هستن که من برابرشون کم می یارم، قیافه چرا؟

مث حمید خان (با حافظه ی بسیار عالی ای برای اسامی کاراکترها و به یاد داشتن صدای دوبلورها)، فروغ خانوم (با به یاد داشتن نام کارتون ها و برنامه های 30 سال پیش و ابراز این موضوع_ آخه همون جور که همه مون می دونیم خیلی از کاربرای خانوم انگار عارشون می یاد از برنامه های 10 - 15 سال پیش بگن. آخه همه شون رفتن تو 14 و 15!!!!)، احمد و فرهاد پناهی عزیز (این دو نفر رو احتمالا شما نمی شناسی. اما من و بچه ها خاطرات خوشی رو با این دوستان داریم. غول های سرچ از نوع علمی، حفظ نام کارتون هایی که همه مون درشون مونده بودیم و اطلاعات مفید هستن.)

خوب شاید خیلی ها هم باشن که گفتمان، بلاگ قبلی حمید و حتا همین جا رو مث خیلی از جاهای دیگه خونده باشن و حتا یه نظر کوچولو هم نداده باشن. متاسفانه از این دست آدما فراوونن. ممکنه خیلی چیزا رو هم بدونن، اما به هر دلیلی چیزی نمی نویسن.

2. گرفتن بکاپ رو هستم. واقعا لازمه.

3. فروغ خانوم که رو چشم ما جا دارن. ضمنا ایشون در هر زمینه ای تاپن: فلسفه - بحثای آزاد - ادبیات و....

4. حمید خان اگه سرش خلوت بشه غوغا می کنه. یه چشمه از کاراشو می گردم برات کپی می کنم.

5. حتما. چه خوب. سعی کن تا امروز بذاری. منتظرم و مثل همیشه: چشم.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 9:36
نوشته ای از حمید عزیز:

منبع:

http://www.sooratakha.persianblog.com/1384_5_sooratakha_archive.html


مهدی ... چه روح پاك و معصوم كودكانه ای داشتي... دلم می خواد باز هم مثل اون روزا با هم بشينيم و درو مورد دوران طلايی دوبله صحبت كنيم... با هم خاطرات دوران كودكی رو مرور كنيم و از كارتون ها بگيم و باز هم كارتون ببينيم بدون اين كه خجالت بكشيم از نگاه های آدم هايی كه فكر می كنن چون سيگار می كشن بزرگ شدن و ما كه كارتون نگاه می كنيم (ول كن اين آدم های دون رو)... راستی يادت اومد الاغ پ پ رو اسمش چی بود؟ اسم واقعی دختر مهربون رو هم يادم رفته بايد حتما ازت بپرسم ... ايگل ، فلرتيشيا، گاليور، تك، ليچ، استرلينگ، بو، آليس، آقای تورمن، ساتور من، ابر قدقد، استرانگ، بارون آلباين، جينا، پيلا پيلا، سرندی پيتي( راستی آخر فهميدی معنيش چی ميشه)، آقای دلف، كنا، زمبه، تسوكه، كو تو، كاتسو ، چی كی اويا، شونن، شينسه نی ناگاوا، يااويي، ايزاكي، كايو، الدورادو، گامبا، مگ مگ ، نيش نيش، گامبالا، ادل ايد( هايدي)، خانم دلگارچي، آقای پربني، انريكو، ارنست، گالوني، فرانچي، بوتيني، رمي، پل كوچولو، زهره و زهرا، گروهبان دودو، آنت، لوسين، دني، كلوز، فلون، آنا، دكتر ارنست، فرانس، تام، جك، مركر، قهوه اي، بل، سباستين، بنر، عمو جغد شاخ دار، لادار، خاله لالي، كلي، سو، موش كوهستان، سگ بران، نيك، نيكو، آقای پاك، موشي، چهار دست، اسپيد باگي، فردی مورچه سياه، ای شی زاكي( از فوتباليست ها خوشم نمی آد)، لوسيمی، كيت، كلارا، پتی بل، و..............
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 9:46
اینم یه صفحه ی کش شده از گفتمان زنده یاد:


http://64.233.167.104/search?q=cache:buTyi37ozPAJ:www.goftmaan.com/forums/archive/index.php/t-38202-p-12.html+sooratakha&hl=en&ct=clnk&cd=4
  وب سايت

نويسنده: فروغ پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 12:3
سامان و امیر عزیز ..شرمنده ام کردین.
سامان جان اتفاقا من با دست خالی سر سفره حمید و امیر نشسته ام. و خوشحالم که منو راه دادن.
به دلیل گیس سفیدی دوران کارتونی من همزمان با حمید و امیر نیست ولی حس نوستالژیکمون مشابهه. علاوه بر اون من یه دوره بدلیل دانشجویی کارتون ندیدم و تا چند سال پیش هم تلویزیون نداشتیم ...بنابراین واقعا دستم خالیه.اگر اینجام فقط بخاطر اینه که ارتباطم با این دنیای زیبا قطع نشه...

بار دیگه از همین تریبون اعلام میکنم : ای احمد چه معنی میده وقتی میدونی ما همه دوست داریم اینجا بیشتر ببینیمت ...نمی آیی؟
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 12:8
امیر ..این نقل قولی که از حامد نوشتی تاثیرگذار بود...باورم نمیشد ..خوندن اسما ...یکی یکی روی ضربانم اثر داشت..

گلامپ : من می دونم نمیشه .....پادشاه پام؟ پاپ؟ چی بود پادشاه کوتوله های گالیور..

الفی اتکینز: من از هیچ چی نمیترسم ..نه از تاریکی ..نه از تنهایی..
....
.......
............
 

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 13:51
1. فروغ جان. اون نقل قول از حمید بود ها. حمید خودمون. بلاگ قبلی.

2. راستی حمید جان "سرندی پیتی" اصطلاح انگلیسیه به معنی خیلی خوشگل - تیکه و تو این مایه ها.

3. الفی اتکینز. َAlfons Aberg دلم براش تنگ شده. برای صدای زیباش(خانوم نوشابه امیری) - برای باباش که دایم روزنومه می خوند - برای لبخندای ملیحش - سر کچلش - انگشت به دهن بردناش.


4. یادتونه روزایی که الفی بود یه "سوزی" هم بود؟ می دونم. می دونم که تو گفتمان خیلی راجع بهش بحث کردیم. همون سوزی کوچولو که موهای خرگوشی داشت و دست و پای گرد و دامن مثلثی. همیشه هم از پشت گردنش می گرفتنش می ذاشتنش تو تخت.

آخ که چقدر دلم می خواد یه بار دیگه ببینمش.
  وب سايت

نويسنده: سامـان پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 15:51
من همیشه به دوستام می‌گم که من هنوز به دنیا نیومدم، اما هیچکی باور نمی‌کنه! بیا! من اصلاً خیلی از این کارتونایی رو که امیر اسم برد، ندیدم!!؟ تصویر اونایی رو هم که دیدم نمی‌تونم خوب یه یاد بیارم. دروغ نگفته باشم من الان هشت-نه ساله که کارتون ندیدم! :-د
گفتی فوتبالیست‌ها! دیشب یه فلش دیدم که من رو یاد این کارتون انداخت:
http://www.metacafe.com/watch/143831/soccer_war/
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری شنبه 13 خرداد1385 ساعت: 13:43
مرسی سامان جان.

باز من دو روز نبودم. چرا هیچ کی چیزی نمی نویسه آخه؟
  وب سايت

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:13  توسط صورتک  | 

و من باز هم....

به نام خدا

امروز بعد از یک سفر طولانی و خسته کننده (البته مفید) برگشتم . نمی تونم خوشحالیم رو از این همه کامنت پنهان کنم . اما چند نکته

1- متاسفانه الان که این ها رو می نویسم کامنتهای شما رو پیش رو ندارم که به همه اش جواب بدم. (چون تازگی یه همکار به اتاق ما اضافه شده که البته چون میز نداره یا پشن میز کامپیوتر می شینه یا هر وقت من می رم پشت کامپیوتر می آد می ره پشت میز من می شینه ... خوب طبیعیه که من قید کامپیوتر رو بزنم و میزم رو بجسبم) این خودش یکی از دلایل کم کاری من هم هست چون زمان دسترسی من به نت کاهش می یابه.

این ها رو گفتم که بدونین دارم به حافظه ام تکیه می کنم و پاسخ ها رو اگه به تمام کامنت ها نمی دم دلیلش اینه

2- من هم فکر می کنم که تهران باید کافی نت داشته باشه (احتمالاً ) اما این که من توی سفر نمی تونم کانکت بشم دلیلش نبودن کفی نت در تهران نیست . فکرش رو بکنین ساعت 6:30 از مهمانسرا خارج می شم (در خیابان ایرانشهر) می رم به شهرک غرب وزارت خانه بهداشت... اونجا هم باید به 10 تا واحد ریز و درشت سر بزنم و ... ساعت 13 هم از اونجا خارج می شم (در حالی که قسمتی از کارهام مونده) می رم دانشگاه شهید بهشتی جلسه... جلسه از ساعت 14 تا 19 یکسره طول می کشه... بعد هم باید در قسمت باقیمانده سمینار شرکت کنیم . ساعت 21:30 از شهید بهشتی خارج می شیم تا دانشجویان رو برسونیم مهمانسرا ... ساعت 23 شام می خوریم

(این مربوط به چهارشنبه بود پنجشنبه هم یه جور دیگه) حالا من کی وقت می کردم برم کافی نت شما من رو راهنمایی کنید.

3- بعضی وقتها اونقدر وقت کم می آرم که آرزو می کنم مثل اون پسره (اسمش چی بود؟) یه ساعت جادویی داشتم تا زمان رو متوقف کنم و یه کم استراحت کنم ...

4- فلاش بک های امیر عزیز حسابی من رو برد توی اون حال و هوا ... روز های خوب اصفهان ... دنیای خوابگاه ... هم اتاقی بودن با یکی مثل خودم جامانده در دنیای کودکی... آه... چه روزایی... کار سخت برای پایان نامه ... شب ها ماندن در دانشکده ... آشنایی با گفتمان ... غرق شدن در تاپیک کارتون ... امیر... فروغ.. فرهاد پناهی... اسپایسی ... احمد(پسررنگین کمانی) ... و این اواخر گاهی حامد عزیزی... برو بچ اتاق دوبله... و ...

امیر جان من رو بردی توی خاطرات تلخ و شیرین همین نزدیکی ها... دارم با خودم و زیر لب آهنگ دلم می خواد به اصفهان برگردم رو می خونم... دلم می خواد به اصفهان برگردم... بازم به اون نصف جهان برگردم... برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود ... بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود... ترانه و شعر و سرود....

5- من هم با فروغ عزیز موافقم که پیگیری بانک اطلاعاتی (دایره المعارف) نباید اون فضای صمیمی و کودکانه و خاطره انگیزی رو که به خاطرش جمع شدیم تحت تاثیر قرار بده... پس اگه بانکی تشکیل نشد ... گفتن از توستالژی ها رو عشق است...

6- وبلاگ مال خود شماست هر وقت خواستین بگین کلمه عبور بدم...

7- امروز اصلاً حالم خوب نیست... دلم گرفته ... می خوام بشینم و سیر کارتون ببینم. هاچ ببینم قسمتی که اون مانتیسی رو که کور کرده بود تو قسمتهای اول، تو قسمت های آخر می دیدش و این بار با هم خوب می شدن... موش کوهستان ببینم اون قسمتی رو که یکی صدای کاکلی رو تقلید می  کرد و حالش رو می گرفت... بچه های مدرسه والت رو ببینم قسمتی که فرانچی پشت در کلاس به داستان اقای پربنی گوش می کرد و آخر با گریه می رفت تو آغوش اقای پربنی... کوچه عزیزخانوم رو ببینم با بازی آهنگر کوچولو و بعد سیر گریه کنم(همین چند وقت پیش دوباره نشونش داد و من باز هم گریه کردم) ....

نه حتی دیگه حوصله نوشتن هم ندارم....

بدرود

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:23  توسط صورتک  | 

دایره المعارف

سلام

۱- معذرت به خاطر عدم حضور مداوم

۲- امیرخان اونقدر کامل و جامع نوشتی من چه مخالفتی می تونم داشته باشم

۳- خنده غولی... خیلی با حال بود... اینجا داریم به یک زبان مشترک می رسیم... خودمون داریم واژه سازی می کنیم اون هم با قواعد نانوشته و ناگفته ای که فقط امواج تله پاتی اونها رو بین ما مشترک کرده ... مرحبا

۴- با دایره المعارف کاملا موافقم ... فقط الف- بدونیم دقیقاْ باید چه جوری بنویسیم مثلاْ یه فرمت مشخص داشته باشه به این شکل

(مثلاْ)

نام فارسی:

نام اصلی:

نوع :(انیمشن ، عروسکی، انسانی..)

کشور سازنده:

خلاصه داستان :( حداکثر در ... سطر)

نام شخصیت های اصلی:

دوبلور ها:

سال ساخت:

سال پخش از تلویزیون:

ویژگی های مهم و منحصر به فرد برنامه:

کلید واژه برای جستجو:

لینک های مرتبط:

عکس، موسیقی و ... در صورت وجود یا امکان :

منابع استفاده شده(در صورت وجود):

تهیه شده توسط:(گرد آورنده اطلاعات فوق)

ب- حتما یک نفر یا بیش از یک نفر مامور گرفتن بک آپ از نوشته ها و مطالب بشه (بشن) که به سرنوشت گفتمان دچار نشیم (نشه)

۵- در مورد نفوذی در تی وی هم  . من معتقدم باید یه جورایی خودمون رو لینک کنیم به تی وی. چون اونجا بهترین جاییه که می تونیم مشترکاْ چند نسل با هم نوستالژی هامون رو مرور کنیم . خیلی دوست دارم یه روزی(قبلا می گفتم وقتی بزرگ شدم ... حالا چی بگم؟) یه روزی بتونم حداقل هفته ای دو ساعت کارتون درخواستی از قدیم ها بذارم برای اونایی که حالا دیگه کودک نیستن...

۶- من با این اطلاعات اندکم در خدمت هستم ولی نمی تونم قول بدم مثل قدیم ها (مثل گفتمان خیلی اکتیو باشم ) می دونم که شما ها هم همین مشکل رو دارین ... پس شاید بهتر باشه کمی توقعاتمون رو نسبت به هم کاهش بدیم ... اگر هم قراره که کار زیربنایی بکنیم لازم نیست که هر روز روزی ۱۰ بار به روز کنیم ... یه بار می آییم و کلی مطلب می نویسیم و می ریم ... چطوره؟

۷- یه چیزی یادم اومده : اون برنامه که بهرام شاه محمد لو غول چراغ جادو بود و به یه پسره کمک می کرد رو یادتون هست؟

- برنامه قصه های مادربزرگ(اگه اسمش درست یادم باشه) با قصه گویی مرحوم مهین دیهیم (صحبت شده بود در موردش؟)

فکر می کنم شعرش این جوری بود(دوستان کمکم کنن اصلاحش کنم)

آی قصه قصه ... قصه

نون و پنیر و پسته

مادربزرگ خوبم کنار ما نشسته

شیشه عمر دیوو به دست خود شکسته...

با آرزوی سربلندی و موفقیت

صورتک

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 16:15  توسط صورتک  | 

من اومدم

سلام

من برگشتم

از فروغ عزیز و امیر گرامی برای زنده نگه داشتن این وبلاگ ممنونم.

فکر نمی کنم چیزی داشته باشم که به مطالب کامل شما اضافه کنم . در حال حاضر فقط استفاده می کنم از اطلاعات شما گرامیان

(در ضمن فروغ خانوم خوشحال می شم اگه همچنان به عنوان نویسنده ادامه بدین)

تا بعد بدرود

صورتک







+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:18  توسط صورتک  | 

چهارشنبه عزیز

چهارشنبه عزيز

كارگردان: حميد تمجيدي

فيلم نامه نويس: حميد تمجيدي

مدير فيلم برداري: رضا رضي

تدوين گر: حميد تمجيدي

موسيقي: محمد احمديان

صدا: پورا يوسفي

طراح صحنه: حميد تمجيدي

عكس: مجيد خمسه، حميد تمجيدي

طراح گريم: محسن اسپهبد

بازيگران: علي رضا خمسه، محمد علي كشاورز، مرجانه گلچين، محمود بصيري، پوران دخت مهيمن، فرخ لقا هوشمند، مهري مهر نيا، حسن شيرزاد، نريمان شاداب، محرم بسيم، پرويز شفيع زاده، حميد تمجيدي

تهيه كننده: حميد تمجيدي، اصغر توسلي، حسن شيرزاد، غلام حسن بلوريان

سال ساخت: 1371

زمان: 84 دقيقه

 

خلاصه داستان:

”جهان نور“ كه با نرگس ازدواج كرده درصدد است تا صاحب خانه شود. زمرديان، صاحب يك جواهر فروشي، خانه اي در اختيار جهان نور مي گذارد تا او را بر ضد رقيب خود جواهريان با خود همراه كند.

آن دو چهارشنبه عزيز را كه گمان مي كنند فرزند جواهريان است گروگان مي گيرند، اما متوجه مي شوند كه پسرك نه فقط فرزند جواهريان نيست، بلكه جواهريان از غيبت او خشنود است. زمرديان با كمك جهان نور وانمود مي كند كه جواهرهايش به سرقت رفته و از بيمه طلب خسارت مي كند. اما ماموران انتظامي به نحوه سرقت مشكوك مي شوند و زمرديان را دستگير مي كنند. جهان نور به كمك نرگس، شب هنگام، جواهرها را به جواهر فروشي باز مي گرداند، اما او با جرم همدستي با زمرديان دستگير مي شود. زمرديان، كه فرزندي ندارد، جهان نور را به فرزندي مي پذيرد و جهان نور با همسرش نرگس و چهارشنبه عزيز زندگي تازه اي را آغاز مي كنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 13:15  توسط صورتک  | 

به روز شد!!!!

کوچ کردین به دیار ما؟ خوش آمدین! اهلاً و سهلاً! :)
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:24
1. خواهش می کنم.

2. راستی اگه دیگه تو پرژن بلاگ نمی نویسی من اون آدرسو دیگه سر نزنم. نمی نویسی؟

3. برای این که تعداد افراد آنلاین دیده شه کد زیر رو کپی کن:

کانتر اول تعداد بازدید های کلی را مشخص می کند.

کانتر دوم تعداد افراد آنلاین را مشخص می کند.

کانتر سوم تعداد بازدید های شما را از اون وبلاگ مشخص می کند.

<script language="javascript" src="https://www.sharemation.com\tavoosi\bikaran.weblog\bikaran\yourcounter.js"></script> <!--//this should be placed between <head> & </head> ---></body>
</html>



4. آره. من اتفاقا حواسم هست که هروقت دوبلورهای "سنجاب کوچولو" عوض شد اینجا بگم. هنوز همونان. دوبلور گوجا هم یه خانوم بود. یه چیزی تو مایه های زنده یاد آذر دانشی که تو کارتون نیکو کلاه قرمزی! (عنکبوته) بود.(البته زیاد مطمئن نیستم.)

5. دقیقا. من هم برای همین می گم.

6. متاسفانه من اون کارتونه اصلا یادم نمی یاد.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:25
خوش اومدی سامان خان.
  وب سايت

نويسنده: صورتک چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:32
سلام
نه اون که گفتم کارتون نبود.. آدمی بود ایرانی هم بود... بازیگرش هم هنوز زنده س یه لهجه غلیظ تهرانی داشت این پیره مرد
 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:40
حميد از كارتونا عكس مكس نميخوايي بذاري؟

ايميلمو نوشتم براي روز مبادا شايد لازم بشه...در توضيحش هم هيچي نمي نويسم كه لازم بشه پاك كني بنابراين واضحه كه توضيحم چي بوده ...خنده بدجنسي ...خنده بدجنسي
  پست الکترونيک

نويسنده: فروغ چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:41
آخييييييييييييييش ...كد تصويري هم نداره ...
 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:44
در مورد اون برنامه آدمي و علاءالدين چيز بيشتري يادت نمي آد؟

از دست اين احمد!!! حتما ميدونه و صداش در نمي آد ....
 

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:46
ولی حمید خان من همچنان نمی دونم کدومو می گی.

احمد زنده ست و اینجا نمی یاد؟ : )
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:48
در مورد اون نظر سنجیت:


هیچ کدام.


دوبله ی کارتون:


فقط: لوک خوش شانس.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:50
راستی فروغ اینو خوندی؟

اون «اتل متل» رو من دیدم. تم و ضرباهنگ موسیقیش کاملاً کپی برداری از انیمیشن ایرانی «لک لک ها» بود. نمی دونم آقای ذهنی خودش از خودش دزدیده! یا کس دیگه ای.

آخه دزدی از خود تو بعضی کارای آهنگسازا دیده می شه. البته شاید نشه اسمشو دزدی گذاشت و هُنَریش می شه: سبک. چه توجیه قشنگ و شاعرانه ای!
  وب سايت

نويسنده: فروغ چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:57
بله ..خوندمش.... توصيف تكاندهنده اي از سبك بود
 

نويسنده: فروغ چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 14:58
احمد زنده است و اينجا نمي آد. يا مي آد و صداش در نمي آد.
 

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 15:13
چرا؟ چرا احمد نمی یاد؟
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 17:12
امروز قسمت چهارم bannertail (سنجاب کوچولو) بود. مقداری گردو گم می شه و همه به بنر شک می کنن. بنر می فهمه که دو تا موش دزدی کردن. اما موشا ازش می خوان به کسی نگه. بنر سر دوراهی می مونه که بگه یا نه.

وقتی این قسمت «سنجاب کوچولو» رو می دیدم باز هم با خودم به این نتیجه رسیدم که کارتونای دوران ما بار آموزشی و انسانی بیشتری داشتن. تو ادبیات به این حالت بنر که سر دوراهی بین بد و بدتر می مونه می گن dillemma (دوراهی – تنگنا). چیزی که تو زندگی خیلی از ماها ممکنه اتفاق بیفته.

یادمه چند سال پیش تو یکی از جشنواره های فیلم کن به عباس کیارستمی گیر دادن که چرا با یکی از خانومای جشنواره دست داده! کیارستمی گفت: من اگه به دست خانومی که دراز شده بود دست نمی دادم بدتر بود.


مثالای خیلی خیلی بیشتری می شه زد. داستان امروز بنر هم سر همین سؤال تموم شد که بنر چه کار کنه بهتره؟ از طرفی اگه نگه دو تا موشا دزد بودن خودش دزد تلقی می شه و باید از جنگل بره، و از طرف دیگه اگه اونا رو لو بده دیگه جایی تو جنگل ندارن. این باعث می شد که ما اون وقتا (یا حتا همین الآن!) کلی فکر کنیم. مگه نه؟
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 17:12
آقا امروز تورج نصر تو سنجاب کوچولو جای سه تا کاراکتر حرف زد:

عمو جغد شاخدار (که خوب از اول هم خودش بود.)، راکُنی که ماهی می گرفت، و یکی از موشای دله. (چاقه و کوتاهه).

این که خوبه من فیلم دیدم که تورج نصر جای 8 – 9 نفر لب زده. یا همین حسین باغی که تو تیزرای راهنمایی رانندگی جای 56877565 نفر دیالوگ می گه!
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 17:33
حمید منظورت از ایر همون امیره دیگه؟ : )
  وب سايت

نويسنده: صورتک چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 18:29
امیر جان شرمنده ... حتما اصلاح خواهد شد
فروغ خانوم ... کلمه عبور به ایمیل شما ارسال شد.
 



من هم که این لینک عالی رو قبلاً معرفی کردم، برای یادآوری:

http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/

حاوی عکس از هادی و هدی – الفی اتکینز – مسافر کوچولو – بچه های کوه آلپ – بچه های مدرسه ی والت – بامزی – آقای سکسکه – فِرِدی، مورچه ی سیاه – بل و سباستین – بلفی و لی لی بیت – بارباپاپا – چوبین – بولک و لولک – مهاجران – دهکده ی حیوانات(میشا) – هاکلبری فین – نیکو – پسر مبتکر – سندباد – مارکوپولو – پسر شجاع – مورچه و مورچه خوار – باخانمان (پرین) – تام سایر – واتو واتو – سندباد – پینوکیو – پروفسور بالتازار – رامکال – جزیره ی ناشناخته (سرندی پیتی) – تنسی تاکسیدو – نیکو – پلنگ صورتی – دختری به نام نل – ملوان زبل(پاپای) – لوک خوش شانس – خانواده ی دکتر ارنست – موش کوهستان - همینه(پت و مت) – هنا، دختری در مزرعه – باغچه ی سبزیجات – بچه های کوه تاراک (جکی و جیل) – هاکلبری فین – هاچ، زنبور عسل – گوریل انگوری – رمی – فوتبالیست ها – دروپی – دور دنیا در هشتاد روز و بالأخره سنجاب کوچولو.



هر کدومو نمی بینید خواهش می کنم این دو رو ببینید (پسر مبتکر و موش کوهستان):


http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/pesare_mobtaker.jpg



http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/jangal_e_sabz.jpg
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 20:13
اینم که فکر کنم تنها عکس از هادی و هدی تو اینترنته! (ما ایرونیا تو هزاره ی سوم کجاییم؟)


http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/thumbnails/hadi_o_hoda.jpg


ولی از هیچی بهتره. اگه این برنامه تو امریکا بود میلیون ها عکس و ده ها وبلاگ و فاروم در موردش بود.
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری چهارشنبه 27 ارديبهشت1385 ساعت: 20:13
1. عکسای خیلی قشنگی بود حمید جان.

2. لینک اولی که نوشتی وایکینگ ها تو ایران به "ویکی" معروف بود.

3. دقیق نمی دونمت رو منم اصلاً نمی دونم.

4. نمی دونم (آخری) اسمش بود:














نیلو و فلندی. نیلو اسم پسره و فلندی سگش بود.
  وب سايت

نويسنده: صورتک پنجشنبه 28 ارديبهشت1385 ساعت: 9:51
سلام
1- ممنون امیرخان
2- نکته جالب در اون سایت اسم واقعی کارتونها ست که البته خیلی هاش رو شما قبلا اشاره کرده بودی(مثل مایا به جای نیکو و...)
 



خواهش می کنم.

2. خوب. باشه. اما من خیلی دقیق نمی تونم نظر بدم. پسر شجاع بخصوص دوبله ی محشر شیپورچی (تورج نصر) و خانوم کوچولو (مهین برزویی) همیشه تو ذهنمه. اما هاچ رو به خاطر افکت ها و موسیقی زیباش انتخاب کردم.

3. درسته. تلوزیون نقش خیلی مهمی رو شکل گرفتن ذهن و زبون داره که نمی شه منکرش شد. به قول خودت حمید خان که می گفتی اون زمونا هم نه اینترنتی بود و نه سرگرمی باحالی. کل روزنامه ها هم که در قبضه ی کیهان و اطلاعات سیاه و سفید و سردی بود که نبودن سنگین تر بودیم.

4. من که وقتی حرف از کودکی و گذشته می شه بی اختیار درصد زیادی از ذهنم می ره رو برنامه های کودک و سریالای اون زمونا. شما رو نمی دونم.

5. حتما این کارو بکن. اگه شده یه هفته ساندویچ نخور.

: )
  وب سايت

نويسنده: امیر امیری پنجشنبه 28 ارديبهشت1385 ساعت: 8:10
من امروز یاد یه کارتون افتادم که قبلاً نه اینجا و نه تو گفتمان ازش صحبتی نشده بود: یه پسر خیلی شیطون که دو تا دزد می دزدیدنش و این پسر اینقدر شر و شیطون بود که اون دو نفر به غلط کردن افتاده بودن. از طرفی خونواده ی پسره هم نه تنها دنبالش نبودن، که خوشحال بودن برای مدتی از دستش راحت شدن. پسره به سرش پَرِ سُرخپوستی می زد، از دزدا سواری می گرفت و خلاصه دهنشونو زده بود.

یادتون اومد؟ ورژن زنده شم درست کرده بودن. اما من کارتونشو خیلی دوس داشتم. ضمن این که هر وقت این کارتون یادم می یاد، یاد یه کارتون دیگه هم می افتم (تداعی.) اونی که یه روباه می خواست خرگوشو بگیره. که یه صحنه یه خرسه روباهه رو مثل دستمال کلی می پیچوند و ولش می کرد، روباهه مث هلی کوپتر می رفت هوا. دوبلورشم تورج نصر بود، تو مایه های شیپورچی.

نمی دونم چرا این دو تا کارتون با هم برام تداعی می شن. شاید به خاطر نوع کاراکتراشون. شاید دوبله ش. شاید هر دو رو تو یه روز نشون دادن. شما می دونید؟ یادتون اومد کدوما رو گفتم؟
  وب سايت

نويسنده: فروغ پنجشنبه 28 ارديبهشت1385 ساعت: 9:3
حمید جان من آدرس ایمیلمو دادم برای اینکه مطمئن باشم اگه یه موقعی تو سایتا مشکلی داشتیم بکلی ارتباطات قطع نمیشن. و یه ردی از همدیگه داشته باشیم.
از حسن نیتت ممنون .

کارتونای نظر سنجی تقریبا از نظر دوبله تو یه سطح اند. پسر شجاع خودش کارتون متمایزی بود و در کل بامزه تر بود .

دوبله کارتونای غیر تلویزیونی هم جالبند .مثل در جستجوی نمو یا زندگی جدید امپراتور. دوبله هاشون فوق العاده است. کسی رو که جای "دوری" حرف میزنه میشناسین؟
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 28 ارديبهشت1385 ساعت: 9:6
من ورژن زنده اون داستان یادمه. داستان مکتوبش رو هم تو یکی از کتابای کارو خونده بودم ...الآن یادم نیست کدوم کتاب.
 

نويسنده: فروغ پنجشنبه 28 ارديبهشت1385 ساعت: 9:34
راستی قبل از تولد پسر شجاع اسم پدرش چی بوده؟
اگه گفتمان بود برای جواب درست امتیاز میدادم.
 

نويسنده: صورتک پنجشنبه 28 ارديبهشت1385 ساعت: 9:57
من هم اون کارتون رو یادمه و هم ورژن آدمیش رو... فکر می کنم اون دو نفری که اون رو دزدیدن از کارکنان سابق پدر اون پسره بودن ...آخرش هم به غلط کردن افتادن و پسش دادن(بعد پسره هم کمی متنبه شد ... نشد؟)
البته یک حس مرموز هم به من می گه در یکی از قسمت های مسافر کوچولو هم چنین اتفاقی افتاد و یادمه که اون دو تا دزد بیچاره مجبور بودن مارمولک رو به سیخ بکشن و رو آتیش سرخ کنن و بخورن؟(یادتون می آد؟)تو مسافر کوچولو نبود؟
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:1  توسط صورتک  | 

نظر سنجی

سلام

امیر خان از اینکه اسم شما رو اشتباه تایپ کردم معذرت....

فروغ خانوم ایمیل رو چک کنین

بابا لطفا نظر بدین ... بالاخره این کارتون ها هم دوبله های خاطره انگیز و زیبایی داشتن... به یکی از اون ها رای بدین(در ضمن فقط ژاپنی ها رو نوشتم ... لوک رو در نظر سنجی دیگه می آرم امیر خان )

۲- (یکش کو؟؟؟) با نظر امیر موافقم که کارتون ها و برنامه های اون موقع خیلی آموزنده بودن... خیلی از اعتقادات من (که الان هم باعث می شه دائم ضرر کنم) مربوط به همون زمانه... ایثار، گذشت، محبت به دیگران، صداقت، رازداری، کنارآمدن با سختی های زندگی، شجاعت و کله شقی، تنفر از خیانت ... و خیلی چیزهای دیگه ... کارتونها خیلی از عقاید منو شکل دادن(البته خیلی چیزهای دیگه هم در شکل گرفتن و ثبات اون عقاید دخیل بودن که یکی از اون ها کارتون بود)

باید بگم منظورم این نبود که تمام اون خصایص در من وجود داره... نه میخوام بگم این ها برای من هنوز هم ارزش هستن و اگه هم ازش عدول می کنم باز هم معتقدم که اون ها ارزشن و باید بریم به سمت اونها(چه کنم که هنوز کودکم)

با این حس غریب کودکانه زندگی کردن توی دنیای آدم بزرگ ها خیلی سخته... خیلی...

(می خوام یه تی وی دست دو بخرم ببرم پانسیون لااقل بتونم چند تا کارتون ببینم ...)

موفق باشید

(میشکا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:39  توسط صورتک  | 

یک عکس از بنر

 

همچنین این آدرس ها رو می تونین برین برای دیدن عکس کارتون ها ی مورد علاقه تون

http://www.world-art.ru/animation/img/5000/4306/1.jpg

وایکینگ ها


پینوکیو(نسخه اصلی)

http://www.world-art.ru/animation/img/1000/521/1.jpg


دقیق نمی دونم

http://www.world-art.ru/animation/img/6000/5133/1.jpg


نیک و نیکو(چهاردست)

http://www.world-art.ru/animation/img/4000/3604/1.jpg


سند باد

http://www.world-art.ru/animation/img/1000/695/1.jpg


نمی دونم

http://www.world-art.ru/animation/img/1000/154/1.jpg


فعلا همین ها رو ببینین

بقیه ش رو خودتون توی همین سایت می تونین پیدا کنین

بدرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:27  توسط صورتک  | 

۱- فروغ عزیز ممنون از راهنمایی ... دیدی که همین کار هم انجام شده ...

۲- ایر که قبول نمی کنه شما لااقل قبول کن بنویسی

۳- امیر عزیز ... از اینکه آهنگ اون وبلاگ ( و کلاْ اون پرشین بلاگ ) شما و بقیه رو اذیت کرده معذرت می خوام. گذاشتن اون آهنگ در روزهایی بود که داشتم وبلاگ نویسی رو تمرین می کردم و البته برام هم خیلی نوستالژیک بود. من مدتهاست که بدون اسپیکر (یعنی با اسپیکر خاموش ) وبلاگ رو می بینم و صلا یادم نبود که آهنگ داره ... همین چند روز پیش که در دانشگاه داشتم وبلاگ رو می خوندم و اسپیکر هم روشن بود یه دفعه ای صداش در اومد و کلی هم آبروی من رو برد... به هر حال شرمنده

۴- کانتر رو بلدم چه جوری بذارم ... اما آنلاین و ... این جور چیزها رو نه ... لطفاْ راهنمایی کنین

۵- هنوز هم صدای عمو جغد شاخدار تورج نصره؟

۶- به هر حال هر وقت دوست داشتی بنویسی (به عنوان نویسنده خوشحال می شم) من هم بعد از گفتمان به هیچ جا دل نمی بندم... این فضا های رایگان همین بدی رو هم داره

۷- فعلا شما و فروغ تنها منابع معتبر کارتونی در دسترس هستین . نمی خوام شما ها رو هم از دست بدم(خنده حمیدی ... خنده حمیدی)

۸- خنده خودمی فروغ خانوم هم جالب و نو بود(البته با لحن درستش!!!)

۹ - یه برنامه جدید رو چند  وقته یادم اومده

یه برنامه آدمی!!!( یعنی کارتونی نبود) که چند تا بچه بودند نمی دونم چی کار می کردند . ولی یکیشون یه بابابزرگی داشت که همه موهاش و ریشاش هم سفید بود و بهش می گفتن بابا علاءالدین... یادتون اومد؟ هر دفعه یه موضوعی داشت و آموزنده بود... از اون موقع یادمه هر پیرمردی با موهای سفید خالص و همچنین ریش سفید رو می گیم باباعلاءالدین...

تو رو خدا یکی یادش بیاد

تا بعد

بدرود

( شلمان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:46  توسط صورتک  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر